چهارشنبه ۲۹ام دی ۱۳۹۵ ۰۹:۴۸:۴۱ قبل از ظهر

نباید بگذارید تکرار شود

کد خبر: 29154
تعداد بازدیدکننده: 71
تاریخ: ۲۴ مهر ۱۳۹۲

زنگ اول ، درس تاریخ بود . بچه ها مثل همیشه نالان که چرا باز هم درس تاریخ . مگر در زندگی چه فاید ای دارد ؟ زمزمه ، همه ی کلاس را پر کرده بود . در آن سرمای زمستان گویادرس پر هیاهوی تاریخ بود که لرزه بر اندامشان انداخته بود نه سردی هوا . ناگهان معلم با آن صلابت همیشگی وارد کلاس شد و برپایِ مبصر ، سکوتی سهمگین بر کلاس حاکم کرد . نگاهی توام با لبخندی پرمعنا گویا تمام حرف های دانش آموزان را بر چهره ی معلم نشانده بود و معلم عقیده ها را می دانست . پس از چند ثانیه بی هیچ کلام اضافه ، معلم درس را آغاز کرد . آن قد بلند که گویی به درازای تاریخ بود وقاری خاص به معلم می داد .

–       موضوع درس : فتحعلی شاه

معلم درس را آغاز کرد و باز هم آه و ناله ی ذهنی دانش آموزان از ارقام بیشمار تاریخ . اما اینبار معلم حرفی دیگر برای گفتن داشت . او گفت که چگونه آن شاه نالایق قسسمت هایی وسیع از ایران را فدا کرد تا سلطنت خویش را حفظ کند و گویی اینبار دانش آموزان مشتاق شنیدن شده بودند و این ، معلم را بر سر ذوق آورد . آنگاه ادامه داد نه تنها او بلکه بودند کسانی که چه در معاصر و چه در گذشته این چنین ، زخم های مردم را از یاد بردند و فقط کوشیدند خود را حفظ کنند .

این سخنان ، گویی آتشی در جان بچه ها انداخته بود . هرکس به نحوی نفرت خود را از آنان بیان میکرد اما معلم حرفی دیگر داشت :

–       فرزندانم . تاریخ درس زندگی است . باید بخوانید و عبرت بگیرید . نباید بگذارید تکرار شود . نباید اجازه دهید و …

ناگهان یکی از دانش آموزان بلند شد و با افتخار گفت : من حاضرم جانم را فدا کنم اما دیگر چنین اتفاق هایی نیفتد و …

و معلم در حالی که چشمانش می لرزید با صدایی خسته و آرام گفت :

–       اما فرزندم ، چند سالی بیش نیست که من خود دوباره تکرار تاریخ را دیده ام . روزی که تو هنوز نبودی بودند کسانی که همچون کشور ، با شهر خویش کردند . آنروز تو نبودی و پدران تو نیز که بودند گویا در خوابی ژرف فرو رفته بودند . آری فرزندم اکنون نیز که تو هستی ، باز نیز تکرار می شود . ای کاش همه چون تو بودند . مطمئن باش اگر چنین شود آن وقت است که دیگر تاریخ تکرار نخواهد شد .

پس از حرف های معلم سکوتی عمیق بر کلاس درس حاکم شد . هرکس به چیزی می اندیشید اما باد سرد زمستانی آرام آرام زوزه می کشید گویا او نیز حرف های زیادی برای گفتن داشت .

نویسنده :سرو

۶ نظر

  1. عباس ابراهیمی خوسفی می‌گه:

    کاش معلم گفته بود چه راحت … بافقی ۳۵ روستا ی ییلاقی زیبا را به ثمن بخس به بهاباد فروختند

  2. بافقی می‌گه:

    غیر از ۳۵ روستا آبرو ،شرف ،غیرت و عزت بافقی ها نیز به مفت فروخته شد و مسئولین ما فقط پیگیری میکنند معلوم نیست این پیگیریها به نفع کی تموم میشه

  3. دوست می‌گه:

    ای سرو آزاده به آزادگیت مناز
    آزاده منم که از همه ی دنیا بریده ام

  4. اگر مسئولین شهر نمیتوانند از حق و حقوق بافق و بافقی دفاع کنند و کم لطفی ها را جبران کنند بگویند تا ما مردم خود فکری برای شهر خود کنیم

  5. عليرضا رنجبر بافقي می‌گه:

    ای سرو ازاد افرین بر تو

    مسئولین تکلیف ما را روشن کنند
    اگر عاجز هستند خود به میدان بیاییم

  6. محمد رنجبر بافقي می‌گه:

    اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
    دریغ است میهن به دشمن دهیم