چهارشنبه ۲۹ام دی ۱۳۹۵ ۰۵:۵۳:۲۶ بعد از ظهر

چه اندکند دینداران

کد خبر: 29851
تعداد بازدیدکننده: 73
تاریخ: ۱۱ آبان ۱۳۹۲

Karavan22-Karavanehoseini-mojezeyehosseini-a-9zh9_AzmeZohoor

سحرگاهان ، امام (ع) به جوانان کاروان دستور دادند تا آب بردارند . مشک ها و ظرف ها را پراز آب کردیم . از منزل شراّف که حرکت کردیم تا نیمه های روز ادامه مسیر دادیم . کسی فریاد زد: الله‌‌اکبر! امام(ع) نیز فرمود: “الله‌‌اکبر! چرا تکبیر گفتى؟” عرض کرد: نخلهایى مى‌‌بینم. دیگری جوابش داد: اینجا تاکنون ما هیچ درخت خرمایى ندیده‌‌ایم. امام(ع) فرمود: “پس شما چه مى‌‌بینید؟” عرض کردیم: گردن اسبان مى‌‌بینیم. فرمود: “من نیز چنین مى‌‌بینم.” به فرمان امامِ به سمت  ذوحُسُم  که در سمت چپ ما بود روان شدیم . همزمان گردن اسبان کاملا نمودار شد. چون دیدند ما راه کج کردیم، آنان نیز که سر نیزه‌‌هایشان چون دسته زنبوران و پرچمهایشان چون بال پرندگان مى‌‌نمود، راه خود را به سوى ما کج کردند.

ما زودتر از آنان به منزلگاه رسیدیم. امام(ع) فرود آمد و فرمود تا خیمه ها را بپا داریم. آنان که هزار سواره به فرماندهى حرّ بن یزید تمیمى بودند نیز آمده ،  در شدت گرماى ظهر در برابر امام حسین(ع) و یاورانش صف کشیدند. بسیار جستجو کردم ، خدا را شکر کسی از قاصدک ها در آن لشکر نبود. امام رئوف ما چون آنان را تشنه دید به جوانان خود فرمود: “اینان و اسبانشان را سیراب کنید” و ما چنین کردیم.

موقع نماز ظهر است و ما منتظریم تا امام بیایند . امام از خیمه خویش بیرون می آیند و خطبه ای ایراد می کنند . امام بعد از تبیین شرایط زمانه و حوادث جاری شده می فرمایند : “فَإِنِّی لَا اَرَى الْمَوْتَ إِلَّا شَهَادَهً” . “من در چنین شرایط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى، و زندگى با این ستمکاران را جز رنج و نکبت نمى دانم.” اباعبدالله الحسین(ع) ادامه می دهند: “مردم برده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان، دینداریشان تا آنجاست که زندگیشان در رفاه است و آنگاه که در بوته امتحان قرار گیرند، چه اندکند دینداران.”

امام(ع) به حجاج بن مسروق فرمود: خدا تو را رحمت کند، اذان و اقامه بگو تا نماز گزاریم. حجاج اذان گفت. چون تمام شد، امام(ع) به حرّ بن یزید فرمود: ” پسر یزید! مى‌‌خواهى تو با یاران خود نماز بخوان، من نیز با یاران خود نماز مى‌‌گزارم.” حرّ عرض کرد: همه ما پشت سر شما نماز مى‌‌گزاریم. امام نماز را اقامه کردند و کاروان و لشکر نیز نماز را به امامت ایشان خواندیم.

بعد از نماز عصر باز امام(ع) لشکریان حرّ را نصیحت نمودند . وقتی سخنان امام تمام شد ، حرّ گفت: ابا عبدالله! ما از این نامه‌‌ها و فرستاده‌‌ها خبر نداریم. امام(ع) به غلام خود عُقبه بن سمعان فرمود: “عُقبه! آن خورجین نامه‌‌ها را بیاور.” عُقبه نامه‌‌هاى شامیان و کوفیان را آورده، پیش روى آنان ریخت و کناری رفت. آنان پیش آمده و به عناوین نامه‌‌ها نگاه مى‌‌کردند و دور ‌‌شدند.

 حرّ گفت : اباعبدالله! ما از آنان که براى شما نامه نوشته‌‌اند نیستیم. ما مأموریم اگر با تو ملاقات کردیم، از تو جدا نشویم تا تو را نزد امیر خود عبیدالله ببریم. امام(ع) تبسمى کرد و فرمود: “اى حر! آیا نمى‌‌دانى که مرگ تو زودتر از آن رخ خواهد داد.”

بعد از مدتی آنگاه که امام همراه با کاروانیان قصد حرکت داشتند ،سواران کوفه پیش آمده راه را بر آنان بستند، امام(ع) دست به شمشیر خود برد و به حرّ ندا داد: مادرت به عزایت بنشیند! چه مى‌‌خواهى بکنی؟!

حرّ گفت: به خدا سوگند چنانچه از عرب ، جز تو نام مادرم را مى‌‌برد هر که بود پاسخش مى‌‌دادم، اما نه به خدا من به یاد مادر تو راهى ندارم، جز آنکه ناچارم تو را نزد عبیدالله بن زیاد ببرم. امام(ع) فرمود: بخدا سوگند نمى‌‌آیم مگر آنکه کشته شوم.

فرمود: اکنون سخنى با تو ندارم جز همان سخن که برادر أوسى مى‌‌گفت:

من به سوى مرگ خواهم رفت که مرگ براى جوانمرد ننگ نیست آنگاه که او مسلمان و هدفش حقّ باشد و بخواهد با ایثار جانش از صالحان حمایت و با جنایتکاران مخالفت نموده و از دشمنى خدا دورى گزیند.

محمد حسین فیاض