سه شنبه ۵ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۱:۱۸:۲۹ بعد از ظهر

بر آسمان کربلا نوشته ای می بینم : أین الطالب بدم المقتول بکربلا

کد خبر: 30507
تعداد بازدیدکننده: 49
تاریخ: ۱۹ آبان ۱۳۹۲

62-723x1024

از آن زمان که وارد کربلا شده ایم احساس می کنم یاران اباعبدالله بسیار بیشتر از پیش سبک شده و ارتفاع گرفته اند . در بین ما قاصدک ها مثلی است که می گوییم : هرکه سبک تر، نورانی تر و هر که نورانی تر به خورشید مقرب تر ؛ و این را من با چشمانم می بینم و با تمام وجودم در اصحاب الحسین (ع) حس می کنم . همراهی بیست و دو روزه با امام زمان و ورود افراد به کربلا ، خوب همه را پاک و زلال و سبک کرده است . یارانی که امام در وصفشان می فرمایند : رأی آنان رأی من و امرشان امر من است ؛ اکنون چون کبوترانی سبک بال شده اند منتظر تا قفس تن را بشکافند و در همراهی با امامشان در اعلی علیین جای بگیرند. و من شهادت می دهم که قاصدک ها در این همراهی به جز زیبایی چیزی ندیده اند.

 

امروز را به اذن امام در خیمه علی بن الحسین(ع) هستم. یکی از یاران کلام خویش را اینگونه آغاز می کند : در تعجبم! مولایم حسین(ع) به هیچ منزلى فرود نیامد و از آنجا کوچ نکرد مگر آنکه از یحیى بن زکریا  و کشتن او یاد فرمود. در همین منزل قبلی بود که فرمود: ” از پستى دنیا نزد خدا همین بس که سر بریده یحیى بن زکریا را براى یکى از زنان بدکار بنى اسراییل به ارمغان بردند!” ای فرزند امام! آن چه ماجرایی است که من از آن آگاه نیستم؟

امام سجاد(ع) آهی می کشند و داستان یحیای پیامبر را اینگونه آغاز می کنند :  از پدرم ، امام و مولایم ، حسین بن علی(ع) شنیدم که فرمود : ” زن پادشاه بنى اسرائیل سالمند شده بود، او خواست که دخترش را به ازدواج درآورد، پادشاه با یحیى بن زکریا مشورت کرد و یحیى او را از این کار منع کرد. آن زن چون فهمید، دختر خود را آراست و نزد پادشاه فرستاد. او نزد پادشاه به رقص و کرشمه پرداخت. پادشاه گفت: چه مى‌‌خواهى؟ دختر گفت: سر یحیى بن زکریا را. پادشاه گفت: دخترم! چیز دیگرى بخواه. دختر گفت: جز این نخواهم. در آن زمان رسم بر این بود که اگر پادشاهى دروغ مى‌‌گفت، از شاهى عزل مى‌‌شد. از این رو او میان پادشاهى و کشتن یحیى مردد ماند و سرانجام یحیى را کشت و سر او را در طشت طلایى نزد دختر فرستاد. پس زمین فرمان یافت و آن را گرفت. و خدا بخت النصر را بر بنى اسراییل مسلط کرد که با منجنیق آنان را می کوبید ولى اثر نمى‌‌کرد. پیرزنى از شهر بیرون آمد و گفت: پادشاها! این دیار پیامبران است که جز با آنچه مى‌‌گویم فتح نخواهد شد. بخت النصر گفت: هرچه بخواهى مى‌‌دهم، اینک بگو چه کنم؟ گفت: با ناپاکى و نجاست آنان را بکوب. پس چنان کرد و شهر از هم گسیخت. وارد شهر شد. گفت: آن پیرزن را نزد من آورید. چون آمد به او گفت: چه مى‌‌خواهى؟ گفت: در این شهر خونى است که مى‌‌جوشد. آن قدر خون بریز تا از جوشش بیفتد. پس بخت نصر هفتاد هزار نفر را بر آن خون کشت تا آرام گرفت.” پدرم اینگونه ادامه داد که : “فرزندم على جان! به خدا سوگند خون من از جوشش نخواهد افتاد تا خدا مهدى(عج) را برانگیزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافقِ کافرِ فاسق بستاند.”

بر آسمان کربلا نوشته ای می بینم : أین الطالب بدم المقتول بکربلا