یکشنبه ۳ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۱:۵۴:۱۴ قبل از ظهر

قصه ده شلمغرود

کد خبر: 34120
تعداد بازدیدکننده: 139
تاریخ: ۰۲ بهمن ۱۳۹۲

بنام خدا

قصه ده شلمغرود

یکی بود یکی نبود.غیراز خدای مهربون هشکی نبود.

روزی روزگاری توی دنیای خدا دهکده ای بود بنام بافق(البته قبلن شهر بود ولی چون بجای اینکه روزبه روز پیشرفت کنه همش پس رفت میکرد اسمش رو گذاشتن دهکده).مردمونش مهربون و قانع.توی این دهکده همه چی بود:امکانات فراوان،گاز.ببخشید گاز رو اشتباهی گفتم از زبونم در رفت.منظورم نوشابه گاز دار بود.

خلاصه! همه چی داشتن!امکانات رفاهیشون در حد تیم ملی بود.بیمارستان که نگو:۴۰۰۰تخت خوابی.همه جور دکتری داشتند:دکترمتخصص چشم.دندانپزشک اطفال.شبها اگه خدای نکرده مریض میشدی سریع میرفتی به تنها بیمارستان شهر و اونجا بهترین دکترهای متخصص درمانت میکردند.البته اگه روز مریض میشدی بهتر بود چون دکترهای متخصص شبها میخاستن استراحت کنند.اونایی هم که شبها کشیک بودن تقصیری نداشتند بنده خداها .آخه تازه داشتن دکتر میشدن چون دانشجوی پزشکی بودن.لازم نبود برای نوبت گرفتن توی بیمارستان تامین اجتماعی این دهکده صبح زود قبل از اذون بری نوبت دکتر بگیری .چون با یه تلفن سریع بهت نوبت میدادند!بعدشم تا اذون شب هر چی میخاستی میتونستی همش بری پیش دکتر ویزیتت کنه.اینجور نبود که تا نوبت ۱۰ تا مریض تموم میشد بهت بگن ویزیت امروز دکتر تموم شده،برین فردا بیاین!!!البته بیشتر وقتها به شانست بود که بری پیش کدوم دکتر،چون مثلن شما با دکتر اطفال کار داشتی ولی میگفتند که نوبتش پر شده اگه میخاین بفرستمتون پیش دکتر قلب و روده؟؟!!!اگه خدای نکرده طفل صغیرت هم مریض میشد که دیگه بهتر:سریع میرسوندیش به مطب دکتر کودکان دور فلکه اصلی شهر، البته اگه جایی برای نوبت گرفتن و ایستادن پیدا میکردی!!آخه نه که از بس این مطب بزرگ و گسترده بود !!!

امکانات تفریحی توی این دهکده که دیگه غوغا کرده بود:پارک های آبی.بادی.غیربادی.بادی خاکی.خاکی همراه با بادی وهمه چی داشتند.دیگه بنا نبودوقتی شبها بچه ها نق نق میکردند پدرمادرهاشون کلافه بشن وندونند کدوم پارک ببرنشون.توی پارکهاش هم که دیگه همه جور امکانات تفریحی بود از قبیل تاب ،تاب کوچک،تاب بزرگ،تاب متوسط،تاب نیمه متوسط،تاب پلاستیکی،تاب زنجیری،سرسره،سرسره مارپیچ،سرسره معمولی،سرسره نیمه معمولی،سرسره بادی!

از جاده ها و خیابوناش براتون بگم:خیابونهای عریض و بزرگ که توی هرکدومش سه تا تریلی میتونست دور بزنه.اسماشم بگم؟:خیابون چهارده معصوم.خیابون مخابرات و ….از زیبایی و تمیزی خیابونای این دهکده هر چی بگم کم گفتم براتون:اصلا هیشکی تو خیابون و کوچه های این دهکده یه ذره آشقال هم نمیریخت.یه جورایی برق میزد خیابوناش.سیستم فاضلاب شهری پیچیده این دهکده رو میگفتن لئوناردو دابینچی طراحی کرده چون وقتی بارون میومد اصلا کوچه ها و خیابونها رو آب نمیگرفت،همه آب بارون میرفت توی فاضلاب اصلی دهکده. دیگه لازم نبود برای پارک کردن ماشینت درب بانکهای دهکده ،هشت تا کوچه اونورتر جا پارک پیدا کنی چون مردمش آدمهای با منطقی بودن.از خونشون تا بانک دهکده پنج دقیقه راه بیشتر نبود ولی بازهم چون پاهاشون درد میگرفت براهمین این دوقدم راه رو هم با ماشین میرفتن بانک.از بس که به ماشین سواری علاقه داشتن بنده خداها!!

پلیسهای راهنمایی رانندگی این دهکده خیلی مهربون بودند و شما دقیقا میدونستی که امروز تا دو هفته مثلن پلیس راهنمایی دقیقا کدوم ور فلکه چهارده معصوم ایستاده که شما رد نشی از اونور.دوهفته اینور خیابون جلوی ماشینارو میگرفتن ،دو هفته اونور خیابون.بعدشم کی حوصله داره کمربند ایمنی شو ببنده.مگه جاده بیرون شهره؟تو شهرهم که کسی اصلا تصادف نمیکنه اونم تو خیابون وحشی بافقی؟!!! .از همه مهمتر نانوایی های این دهکده بود، چه نونهایی میپختند که خالی خالی میخاستی بخوری از بس خوشمزه بود!!فقط یه مشکل کوچولو داشت نونهاش:مزه کاه میداد یه کم و سریع خشک میشد.در ضمن جوش شیرینش هم بیشتر از خمیرش بود.البته ایناچیزی نبود چون معده های مردم این دهکده سالها بود که به خوردن این نانها عادت کرده بود.

از میوه فروشی های این دهکده براتون بگم دهانتون آب بیفته!وای چه میوه های پخته و پوسیده رسیده ای که نمیاوردن!!قیمتهای خیلی خیلی ارزون.البته وقتی میخاستی بری میوه بخری باید حداقل کم کمش ۱۰۰هزار تومن همراهت باشه تا لااقل بتونی یک کیلو سیب زمینی و پیاز بخری.بقیه میوه ها برای قشنگی اونجا گذاشته بودن.نه که فکر کنید چون گرون بود کسی نمیتونست بخره؟نه اصلن اینجور نبود!ابدا!!قیمتهای میوه هاش بین هر مغازه میوه فروشی زمین تا آسمون فرق میکرد.مثلن یک مغازه گوجه میداد کیلویی ۴۰۰۰تومن،یک مغازه دیگه میداد کیلویی ۶۰۰۰ تومن. البته این اختلاف بخاطر رقابت بود نه چیز دیگه .

 امکانات مکتب خونه های این دهکده در حد المپیک بود.مدارس مجهز به سیستم بخاری نفتی پیچیده بود.جدیدترین نرم افزارهای روز رو میشد تو کامپیوتراین مکتب خونه ها ببینی.دستگاه کپی شون همیشه خدا سالم بود و دیگه بنا نبود به دانش آموزان بگن که یکماهه دستگاه کپی مدرسه خراب شده برا همین مجبورید سوالای امتحانو با دست خودتون بنویسید.

از گاز کشی این دهکده براتون بگم:از موقعی که هنوز تازه گاز کشف شده بود و هیج شهری تو دنیا گازکشی نشده بود تمامی خونه های این دهکده گاز کشی شده بود فقط فرقش این بود که چون لوله گاز خرجش زیاد میشد برا همین بزرگون دهکده یه روز با هم جلسه گرفتند که :چرا الکی اینقده پول هله حروم (حرام بزبان بافقی)کنیم و لوله کشی کنیم گازرو!میگیم مردم کورم بشن برن کپسول گاز بگیرن برای خونه هاشون،اینجور بهتره که!نظرت؟؟

توی این دهکده زیبا کسی به هیچوجه بیکار نبود !!همه سر کار بودند.چون توی این دهکده کوچک چندین معدن بزرگ بود که همه جوونهای دهکده توی اون معادن کار میکردند.از بس نیروهای بومی وبیکارهمشون سر کار بودند که دیگه از بیرون نیرو نمیگرفتند.اصلن بعضی وقتها که نیروی کار کم میومد دوباره زنگ نیروهای قدیمی میزدند و میگفتند بلند شید بیاین سرکار نیرو نداریم.البته اونایی که زنگ میزدند حق داشتند چون تا نیروی کارکشته و مسن باشه دیگه احتیاجی نبود که جوونها رو بگیرن!!بعدش هم جوونها دست و پا چلفتی ان بلد نیستند درست کار کنند همون بهتر که دوباره نیروهای بازنشسته رو بیارن سرکار.والا بخدا!!؟؟؟

هرروز غروب که میشد جوونهای دهکده که خسته و کوفته از سر کار برگشته بودن ،کنار ریل قطار روی تپه ای مینشستند و برای قطارهای باربری که از دهکده رد میشدند دست تکون میدادند.آخه جوونها خوشحال بودند که هر روز گونی گونی سنگها رو از دهکده شون میبرن بیرون  تا توی یه شهر دیگه اونا رو ذوبش کنند و باهاش آهن و اینا بسازند.جوونها میدونستن که مردمای شهرهای دیگه گناه دارن و کارخونه های فولاد رو برده بودن اونجا،براهمین ناراحت نبودن که توی دهکده شون کارخونه فولاد راه نیفته بعد اینهمه وقت !

مردم این دهکده اصلن زیاد اهل مسافرت نبودند چون حوصله نداشتند با ماشین هاشون برن مسافرت.آخه نه که جاده های بیرون دهکده خیلی از لحاظ ایمنی و استاندارد جاده ای در سطح بین المللی بود؟!!با قطار هم کسی زیاد مسافرت نمیکرد آخه بنده خداها حق داشتند، وقتی سهمیه بلیط مسافر برای این دهکده در هفته به ۱۰ تا هم نمیرسید با قطار عمه من میتونستن برن؟؟اونایی هم که با هزار مکافات بلیط قطار گیرشون میومد باید یک هفته قبل از سفر بلیط رزرو میکردند یا مثلن میرفتن یکی از شهرهای نزدیک دهکده و از اونجا بلیط میگرفتن .برای مسافرتهای زیارتی دور(مشهد) هم که میبایست از دوماه قبل بلیط تهیه میکردند آخه قحطی بلیط اومده بود چندین سال!

آره بچه های گلم ،مردمون این دهکده به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند تا این که یه روز از راه خیلی دور یکی اومد به این دهکده که اسمش محمود بود.محمود خیلی مهربون بود. محمود قصه ما خیلی قولها داد به این مردم ولی فقط یکیش رو تونست انجام بده که البته اون یکی قولش هم اگه انجام نمیداد بهتر بود.محمود قول تاسیس کارخونه های جوار معدنی،گمرک،فرودگاه،آوردن نفت سر سفره وخیلی چیزای دیگه داد ولی فقط در حد حرف بود و بس.محمود رفت و یاد و خاطره قولهای شیرینش سالهاست که در ذهن مردمون این دهکده نقش بسته(دراینجا از گوشه چشم مادربزرگ قطره اشکی به روی زمین چکید).

خوب بچه های عزیزاین بود قصه مردمون ده شلغمرود.خوب واسه امشب قصه دیگه بسه.بگیرید بخوابید چون فردا صبح باید برید مدرسه.

یکی از بچه ها:مامان بزرگ چرا نگفتید قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید؟آخه رسمه آخر قصه ها همینو میگن ولی شما نگفتید؟

مامان بزرگ:آخه پسر گلم، قصه مردمون مهربون این دهکده که هیچ وقت پایانی نداره!!

بسه دیگه بخابین.چراغا رو خاموش میکنم.شب بخیر.

                                        ۲۵/۱۰/۱۳۹۲ ع .الف.حسین آباد

۳۵ نظر

  1. ناشناس می‌گه:

    سلام عالی بود و الان هم تو ده شلغمرود حسنی تک و تنها هست

  2. محمود می‌گه:

    یادت رفت بگی چند سال پیش برامون گاز اوردند انقدر مردم خوشحال شدند که اشک از چشمانشان جاری شد.

  3. ali می‌گه:

    واقعاًحقیقت داره.از مسئولین خواهش میکنم بخونن ولی نخندند.گریه کنن که چه جوری تو اون دنیا میخوان جواب مردم را بدن.باور کنید حق الناس از حق الله مهمتره

  4. بافقی مقیم تهران می‌گه:

    با سلام خدمت مردم عزیز شهر خودم بافق.قصه ده شلغمرود قصه سالها درد ناگفته مردمان این شهر هست.آفرین به این قلم.مرحبا به این استعداد.درود بر این جسارت. لذت بردم.آفرین.واقعا آفرین.

  5. مهدی می‌گه:

    چقدر منفی گرا!؟
    چقدر ناامید…
    و چقدر طنز بی مزه ای بود.

  6. علی می‌گه:

    می دونی خیلی از این چیزا به خودمون مربوط می شه؟
    می دونی چقدر از مصوبات دولت انجام شد و اینهایی هم که انجام نشده عدم پیگیری مسئولین شهرمون بوده و عدم حمایت مردم از اونا.
    همین مطالبت نمونه خوبیه. کارهایی هم که انجام شده نمی بینید مسئولین بافق به چه دلگرم باشند؟

  7. جواد می‌گه:

    قربونِ دسُت چقه خَش نوشتی

  8. تنها می‌گه:

    سلام اقای الف ممنون از این داستان زیبا ودرداور

  9. mohsen می‌گه:

    بابا ایولا.ایولا.واقعا که حرف دل همه مردم رو زدی ع .الف جون.مرسی عزیز

  10. محمد می‌گه:

    ای ول . جالب بود

  11. اصغر پاشنه طلا می‌گه:

    جالب بود الف حسین آبادی
    موفق وموید باشی گل پسر بابا

  12. من می‌گه:

    عباس جالب بود

  13. ابراهیم عیزاده می‌گه:

    توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود.کاش کسی گوشش بدهکار این حرفها بود و لااقل به درد دل ما مردم بافق میرسید.کاش…………

  14. پسربافق می‌گه:

    اینو خوب گفتی که نیروی بازنشسته رو دوباره سرکار میگیرن.مگه ما جوونها کار بلد نیستیم که دوباره نیروی بازنشسته رو میگیرید آقایون مدیریت معدن و آموزش و پرورش؟؟؟

  15. عباس می‌گه:

    درسته این مشکلات شهر ما هست و اغراق هم نشده ولی خداعیش برخی مسئولین هم دارن زحمت میکشن تا شهر ما بهتر بشه.هرچند که تجربه مدیریتی اینجا خیلی مفید واقع میشه.

  16. دختر بافقی می‌گه:

    باسلام.گذاشتن اسم دهکده هم برای شهر بافق خیلی زوده میدونید چرا؟:چون شهری که خیابوناش ۵متر بیشتر نیست،چراغ راهنمایی نداره،گاز نداره و هزاران چیز دیگه نداره آیا مستحق داشتن نام شهره؟خودتون قضاوت کنید.باریک الله به این نویسنده که الحق و الانصاف نام دهکده رو برای شهرمون انتخاب کرده.موفق و پیروز باشی آقا یا خانم نویسنده

  17. ناشناس می‌گه:

    زیبا بود

  18. حیدری می‌گه:

    زیباترین قصه ای که تاکنون برای بافق نوشته شده همینه.موفق و موید باشی نویسنده گرامی

  19. حسین می‌گه:

    دست و پنجه بچه های سایت بافق فردا درد نکنه.واقعا این نوشته بجا و عالی بود.به این نوشته زیبا ۲۰ باید داد.۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰۲۰

  20. عنایت اللهی می‌گه:

    ما نفهمیدیم قصه ده شلغمروده یا شلمغرود؟ولی هر چی هست واقعا وری وری گود.وری گود حسین اباد.

  21. بانوی شرقی می‌گه:

    آقا مهدی که نظر دادید چقده منفی گرا و بیمزه هست این طنز:لطفا اگه بلدید شما هم بنویسید.بعدشم کلاهتون رو قاضی کنید ببینید این نویسنده کدوم حرفش غلطه؟نه که قصه واقعی واقعی این شهر نیست؟شما حتما وضع مالیتون خیلی توپه که غصه گرونی میوه و یا دکتر رفتن بچه هاتون رو نمیخورید.امثال شما پولدارها که دردی ندارن.تا بچشون مریض میشه سریع میبرنش دکتر یزد.تو خونشون ۱۰ تا کپسول گاز پر شده هست.پسرتون حتما تو مدرسه غیرانتفاعی درس میخونه.اون یکی پسر بزرگتون تو بهترین جای معدن سر کاره حتما.بچه هاتون رو هر پنجشنبه میبرید پارک ستاره یزد.دیگه بگم؟والا بدرد ما زیر خط فقری ها هم برسید.کار این نویسنده ثوابش از صد تا دعا و زیارت هم بیشتره بخدا.چون درد مردم رو میگه.حرف حق تلخه آقایون مرفه؟؟؟؟؟؟

  22. فرار از بافق می‌گه:

    مسئولین خجالت بکشین
    تو یزد خودمون یه پروژه رو ظرف مدت دقیقا ۲ ماه تمومش میکنن تازه تابلو هم میزنن که سر همون روز تاریخش تموم میشه(میدان امام حسین) ولی تو بافق خیابون مسجد جامع با اینکه مسئولین رفت و آمد بیشتری تو این خیابون دارن ولی از کوچ های شهرمون وضعیتش بدتـــــــــــــــره
    به خدا گناه داره یه روزی باید جواب بدین

  23. hadi می‌گه:

    یک شب مادرم سردرد شدید شد بردیمش بیمارستان ولیعصر.دکتر متخصص نبود.فقط خانم دکتر تازه کاری بود .پرسیدیم دکتر متخصص کجاست گفتن یزده.به مکافاتی مادرم رو بردیم بیمارستون یزد.اینه وضع بیمارستان ۱۰۰۰تختخوابی بافق.واقعا که!

  24. جعفر طیار می‌گه:

    یا عرض سلام.این نوشته رو که خوندم گفتم خدا بیامرزه اموات نویسنده رو.خدا و پیغمبریش خیلی زیبا و قشنگ بتصویر کشیده تمام نداشته های شهرمون رو.صبح که تو محل کارم نویسنده این متن رو دیدم بهش گفتم عزیز بیشتر بنویس اون بنده خدا هم قول داد بقول خودش جلد دوم قصه ده شلغمرود رو بنویسه.عین جون منتظر جلد دوم قصه ات هستیم.

  25. omid می‌گه:

    چند روز قبل به این فکر افتادم که برم یزد برای انقالی کارم.خانمم گفت یزد شلوغه اصلا یه جای پارک برا ماشین گیر نمیاد.الان میبینم هر وقت که میام بیرون توی شهر خودم براکار بانکی خون دل میخورم چون بخداوندی خدا جای پارک بسختی گیر میاد.کاش بانک ها رو براش مجتمع میزدند مثل ساختمان پزشکان.بخدا خسته شدیم.

  26. همکلاسی دبیرستان حسین اباد می‌گه:

    یادمه یه روز توی دبیرستان فارابی حسین اباد داشت سر کلاس درس شیمی آقای … کتاب داستان میخوند.آقای … این صحنه رودید و یه سیلی زد توگوش حسین اباد.دو ماه بعدش سر صف مدرسه اعلام کردن حسین اباد توی داستان نویسی استان یزد مقام اول آورده .یادم نمیره اونروز آقای …ی اومد تو کلاس و به بچه ها گفت برای حسین اباد دست بزنند بعدشم عذرخواهی کرد بخاطر اون سیلی.امیدوارم همیشه موفق باشی .دوست دوران دبیرستانت:ناصرقلی

  27. صد مرحبا. واقعا حرف دل مردم رو زدید.
    از مدیران بافق فردا هم تشکر میکنم که این مطلب رو منتشر کردن.
    آقایون مسئولین ما با این همه معدن و سرمایه خدادادی و مردمانی سختکوش و صبور باید این وضع شهرمون باشه.واقعا که خجالت آوره
    به خدا داریم تو این همه بی عدالتی خفه می شیم
    خدا اون روزی رو نیاره که مردم بافق خونشون به جوش بیاد…

  28. فرهنگی می‌گه:

    خواهشا یکی این طنز زا به گوش امام جمعه و فرماندار بافق برساند

    مسئولین بافق به خدا بیدار شید

  29. شاعر گمنام می‌گه:

    گل گفتی آی گل گفتی
    مثل یه بلبل گفتی
    داستان راستو گفتی
    بالا رفتیم ماست بود
    پایین اومدیم بافق بود
    قصه ما راست بود

  30. امیر می‌گه:

    باید این قصه را برای مسولین شهر بخونن تابهشون بر بخوره.اقای الف حسین اباد واقعا قصه تون عالی بود فقط یادتون رفت اخر قصه بنویسید (این قصه ادامه دارد)

  31. ناشناس می‌گه:

    با این مطالب تکراری ولی هر دفعه با عوض کردن فعل جمله چی ثابت می شه؟ مگر فقط مشکل مردم رفتن به شرکت سنگ آهنه؟ آیا مردمی که تو اسنگ آهن کار می کنند، بهترین زندگی را دارند بدون هیچ دغدغه ای؟ اخلاق همه خوبه؟ فقط گاز، دکتر متخصص! کار کمه، در مورد دکتر متخصص بگم بهترین دکتر متخصص را بیارن بافق باز هم مردم میرن یزد!

  32. محمد حسن می‌گه:

    درمورد فردی که نظر داده مطالب تکراری هست و مشکل مردم اینا نیست (نظر شماره۳۱)باید بگم اینجور که نویسنده نوشته فکر کنم بیشتر مشکلات این شهر بیان شده.آقای شماره ۳۱ شما اگه مشکلات رو غیر از این میدونید خیلی سرخوش هستید.واقعا که تعجب میکنم.

  33. ابویی می‌گه:

    مشکلات بافق که اینجا نوشته شده تمامش واقعیت داره.کدومش غیرواقعی هست آغایونی که میگید اینا مشکل نیست.میشه خوبی های شهر بافق رو بگید ماهم بدونیم؟حیف نویسنده سایت که وقت گذاشته و اینا رو نوشته.

  34. 2000 می‌گه:

    سلام.دیروز دوستم اومد در خونه دیدم دستش شکسته گفتم چرا دکتر نرفتی.گفت رفتم ولی گفتن متخصص جمعه نیست.خدایا بدرد دل ما کسی نمیرسه؟؟؟

  35. کجو می‌گه:

    سختیش صد سال اوله
    بعد از صد سال خدا برزگه