دوشنبه ۴ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۶:۲۹:۰۷ بعد از ظهر

اندر احوالات آژانس ۵۰۰۰ بافق

کد خبر: 36099
تعداد بازدیدکننده: 137
تاریخ: ۰۳ اسفند ۱۳۹۲

-الو سلام.ببخشید آژانس ۵۰۰۰؟

=سلام.آجانس۵۰۰۰بپرمد؟(بفرمائید به لهجه غلیظ بافقی)

-ببخشین یه ماشین میخواستم.به آدرس:خیابان امام-کوی ولیعصر-ته کوچه.بیزحمت عجله دارم اگه امکانش هست؟

=گفُتِد خیابون امام؟ایروو اسمی نداریم که؟مطمعنِد؟؟

-آره اسمش همینه.ما درسته غریب هستیم اینجا ولی پنج ساله تو این خیابون خونه داریم.

=امام؟؟ خواهر شما مطمعنِد آژانس شهر دیگه ای نگرفتد؟آخه اینجا بافته!ایروو اسمایی نداره خیابوناش!!

-بله آقا مطمعنم.دفعه اولم که نیست!!

=ببخشد خواهر.چند لحظه گوشی دستتون باشه.

دفتر دار آژانس خطاب به دوستش با صدای بلند:جعپر آغا؟آغا جعپر؟خیابون امام بلدی شما؟

جعفر آغا از داخل دستشویی صدا میزنه:اِهِن…شاید منظورشون کوچه اُوومیله؟

=خواهر نکنه منظورتون کوچه آبمیله؟حالا فهمیدم.زودتر میگفتد خوب.

-من نمیدونم اسم دیگه اش چیه؟

=نه خواهر درسته.اسم اصلیش اوومیله که کتابیاش میگن آبمیل.حالا این سوسول بازی ها در آوردن اسم خیابونا به روز شده وگرنه قدیم اسم این کوچه اوومیل بوده.میدونید برای چشی میگفتن اوومیل؟قدیم آب بافق از دو تا قنات فیض آباد و جلال آباد میومده که اونی که میرآب بوده سر این کوچه میشسته ،یک میل فلزی هم داشته برای تقسیم آب که تعیین میکرده چقه آب بره برای هر محله ای.ایروو شده که اسمشا گذاشتن آبمیل.

-آقا تو رو خدا ماشینتونو بفرستید.وقت ندارم بخدا.حالا هر چی اسمشه درست میگین شما.

=چش ،چش،خواهر.الان میگم ماشین بیاد.سر کوچه باسِد الان میاد ماشین.شرمنده

در حالی که تلفن را قطع میکند خطاب به جعفر آغا:جعفر،مرگ تو سرت بشه،تموم نشد کارت.میگم ایقه این سیگارای کوفتی را نکش برا همین میگم.بدو برو کوچه اوومیل سرویس داری.

زن با فرزندش منتظر سر کوچه وایساده تا آژانس بیاد.

=ای خدا.یکساعت از وقتم گذشته.پس چرا نیومد ماشین؟اگه پیاده رفته بودم تا حالا رسیده بودم!!

با گوشی موبایلش دوباره شماره آژانس را میگیرد:الو سلام.پس چرا نیومد همکارتون؟الان یک ربعه من وایسادم تو کوچه.تو رو خدا بگین بیاد زودتر؟

-مگه نیومده همکارمون؟یک ربعه فرسیدمُش که!الان دوباره زنگش میزنم.شما تو کوچه منتظر باشید.

تلفن جعفر را میگره:آهنگ پیشواز :اگه فاصله افتاده -اگه من با خودم سردم- تو کاری با دلم کردی -که فکرش هم نمیکردم…الو؟جعپر؟کدوم گوری هستی مرد حسابی؟ چرا نرفتی هنو؟؟بنده خدا سرما نیم ساعته تو کوچه باسیده!

جعفر:شرمنده آغه رضا.دارم میرم بخدا.داشتم میومدم دیدم فروشگاه دانشگاه آزاد خلوته گفتم سر راه سبد کالام روهم بسونم.آخه یکماهه هر رو میام بسونم اینقدر شلوغه صف که نگو!ملت تا سر فلکه چارده معصوم صف کشیدن.ببخشی بخدا دارم میرم.

آغا رضا:بچه کاشکی گفته بودی برای منم میسوندی.اگه هنو حرکت نکردی از فروشگاه دور بزن بیا کارت منم ببر برام بسون؟

جعفر:آغه رضا اومدم.تا ده دقیقه دیگه اونجام.

اونروز هیچ وقت ماشین آژانس به کوچه آبمیل نرفت.زن بیچاره بعلت دیر رسیدن ماشین نتوانست کودکش را در مهد کودکی که میخواست ثبت نام کند.بعدها مجبور شد فرزندش را در مهد کودک ته شهر ثبت نام کند.البته اتفاق خاصی صورت نگرفت فقط زن بیچاره مجبوره تا پایان دوره مهدکودک فرزندش پول بیشتری بدهد بخاطر دوری مسیر.

                                                                   نوشته:عین.الف.حسین آباد

۲۵ نظر

  1. تفکری می‌گه:

    سلام:ایندفعه خیلی بی مزه بود.

  2. ماشاالله شمس الدینی می‌گه:

    سلام
    دست گلت درد نکنه از ته دل خندیدم خدا دلتو شاد کنه ممنون.

  3. مبارز می‌گه:

    کاملا بی مزه…….. مسخره

  4. ali می‌گه:

    جالب بود
    میخواست کارش رو ندازه دقیقه نود گرچه این آژانسهای شهرمون خدا رو شکر سیر هستند و کار آژانس براشوم تفریحه

  5. حامد می‌گه:

    جالب بود اتفاقا 😀

  6. هادی می‌گه:

    عالی و دلنشین

    مثل همیشه

  7. حسین می‌گه:

    خیلی مسخره وبی مزه بود برای بافق فردا متاسفم که اینجور مطالبی را چاپ میکند

  8. بابا برقی می‌گه:

    ایا مسخره کردن اسم خیابون خنده دارد؟خیلی بی مزه بود.خدا لعنت کند کسی راکه همه چیز را به مسخره میگیرد.

  9. محمد می‌گه:

    خیلی بی مزه بود خنک؟؟؟؟

  10. همشهري می‌گه:

    خیلی هم خوب بود . اینایی که بدشون اومده باید یه ذره روحیه طنزشون رو ببرن بالا . به نظر من که جالب بود .

  11. یادگار می‌گه:

    اولا لهجه نگاشته شده کاملا بافقی نبود دوما این اتفاق بیشتر یک داستان تخیلی است تا واقعیت و سوما خوشم میاد از بعضی ها که خودشون در این سایت مینویسن و برای اینکه دیگران تشویقشون کنن اونا هر نوشته ای را تشویق میکنن و فکر نمیکنن که اگر نوشته را نقد کنن و ایراداتش را مشخص کنن بیشتر به کار نویسنده میاد و این قصه ادامه دارد….

  12. اصغر پاشنه طلا می‌گه:

    چقد خشوک بید حسین آبادی

  13. مربا می‌گه:

    واقعیت تمام هست این داستان.من بارها شده زنگ آژانس زدم گفته الان ماشین میفرستیم ولی هنوز که هنوزه ماشینشون سر نرسیده.هرکی هم میگه واقعیت نداره بیخود گفته.دست نویسنده درد نکنه

  14. مهدوی می‌گه:

    آقا یا خانم یادگار میشه بیشتر توضیح بدین منظورتون چیه؟منظورتون از بعضی ها کیه؟نویسنده های دیگه یا حسین اباد رو میگین؟

  15. محمدحسین علیزاده می‌گه:

    آژانسی که تمام وقت سرویس بدهد در تمام طول شبانه روز متاسفانه در بافق نداریم.بخداوندی خدا من خودم یکبار میخاستم برم یزد امتحان کنکور بدم زنگ آژانس ۰۰۰زدم گفت الان میام ولی بعدش اصلا جواب نداد.آژانس۰۰۰چنان سرکارم گذاشت که هر وقت یادم میاد لعن و نفرینشون میکنم.

  16. یادگار می‌گه:

    آقا یا خانم مهدوی اگه دقت فرمائید ملاحظه مینمائید که هر نوشته ای چه وزین و چه سبک در این سایت توسط برخی نویسنده های دیگر مورد به به و چه چه قرار میگیرد که اگر جنابعالی موضوع مورد بحث نویسنده را از کل نگاشته شده کسر نمائید آن مقاله حاوی متنی سراسر ایراد قابل نقد و البته قابل رفع می باشد و اگر این مقالات را ضمن تائید جهت دلگرمی نویسنده مورد نقد منصفانه قرار دهیم آنوقت هم به نویسنده کمک شده و هم دیگر خوانندگان از نظرات کارشناسی جهت استفاده خود بهره می برند

  17. عین.الف.حسین اباد می‌گه:

    سلام خدمت تمامی بینندگان سایت بافق فردا.آقای یادگار ممنون از نظراتتون.من آدم خیلی پوست کلفتی هستم و با چند نظر و نقد تند از این مسئولیتم کنار نمیکشم چون طنز نویسی در خون منه.اگر هم منظورتون من هستم که میگید نویسنده های دیگه رو مورد به به و چه چه قرار دادم اصلا درست نیست.چون بنده تا جایی که یادمه اصولا برای مطالب معلم عزیزم آقای عباس ابراهیمی و دوست گرامی و همکلاسی دوران دبیرستانم علی آقای قاسمزاده نظر داده ام که نهایت به پنج نظر هم نرسیده تاکنون.در مورد نظرتون که گفتید لهجه بافقی نبوده درست هست چون نمیشه که اونجوری که ادا میشه زبان بافقی رو نوشت.دوم که گفتید تخیله کاملا اشتباه نوشتید چون فکر نکنم سر و کارتون تا حالا با آژانس های بافق افتاده باشه.جواب سوم را هم که دادم.موفق و پیروز باشید

  18. عامر می‌گه:

    اقای این مطالب را مینویسی بدان این محله کوی امام صادق هستش به هر راننده ای بگی مسجد امام صادق میبرتت

  19. یادگار می‌گه:

    نویسنده ارجمند سلام . اولا یک نویسنده طنز نویس صحبت از کلفتی و یا نازکی پوست نمیکنه و از لطافت روح میگه .. دوما مگه نقد و نظر چه تند و چه کند ، چه منصفانه چه مغرضانه میتونه کسی را که ذاتا نویسنده است از خط و مسیرش خارج کند مگر اینکه نویسنده این کاره نباشه و با فشار به مخیله خود چند سطری نگارد ..سوما منظور نظر بنده جنابعالی نبودید و کلی بودو امیدوارم به کامنتهای خوانندگان دقت بیشتری داشته باشید که بعضی نویسندگان معزز سطور وقتی نوشته های دیگران را میخوانند اول اسم و فامیل محترمشان را کامل مینویسند و بعد به به چه چه میکنند که این دید و بازدید برایشان تکرار شود. چهارما شما برخی واژه های بافقی را که ثقیل بود نوشتید که این عالی ولی کم بود و نتوانستن بهانه است که میدانیم و اگر بود جذابتر بود و در آخر امیدوارم همانطور که آژانس های سطح شهر با خواندن مطلب طنز شما خود را اصلاح می نمایند نویسندگان معزز نیز با خواندن کامنت منتقدین بر آشفته نشوند و انشاالله بهتر و دقیق تر و رقیقتر بنگارند .

  20. عباس می‌گه:

    سلام به نویسنده طنزتون.مرسی که مشکلات مردم را حداقل در قالف طنز بیان میکنی.هرچند مسئولین از این گوش میشنون از اون گوش در میکنند

  21. سمیه می‌گه:

    جالب بیدددددددددددددددددددددددددددد.

  22. حاجی محمود می‌گه:

    دست عباس حسین آباددرد نکنه بااین جعپر وآغه رضا

  23. ناشناس می‌گه:

    آقای ( عین الف ) حسین آباد این متن را تویخچال نوشتی یا تو سردخانه که اینقدر خنک بود یخ کردم که خواندم

  24. عین.الف.حسین اباد می‌گه:

    این متن نه تو یخچال بوده نه سردخونه.خودتون یخ بودید که یخ کردید.یه یه یه یه

  25. زری می‌گه:

    مردم شریف بافق یه کم جنبه داشته باشید موفق باشی اقای حسین آباد درضمن آژانس های محترم بهتون برنخوره حداقل ۵۰درصدتون همینجورید…هیچکی هم نگفته همه اینجورن ولی وقتی ماشین ندارید آدمو سرکار نزارید یا روی راننده هاتون نظارت داشته باشید