چهارشنبه ۹ام فروردین ۱۳۹۶ ۱۲:۲۳:۴۴ بعد از ظهر

می خواهم جایی زندگی کنم که اینجا نباشد.

کد خبر: 45242
تعداد بازدیدکننده: 158
تاریخ: ۰۵ مرداد ۱۳۹۳

به قلم امیر خواجه مبارکه

می خواهم جایی زندگی کنم که اینجا نباشد.

جایی بهتر و نیکوتر.

جایی که شبانه روز اش ، لامپ های کم مصرفی در اطرافم روشن نباشند که می گویند سرطان زاست.

جایی که گندم استفاده شده در نانوایی هایش سرطان زا نباشد.

جایی که فرزندان و مادران بخاطر اولیه ترین حقوق مادی فردی زندگی (هزینه غذا و مسکن و دارو و آب و برق و گاز و…) از هم دور و جدا نیافتند.

جایی که داروهای پر از عوارض وحشتناک دهه های پیشین کشورهای پیشرفته را با ناز و غمزه به بیماران نفروشند.

جایی که مهندسش مهندس باشد و پزشکش پزشک و معلمش معلم و تاجرش تاجر و ماهرش ماهر و در نهایت ، همه انسان و بااخلاق.

جایی که مردم همه کاره باشند و نام شان مردم باشد نه رعایا و عوام.

جایی که مرد را نه از گرد و خاک پشتش و سر خم شده اش(مانند حیوان باربر) ، که از غرور و شرافت و جوانمردی اش بشناسند.

جایی که زن را برای مرد و مرد را برای زن آفریده باشند نه فقط اولی.

جایی که دخترکان همان احترام را داشته باشند که مادران و همسران.

جایی که غرور مرد همان اندازه محترم باشد که محراب معابد و مساجد.

جایی که حریم زن همان اندازه نشکستنی باشد که دندان پیامبر.

جایی که در نسخه های پزشکان اش چیزی غیر از مسکن ها و آرامبخش ها نوشته شود.

جایی که خلافکاران از رذالت خلاف کنند نه از اجبار و ترس فقر و شکست.

جایی که مدرک و تجربه و مهارت برای اشتغال باشد و دانش و خرد و اخلاق برای زندگی.

جایی که خوابیدن و آرام گرفتن ، آرزوی خستگان روزمرگی نباشد.

 

جایی که مردم به جز نان و برنج و روغن و گوشت ، به شیر و میوه و سبزیجات و ماهی و ورزش هم برسند.

جایی که مردمش بخوبی ، سلام و مهربانی کردن را بلد باشند.
جایی که ریاکاران ، سلام و مهربانی کردن را بلد نباشند.

جایی که تجدد به معنای تازه و بروز شدن باشد نه به معنای پایمال کردن سنت های خوب گذشته.

جایی که سنت ها وسیله ی تحمیق مردم نباشند.

جایی که سبزیجات اش آهن داشته باشند و میوه هایش ویتامین.

جایی که وقتی میوه می خورم ، چندین صدا در سرم نپیچد که؛ نخور! پر از سم است.

جایی که ویتامین ها عزیزتر و دست یافتنی تر از کالری ها باشند.

جایی که چای تنها نوشیدنی روزانه ی مردم نباشد.

جایی که آب شهری پیام آور سنگ کلیه نباشد.

جایی که دین را بر اساس حقیقت درونی اش قضاوت کنند نه طرز رفتار دینداران اش..

جایی که مردم اش هر صبح فریاد بزنند: ما مطالعه می کنیم پس جاهل و ناآگاه و فریبخورده نخواهیم شد.

جایی که مردمش هر صبح فریاد بزنند: امروز هم به بدی ها و نباید ها اعتراض می کنیم پس هستیم و زنده ایم.

جایی که مردمش به هم بگویند: یک هفته گذشته اما ما به هیچ ناکارآمدی یی اعتراض نکردیم ، عجب زندگی اجتماعی کسالت باری شده!!

جایی که مردم اش از انتخاب دائمی بین بد و بدتر رها و آزاد شده باشند.

جایی که آمار سرطان و بیماری های اعصاب و روان و قلبی اش سر به فلک نکشیده باشد.

جایی که آمار کشته گان و مجروحان جاده ها و تصادفات فقط برای خوش صحبتی سخنگوی پلیس در جهت نصیحت به رانندگان و نیز افزایش نرخ جریمه بکار گرفته نشود.

جایی که مردم بدانند دقیقا چه می خواهند.

جایی که خبرنگار اجازه داشته باشد مثل لوک خوش شانس با طناب دنبال کسانی کند که خوش شان نمی آیند جواب بدهند.

جایی که خنده ، پوششی بر غم و درد و خستگی درونی افراد نباشد.

جایی که مردم با لطیفه های بی مزه و ساده هم ، قهقهه بزنند و ریسه بروند.

جایی که مردمش افسرده و ضعیف و انتقا م جو نباشند..

جایی که خانواده ها یکدیگر را نگاه کنند نه رسانه را.

جایی که خانواده ها یکدیگر را بشنوند نه رسانه را.

جایی که خانواده ها یکدیگر را تفسیر کنند نه رسانه را.

جایی که خانواده ها یکدیگر را بفهمند نه رسانه را.

جایی که افراد ، آیینه ی خوبی های یکدیگر باشند.

جایی که ثروتمندان و فقرا – مذهبیون و دگراندیشان در خیر و شادی یکدیگر بکوشند نه در انتقامجویی  از هم.

جایی که محیط زیست به همان اندازه مهم باشد که مالیات و سهم الارث.

جایی که دخترکان ؛ بازی کنند ، نه ازدواج.

جایی که پسرکان ؛ بازی کنند ، نه بدنبال کار و مسئولیت.

جایی که دیدار و صحبت برادرها و خواهرها در گرو اجازه شوهران نباشد.

جایی که شیر ، پادشاه زمین باشد و عقاب پادشاه هوا – نه که مار بر زمین و جغد بر هوا.

جایی که لازمه ی پیشرفت ، چاپلوسی و توسری خور بودن و تسلیم پذیری نباشد.

جایی که از شدت شرافت و غرور ، دروغ نگویند نه از ناتوانی و حس وظیفه و ترس.

جایی که هر کس سر جای خودش باشد و معیار این تمییز ؛ دانش و اخلاق و توانایی و عدالت باشد.

نمی دانم آیا اینچنین جایی وجود دارد یانه.و اگر وجود دارد ، آیا مرا به آنجا راه می دهند یانه!

اما خوب می دانم که اینجا نباید باشم.

جایی غیر از اینجا.

جایی بهتر.

جایی که عیب ها و بدی هایم را در فضای خوبش ، اصلاح کنم و خوب شوم.

جایی برای رشد.

جایی برای انسان شدن.

۹ نظر

  1. همشهری می‌گه:

    دانه فلفل سیاه وخال مه رویان سیاه .آقای خواجه مبارکه میخوای ادای دکتر شریعتی را بازی کنی ولی شما کجاو دکتر کجا

  2. بافقی می‌گه:

    مطلب فوق العاده زیبایی بود.جایی که همه ما دنبال ان هستیم و اگر تمام افراد با این دید به زندگی و جایی که زندگی میکنند نگاه کنند قطعا زندگی شادتر و موفق تری خواهیم داشت.بیایید با تغییر روش زندگی و روزمرگی زندگی بهتری برای خود و اطرافیان خود بسازیم.به امید ان روز

  3. یک بافقی می‌گه:

    درود
    جناب آقای ابراهیمی شما چند وقت پیش در مطلب عنوان داشتید که وبلاگ بافق امروز هیچ وابستگی به سایت بافق امروز جناب آقای رضوی ندارد.به نوعی شما در هدایت خوانندگان بافقی به سوی این وبلاگ نقش ایفا کردید.در هر صورت مطلع شدم که نویسنده این وبلاگ دستگیر شده است.بنابرای لازم دیدم نکات زیر را یادآوری کنم و امیدوارم که منتشر نمایید :
    ۱-اخباری که در این وبلاگ قرار داده می شد گاها دارای ایراداتی بود ولی بعضی از انتقادات آن به جا و منطقی بود.
    ۲-اخباری در این وبلاگ مطرح می شد قبلا به صورت شایعه در بین مردم گسترش یافته بود و این وبلاگ نقشی در تبلیغ آن نداشت.به گونه ای که قضیه رشوه گرفتن فلانی و یا … در بین مردم وجود دارد و اصولا پخش خبر در شهری مثل بافق نیازی به وبلاگ وغیره ندارد.
    ۳-برخورد با یک وبلاگ نویس غیرحرفه ای کارساده است و به راحتی می توان با او برخورد نمود.اگر با دزدانی که ملیاردها پول مملکت را می برند برخورد شود کار مهمی صورت گرفته است.این بنده خدا اگر حرفه ای بود که با نرم افزارهایی هویت و ای پی خود را مخفی نگه می داشت.البته شاید هم از طریقی دیگر دستگیر شده است.
    ۴-محدود کردن بافق به سه خبرگزاری بافق فردا-بافق امروز و بافق نیوز احمقانه است زیرا هیچ کس به این محدودیت ها تن نمی دهد.فیسبوک.وبلاگهای خارجی و … در دسترس است .
    ۵-چرا به اعتصاب چهل روزه مردم بافق بهایی ندادند و به آن رسیدگی نکردند ولی به سرعت با یک وبلاگ نویس بدبخت برخورد نمودند.
    ۶-به گونه ای در وبلاگ نوشته که با عوامل این وبلاگ برخورد شده که انگار یک باند مافیای فولاد! را منهدم کردند.
    ۷-با این که هیچ آشنایی با نویسنده وبلاگ مذکور نداشتم ولی لازم دیدم که این مطلب را بنویسم و امیدوارم منتشر شود.

    بدرود

  4. موش کور می‌گه:

    سلام
    جناب آقای خواجه امیری
    بسیار مطلب مفید و آموزنده ای بود.
    باور کنید برای لحظاتی منو به فکر فرو برد.
    تمام این اشکالات در جامعه ما و اطراف ما قابل مشاهده است
    تازه اینها بخش بسیار کوچکی از اشکالات و معضلات است
    خدا رحممان کند
    کاش میشد اصلاحی انجام شود و یا عزم ملی برایرفع آنها بشود
    ولی افسوس…
    واقعا به کجا باید رفت
    اروپا؟
    آمریکا ؟
    کانادا؟
    کجا؟
    ؟

  5. جاده خاکی می‌گه:

    اینجور جایی که شما گفتی اصلا وجود ندارد
    ولی اگر به یه کشور اروپایی بری به تعدادی از خواسته هات دست پیدا میکنی

  6. عباس می‌گه:

    تو مملت ما همه تریپ روشن فکری بر میدارن کمبودها وکاستی ها را مینوسن ولی نمیگن خودشون برای رفع این کمبودها چکار کردن.
    به عمل کار براید به سخندانی نیست

  7. فاطی می‌گه:

    اقای خواجه بهتر بود بجای نویسنده مینوشتی ح ح ح …… خجالتم برای این مواقع گذاشتن حتما بقول خودتون جای معلم در مدرسه است.ومدیر لایق معدنی درمعدن نه برعکس

  8. جلیل می‌گه:

    آقای خواجه مبارکه

    ذیل مطلبتان بنویسید : گردآوری

    ننویسید به قلم خواجه مبارکه

    چون شما نویسنده ی این مطلب و مطلب ( برگ ها بالا ) نیستید

  9. دلواپس می‌گه:

    برای بهتر زیستن باید از خودت شروع کنی