سه شنبه ۲۸ام دی ۱۳۹۵ ۰۵:۵۵:۵۳ قبل از ظهر

کامران نجف زاده ، سفیر شهرستان بافق

کد خبر: 53092
تعداد بازدیدکننده: 306
تاریخ: ۱۱ دی ۱۳۹۳

به گزارش خبرنگار بافق فردا ؛ به مناسبت سومین سالگرد تأسیس سایت خبری بافق فردا ،کامران نجف زاده مهمان شهرستان دارالشجاعه بافق شد.

نویسنده کتاب “خبرنگار ژنرال دوگل” صبح امروز در کارگاه آموزشی که به میزبانی هیات تحریریه سایت خبری بافق فردا در محل شهرداری بافق برگزار شد حضور پیدا کرد و در خصوص اصول و اساس حرفه خبرنگاری و خبرنویسی تجربیات خود را در اختیار اصحاب رسانه شهرستان بافق گذاشت .

گفتنی است قبل از این نشست کامران نجف زاده در معیت اعضای هیات تحریره سایت بافق فردا از اماکن گردشگری ، مذهبی ، تاریخی و معدنی بافق بازدید کردو از بافق به عنوان ایرانی کوچک با پتانسیل ها و ظرفیتهای بالقوه نام برد و از اهل قلم و رسانه خواست نسبت به معرفی این شهر کویری نهایت تلاش و کوشش خود را ابراز دارند.

شایان ذکر است کامران نجف زاده از سال ۸۱ فعالیت خود را در واحد مرکزی خبر آغاز کرد ؛ از سال ۸۴ در کنار حرفهٔ خبرنگاری خود در بخش خبری ۲۰:۳۰ به عنوان گوینده خبر نیز شروع به فعالیت نمود.

IMG_3256 IMG_3261 IMG_3265 IMG_3268 IMG_3298

۲۲ نظر

  1. داود خشم می‌گه:

    سایت بافق فردا ،خط مشی مشخصی ندارد .معلوم نیست به دنبال چیست ؟
    البته تمام سایتهای بافق همین ایراد را دارند .به نظر می رسد افرادی که این سایت را دایر کردند بیشتر به دنبال این هستند که یک چیزی بگویند.
    محدودیتهای سایتهای داخلی برای همه مشخص است.مدیران مسئول این سایتها بر روی لبه ی تیغ راه می روند و به راحتی ممکن است به دردسر بیفتند.
    تاسیس این سایتها نمی تواند به پیشرفت بافق کمک کند .اصولا سایتهای خبری در ایران خبر سازی می کنند نه خبر رسانی.
    سایتهایی مثل الف،ایلنا ،فارس و … از یک تیم تشکیل شدند که به خبرسازی می پردازد و در ایران فعلی ۹۰ درصد خبرها دروغ است.۹۵ درصد آمارهایی هم که داده می شود دروغ است.
    مردم ایران فرصت چندانی ندارند ،آنها باید به سرعت میهن پرستی را یاد بگیرند و بلافاصله امتحان بدهند.
    در طول تاریخ همیشه ۱۰ درصد جامعه میهن پرست بودند و ۹۰ درصد آنها بی خیال.امروز این عادت تاریخی ایرانیان نمی تواند ادامه یابد.زیرا اوضاع جهان به شدت پیچیده شده است .
    نادرشاه افشار را در نظر بگیرید .او و قلیلی از میهن پرستان ایران را در اواخر صفویه نجات دادند و نگذاشتند تجزیه شود.
    در سال ۱۳۰۰ هم باز یک میهن پرست از ارتش ایران راه نادرشاه را ادامه داد و نگذاشت ایران از دست برود.
    روابط بین الملل در جهان کنونی به شدت پیچیده است و دیگر جمعیت ۱۰ درصدی میهن پرستان نمی توانند کاری بکنند.پس لازم است ۹۰ درصد بی تفاوت و مفت خور هم میهن پرستی را یاد بگیرند و گرنه در آینده ی نزدیک تمام جامعه باید بهای سنگینی را پردازد.
    من هم سومین سال تاسیس سایت بافق فردا را تبریک می گویم و امیدوارم این سایت به رشد میهن پرستی کمک کند وتنها منافع جامعه ی ایرانی را درنظر بگیرد و این خط مشی آن باشد.

  2. محمود می‌گه:

    امیدوارم منظور آقای نجف زاده از این جمله “بافق ایران کوچک” این نباشد که در همه جای ایران حق مردم ضایع میشود وفریادرسی به داد آنها نمیرسد

  3. محمد هادی سمتی می‌گه:

    سلام
    بنده نمی دونم این داود خشم کی هست و آیا واقعیت خارجی داره یا نه ولی چند وقته که در فضای سایت های بافق نظر میده و حرف های نامربوط هم زیاد می زنه.
    امیدوارم مدیریت سایت بیشتر دقت داشته باشه.

    • محمود می‌گه:

      آقای سمتی،مگر نظر دادن جرم است؟؟؟؟؟؟
      وجود خارجی نداره ، فکر کنم جنه یا اینکه از کره ی مریخ نظر می ده.
      آقای سمتی چرا اینقدر شما زور میگی ؟؟؟؟؟؟
      کجای حرفهای بالا نامربوط است ؟؟؟؟

  4. داود خشم می‌گه:

    توضیحات به آقای محمدهادی سمتی :
    ۱-داود خشم وجود خارجی دارد .منظور شما از طرح این پرسش محکوم کردن مسئولین سایت بافق فرداست.یعنی تلویحا می گویید مسئولین سایت خود نظر می نویسند و تایید می کنند.بنده در تمام سایتهای بافق نظر می دهم.آیامسئولین تمام سایتهای بافق به نام داود خشم نظر می نویسند و آن را تایید می کنند؟
    یعنی آقای رضوی،ابراهیمی،مراددشتی و شکوهی(اگر الان مسئول بافق نیوز باشد) به طور مشترک تصمیم گرفتند با نام داود خشم نظر بنویسند و تایید کنند ؟
    پس می بینید قسمت اول نوشته ی شما به هیچ وجه درست نمی باشد.
    تا جایی که بنده اطلاع دارم رباتها هنوز آنقدر پیشرفت نکرده اند که بتوانند نظرات مختلف بنویسند .پس از این منظر هم نگاه کنیم بنده ربات نیستم.
    ۲-شما گفتید بنده حرفهای نامربوط می زنم.
    حرف نا مربوط یعنی توهین به مقدسات و یا مسئولین جمهوری اسلامی.
    با توجه به اینکه بنده یک فرد مذهبی هستم ، مطمئنا نمی توانم به مقدسات توهین کنم و شما در هیچکدام از نظرهای بنده توهین به مقدسات نمی بینید.
    از طرف دیگر بنده توهین به مسئولین جمهوری اسلامی نکردم و به آنها تهمتی هم نزدم.
    اگر تحلیلی هم انجام داده ام به سایتهای داخلی(مثل الف،فارس،بهارنیوز و …) استناد کردم و سخنان مسئولین را از آنجا آوردم.
    پس اگر تحلیلهای من به مذاق شما خوش نمی آید دلیل آن این است که شما با من هم نظر نیستید .هم نظر نبودن سبب نمی شود که بگویید بنده حرف نامربوط می زنم.
    در مورد شخصیتهای تاریخی هم بنده بعضیها را قهرمان ملی می دانم و برای آن دلیل هم دارم .اگر شما دلیلی دارید که این شخصیتها خائن ملی هستند بگویید .اگر منصفانه و مستدل بود من می پذیرم.
    دلیل بیاورید نادرشاه ، خائن به ملت ایران بود.
    دلیل بیاورید مردی(اگر تاریخ خوانده باشید می دانید چه کسی را می گویم) که در سال ۱۲۹۹ به یاری ملت برخاست ، خائن بود.

  5. داود خشم می‌گه:

    در ضمن آقای سمتی داودخشم = داود خ.ش.م
    یعنی فامیل بنده خشم نیست بلکه خشم مخفف سه کلمه است که اول آنها سه حرف خ.ش.م می باشد.از این نظر اگر حساب کنید درست است فردی با نام و فامیل داود خشم وجود ندارد.البته این موضوع را قبلاگفته بودم.
    ۲۴ سال سن
    مجرد
    ارشد اقتصاد
    لردی
    سیگاری نیستم
    گرایش خاص سیاسی ندارم(ولی عاشق ایران و تاریخ آن هستم)
    اسلام/شیعه-مذهبی
    آشنا به سیاست جهانی و بازارهای مالی دنیا
    فکر کنم در دو نظر اخیر توضیحات کامل به شما داده ام.

  6. حامد فخاری زاده می‌گه:

    بنده هم سومین سالگرد سایت بافق فردا رو تبریک می گم. البته با حضور آقای نجف زاده خیلی موافق نیستم ولی در هر صورت امیدوارم حضور ایشون منجر به توسعه بافق شود.. از نوشته های آقای داوود خشم مشخص است ایشان فردی آگاه هست و بنده موردی در این صحبت های ایشان نمی بینم. بهتر است قدرت تحمل را بالا ببریم.

  7. رنجبر بافقی می‌گه:

    ای کاش جامعه ما به جایی برسد که همه همشهریان با نام واقعی خود نظر بدن نه مستعار یکی از دلایل عدم پیشرفت این شهرستان عدم توجه همشهریان و نقادان محترم به این موضوع است که امیدوارم حل شود

    • سعید می‌گه:

      نظر دادن با نام مستعار در همه جا عرف است و حتی بسیاری از سایتها از کاربران می خواهند با نام مستعار نظر بدهند.
      اینکه از یک جوان ۲۴ ساله انتظار داشته باشیم در شهری مثل بافق با نام خودش نظر بدهد چندان معقول نیست.
      عدم پیشرفت جامعه ی ما ،عدم فهم یکدیگر است .افراد ریش سفید که عمری از آنها گذشته باید فضایی را برای جوانان ایجاد کنند تا بتوانند به راحتی اظهار نظر کنند.
      مهم نیست نام مستعار باشد یا نه.مهم این است که حرف منطقی باشد.

  8. محمد هادی سمتی می‌گه:

    سلام
    جناب آقای داود خشم
    منظور بنده این نبود که مدیران سایت ها خودشان نظر می دهند.
    شما مدعی هستید که تهمت نزده اید اما این جمله شما بزرگترین توهین است:
    در ایران فعلی ۹۰ درصد خبرها دروغ است.۹۵ درصد آمارهایی هم که داده می شود دروغ است.
    قضاوت با خوانندگان

  9. محمد هادی سمتی می‌گه:

    سلام دوباره
    چرا جرأت نمی کنید صریحا نام رضا شاه پلهوی خائن را ببرید جناب داود خشم؟
    اگر به نظر شما دودمان پلهوی قهرمان ملت هستند پس باید بر این طرز تفکر فاتحه خواند.

  10. داود خشم می‌گه:

    آقای رنجبربافقی،بنده اگر نظر یا تحلیلی دادم تنها برای افزودن به آگاهی های همشهریانم بوده است.بعید می دانم نظر دادن با نام مستعار جلوی پیشرفت بافق یا هر شهر دیگری را بگیرد.
    اگر فردا بنده برم و سایتی دایر کنم و با نام اصلی خود در آن مطلب بنویسم آیا مردم بافق از من حمایت می کنند؟
    مطمئنا جواب منفی است .
    درصد بالایی از مردم با نظر من موافق هستند اما حاضر به حمایت نیستند.
    پس نباید انتظار داشت گرداندگان سایتهای داخلی ، واقعیات جامعه را انعکاس دهند.
    من به حزب یا گروهی وابسته نیستم ولی اندیشه ام متاثر از افرادی است که سالها پیش مردم به آنها پشت کردند.
    این اندیشه به خوبی ثابت کرده است در عین داشتن قدرت ، خود را تحمیل نمی کند و خسارت نمی زند .
    این اندیشه گفته است : قضاوت با ملت ایران
    این اندیشه به تاریخ پاسخ مناسبی داده است
    این اندیشه کارآمدی خود را نشان داده است
    پس انتخاب با ملت ایران

  11. داود خشم می‌گه:

    سلام
    آقای سمتی.
    من صریحا نام نبردم تا نظر بنده منتشر شود.اگر صریحا نام می بردم باید برای دلخوشی شما یک خائن به انتهای آن می چسباندم تا مسئولین سایت آن را منتشر کنند.
    وظیفه ی ما نیست که خائن و خادم را مشخص کینم بلکه تاریخ است که این وظیفه را بر عهده دارد و کار خود را می کند، به سلیقه و عقیده ی شخصی ما هم کاری ندارد.
    بر هیچ طرز تفکری نمی توان فاتحه خواند،زیرا تفکر نابود شدنی نیست.شاید در برهه ای از تاریخ مردم به آن پشت کنند ولی با گذشت زمان ابرها کنار می رود و خورشید نمایان می شود.
    شما به شاهنامه ی فردوسی نگاهی بیندازید که به نوعی سند هویت ماست.آن وقت حرفهای من را متوجه می شوید.
    گفته اید :
    شما مدعی هستید که تهمت نزده اید اما این جمله شما بزرگترین توهین است:
    در ایران فعلی ۹۰ درصد خبرها دروغ است.۹۵ درصد آمارهایی هم که داده می شود دروغ است.
    قضاوت با خوانندگان
    خود شما قبول دارید که این جمله تهمت نیست بلکه توهین است.
    البته در نظر بنده توهین هم نیست.(مثلا اگر یه یک احمق بگویم احمق آیااین توهین است؟واقعیت این است که او احمق است)
    کافی است که آمارهای مربوط به بیکاری،تورم ،جمعیتهای ملیونی و … نگاهی بیندازید .اگر واقعا انصاف داشته باشید سخن بنده را تایید می کنید.
    مگر همین ریئس جمهور فعلی با رئیس جمهور قبلی بر سر آمار و ارقام دعوا ندارند.اگر آمارها درست بود که دعوایی هم در کار نبود.
    شخص رئیس جمهور محبوب شما(احمدی نژاد) در سال ۱۳۸۸ گفت:
    ایرنا: دکتر محمود احمدی نژاد در پاسخ به کسانی که دولت نهم را دیکتاتور می خوانند گفت: دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف بررسی کردند و مشخص شد که در چهار سال گذشته ۳۲۰ هزار تیتر منفی و تهمت علیه این دولت منتشر شده است.
    http://www.niksalehi.com/newspaper/view/004482.php
    من با استناد به “سخنان خادم ملت از دید شما” بیان می کنم رسانه های داخلی خبر سازی می کنند.
    اگر این حرف آقای احمدی نژاد دروغ باشد پس سخن دوم بنده درست است یعنی آمار سازی در بین مسئولین.
    پس من هم از قضاوت مردم استقبال می کنم.

  12. سید امین رضوی می‌گه:

    بنده افتخار میکنم که شخصی مانند داوود خشم، به سایت بافق امروز، که روزگاری انرا می گرداندم، نظر مثبتی داشت و بر بنده منت می نهاد و نظر دادن و نوشتنش را از سایت من شروع کرد. افتخار می کنم که محملی ساختم که وی را به مردم بافق بشناسانم، افتخار می کنم که با اینکه بارها اخرین نوشته اش را نوشت، اما به اصرار و خواهش من دوباره نوشت، افتخار می کنم که در شهری زندگی می کنم که حتی یک نفر، جوان ۲۴ ساله چنین سطح تفکر، قلم، هوشیاری و سنجش اوضاع دارد که افرادی نظیر اقای….. منتقدانش، حتی اگر بخواهند، سالها باید تفکر و تحصیل کنند تا از ارتجاع مانده در ذهنها، رها شوند و دریابند که امروز، هستند افرادی که حقیقت را از ابرهای تیره و تاری که برخی از همین نوع نگاه ها، ساخته اند می بینند و چه زیبا هم می بینند. من اگر توانستم در فضای مسموم رسانه ی استان و مخصوصا شهرمان، اندکی نفس بکشم و قلمی بچرخانم، به برکت حضور همین جوان و امثال وی بودند که متاسفانه هم اکنون، رمقی در قلم نمانده چرا که برای برخی جماعت نوشتن، میخ اهنین در سنگ کوبیدن است. دل در گرو رسوخ تفکری نظیر داوود خشم در مغز جوان ترهایمان بسته ایم تا شاید در سالمندی هایمان، اندکی هوای تنفس در تفکر درست را با چاشنی ازادی فکر و بیان استشمام کنیم. داوود خشم نمونه ی برجسته ای از جوانان متفکر امروز ماست که بسیاری (تاکید می کنم بسیاری) از چنین تفکری هراسانند. به گونه ای که نظیر همین اقای سمتی ، به توهین و تهمت می رسند. برای وی، که بالاخره شناختمش و دانستم کیست، آرزوی سلامتی دارم و برای منتقدان وی، ارزومند هدایتم.

  13. فرهنگی بازنشسته می‌گه:

    آقای رضوی بنده نیز گمان می کردم با گذشت زمان ،در دوران سالمندیم،اندکی هوای تنفس در تفکر درست را با چاشنی ازادی فکر و بیان استشمام کنم.اما می بینم اشتباه می کردم.نسل ما نباید دست روی دست می گذاشت و به امید آمدن نسلی می نشست که اوضاع را درست کند.اوضاع روز به روز بدتر شد .به گونه ای که امروز برای عوض کردن و بهبود اوضاع باید نسبت به گذشته هزینه ی بیشتری بدهیم.مطمئنا هر چه جلوتر می رویم هزینه ای که باید بپردازیم بیشتر می شود.امروز همه از اوضاع خبر دارند و می فهمند.اندک اند کسانی که خود را به نفهمی می زنند.من نیز اوضاع جهان و ایران را درک می کنم و به خوبی می دانم،فرصت ها کم و وضعیت خطرناک است.اینکه به کنجی بخزیم و گوشه ی عزلت پیشه کنیم اشتباه است و زمانی به خود می آییم که دیگر خانه ای برایمان نمانده.امروز زمانی است که باید نسلها دست در دست هم دهند،مذاهب مختلف دست در دست هم دهند.یاس یعنی نابودی خانه ی پدری.

  14. داود خشم می‌گه:

    من هم احساس می کنم نوشتن و نظر دادنم باعث رنجش خاطر بعضی از دوستان می شود و به این علل دیگر شما اثری از داود خشم در سایتهای بافق نخواهید دید.
    خیال تمام دوستان راحت باشد .

  15. . می‌گه:

    .
    .
    .
    در سایه‌اش آسوده ایران
    ایرانیان پیوسته شادان
    همواره یزدان بوَد او را نگهبان

  16. . می‌گه:

    بزرگی گفت :
    ما برویم،ایران می رود
    ایران برود،خاورمیانه می رود
    خاورمیانه برود،تمام دنیا می رود

  17. ناشناس می‌گه:

    سرود ملی ژاپن ،کشوری که در جنگ جهانی دوم نیمی از آن با خاک یکسان شد ولی مردمش در سایه ی امپراطوری خود توانستند دوباره بر روی پای خویش بایستند :
    君が代は
    千代に八千代に
    さざれ石の
    いわおとなりて
    こけの生すまで
    ………
    آوانویسی :
    Kimigayo wa
    Chiyo ni yachiyo ni
    Sazare-ishi no
    Iwao to narite
    Koke no musu made
    …….
    باشد تا فرمانروایی شما

    هزار سال، هشت هزار نسل، بپاید
    تا ریگ‌ها
    صخره سازند
    و بر آن‌ها خزه بروید
    …….
    خطاب این سرود به امپراتوران ژاپن است و منظور از «صخره ساختن ریگ‌ها»، روند به هم چسبیدن و فشرده شدن سنگ‌ریزه‌ها به صورت صخره است که در طبیعت روی می‌دهد.

  18. ناشناس می‌گه:

    پیشنهاد می کنم مقاله ی زیر از دکتر صادق زیباکلام درباره ی مقایسه ی رضاشاه با امیرکبیر را بخوانید.این مقاله کاملا تازه است و مربوط به ۴ ساعت پیش می باشد :
    صفحه ی فیسبوک دکتر زیباکلام :
    https://fa-ir.facebook.com/SadeghZibakalam
    مقاله مورد نظر به صورت جدا :
    https://fa-ir.facebook.com/SadeghZibakalam/posts/10153016980804767:0

  19. ناشناس می‌گه:

    استاد ارجمند جناب دکتر همایون کاتوزیان، نظر جالبی در خصوص امیرکبیر و رضاشاه دارند. نظر ایشان این است که اگر طول مدت زمامداری این دو شخصیت برجسته تاریخ معاصر ما با یکدیگر عوض می‌شد در آن صورت نگاه تاریخی ما به هر دو آن‌ها یکباره جابه‌جا می‌شد. دکتر کاتوزیان معتقدند اگر امیرکبیر به جای ۳ سال، همچون رضاشاه نزدیک به دو دهه توانسته بود بر سر قدرت باشد و متقابلاً رضاشاه در همان سه سال اولی که سردار سپه بود همچون امیرکبیر به قتل می‌رسید، در آن صورت نگاه تاریخی ما به آن‌ها کاملاً عوض می‌شد؛ یعنی همه لعن و نفرین‌ها و ناسزاهایی که نثار رضاشاه می‌کنیم برای امیرکبیر می‌فرستادیم و متقابلاً همه تقدیس‌ها و تکریم‌هایی که امروزه از امیرکبیر می‌نماییم به رضاشاه یا سردار سپه تقدیم می‌کنیم. به بیان دیگر دکتر کاتوزیان معتقد است امیرکبیر اگر فرصت یافته بود و همچون رضاشاه دو دهه بر سر قدرت باقی می‌ماند اقدامات و سیاست‌هایی در آن دو دهه انجام می‌داد که خیلی با آنچه رضاشاه انجام داد تفاوتی پیدا نمی‌کرد. حرف دکتر کاتوزیان این است که نه تنها بسیاری از اقدامات و اصلاحاتی که امیرکبیر به دنبال تحقق آن‌ها بود خیلی با آنچه رضاشاه انجام داد تفاوتی پیدا نمی‌کرد، بلکه از نظر رفتار سلوک و منش فردی و اجتماعی آن دو هم تفاوت زیادی با یکدیگر نداشت؛ بنابراین اگر امیرکبیر همچون رضاشاه بیست سال بر سر قدرت باقی مانده بود امروز چهره دیگری از وی در تاریخ ترسیم شده بود. همان تصویری که از رضاشاه ترسیم شده است.
    آیا این نظر درست است؟ آیا اگر امیرکبیر همچون رضاشاه توانسته بود قدرت بی‌چون و چرا داشته باشد اقدامات یا اصلاحات وی چیزی مشابه کارهای رضاشاه می‌شد؟ البته یک نکته اساسی در این رویکرد فرض گرفته‌شده: اینکه کارهای رضاشاه خیلی هم سنجیده و درست نمی‌بود، اما اگر بپذیریم کارهای رضاشاه خیلی هم آن گونه که تاریخ رسمی امروزی ما روایت می‌کند «خائنانه»، «پلید» و «در جهت خدمت به بیگانگان» نبوده و اتفاقاً از برخی جهات او مصدر خدمات مهمی به کشور شده، در آن صورت قیاس امیرکبیر با رضاشاه هم دیگر خیلی فاجعه‌آمیز نخواهد شد. آنچه در خصوص نظر دکتر کاتوزیان با قطعیت بیشتری می‌توان گفت آن است که از بسیاری جهات مشابهت‌هایی میان امیرکبیر و رضاشاه وجود داشته. اولین و مهم‌ترین مشابهت آنان شرایطی است که هر دو در آن به قدرت می‌رسند. امیر در شرایطی به قدرت می‌رسد که برخی از نخبگان سیاسی کشور به تدریج متوجه شکاف عظیمی که میان ایران و غرب از نظر پیشرفت و ترقی به وجود آمده شده‌اند. قبل از امیرکبیر شاهزاده اصلاح‌طلب عباس‌میرزا و قبل‌تر از وی قائم‌مقام‌ها (میرزا عیسی و میرزا ابوالقاسم) در صدد تغییر و تحول برآمده‌اند؛ اما تلاش‌های آنان به جایی نمی‌رسد. آنچه برخی از نخبگان سیاسی ایران را به وادی اصلاحات سوق داد، وضعیت و شرایط عقب‌مانده ایران آن روز بود.
    این ملاحظه در مورد رضاخان میرپنج یا رضاشاه بعدی، بسیار جدی‌تر هم می‌شود. دغدغه امیرکبیر صرفاً کشاندن ایران به جلو و آشنا نمودن کشورش با مظاهر جدید مدرنیته بود. رضاخان میرپنج هم همین دغدغه‌ها را داشت اما ایران زمانه او با یک دردسر عظیم دیگر هم افزون بر عقب‌ماندگی روبه‌رو بود و آن نداشتن ثبات و امنیت بود، ایران عصر امیرکبیر دستکم از درجه‌ای از ثبات و امنیت برقرار بود. امیر زمانی زمام امور کشور را دست گرفت که بیش از نیم‌قرن از حاکمیت قاجارها می‌گذشت. حکام قاجار اگرچه طی آن نیم‌قرن نتوانسته بودند گامی در جهت پیشرفت و ترقی کشور بردارند، دستکم توانسته بودند ثبات و امنیت و یکپارچگی را در کشور برقرار نمایند؛ اما زمانی که رضاخان میرپنج در رأس لشکر قزاق در اواخر اسفند ۱۲۸۹ وارد پایتخت شد نه چیزی به نام ثبات و امنیت در کشور وجود داشت نه از دولت یا حکومت مرکزی خبری و اثری بود و نه چیزی به نام وحدت و یکپارچگی کشور برقرار بود. بخش‌های مهمی از کشور یا اعلام استقلال کرده و جدا شده بودند یا در شرف جدا شدن بودند، یا اعلام خودمختاری نموده و اساساً رابطه چندانی با مقامات حکومتی در تهران نداشتند. خوزستان و کردستان عملاً از کشور جدا شده بودند، فرقه دموکرات در آذربایجان مدت‌ها می‌شد که دیگر تهران را به رسمیت نمی‌شناخت، در شمال جنگلی‌ها «جمهوری سوسیالیستی سویت گیلان» را رسماً در رشت تأسیس کرده بودند. کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان خط حکومت مرکزی را دیگر نمی‌خواند. در جنوب و غرب کشور هم دره شوری‌ها، بختیاری‌ها، قشقایی‌ها و… هریک در منطقه‌ای حکومت می‌کردند. فی‌الواقع دولت مرکزی در تهران هم فاقد قدرت بود چه رسد به اطراف و اکناف کشور؛ بنابراین رضاخان مجبور بود قبل از ساختن ایران آن را ابتدائا از ورطه از هم گسیختن و تکه‌پاره شدن نجات دهد.
    از آن تفاوت که بگذریم، هم نگاه هر دو به شرایطی که کشورشان در آن به سر می‌برد یکسان بود و هم در «چه باید کرد؟» هر دو اهداف، ایده‌آل‌ها و آرمان‌های مشابهی داشتند. هر دو کشورشان را نجابت عقب‌مانده می‌پنداشتند. هر دو مسئولان، حکام و فرمانروایان را مسبب آن همه عقب‌ماندگی کشور می‌دانستند. لذا و در عمل هر دو نسبت به مسئولان، درباری‌ها، حکام و فرمانروایان قاجار با بغض و کینه می‌نگریستند. هر دو در نخستین اقدامات تلاش کردند جلوی اعمال نفوذ درباری‌های قاجار را بگیرند. امیرکبیر سعی کرد جلوی دخالت درباریان، دیوانیان، شاهزادگان، نزدیکان شاه و وابستگان آن‌ها را بگیرد. جدای از ممانعت از دخالت آنان در امور کشور امیرکبیر سعی کرد از خلعت گرفتن، مواجب، مستمری‌های گزاف و پاداش‌های وقت و بی‌وقت شاهزادگان، درباریان و دیوانیان جلوگیری کند. او سعی کرد خزانه مملکت را سر و سامان داده و یک نظام مالی و مالیاتی در کشور تأسیس کند. به موازات آن او تلاش کرد حاکمیت تهران را بر اقصی نقاط کشور اعمال نماید و اجازه ندهد حکام، فرمانروایان، والیان و منسوبین پادشاه در اطراف و اکناف مملکت هرطور دلشان می‌خواهد حکم برانند. رویارویی امیر با دخالت‌های نابجای سفارتین روسیه و انگلستان گام دیگر وی بود. دخالت روحانیون در امور مملکت که از دوران فتحعلی‌شاه و به واسطه تمایلات مذهبی «خاقان مغفور» باب شده بود جبهه دیگر رویارویی امیرکبیر بود.
    کم و بیش جملگی این رفتارها و ویژگی‌ها را در رضاشاه هم می‌توان سراغ گرفت. او هم تلاش جدی کرد تا الیگارشی حاکم قاجار را از قدرت دور سازد. با بسیاری از آن‌ها در نهایت نخوت و کینه‌ورزی رفتار نمود. تنها گروهی از قاجارها که حاضر به تحمل و همکاری با آن‌ها بود، تحصیل‌کرده‌ها و نخبگان فکری و سیاسی آن‌ها بود. او نیز همچون امیرکبیر سعی کرد یک نظام سیاسی مقتدر و متمرکز در تهران به وجود آورد تا بتواند اوامر و دستورات حکومتی را به اطراف و اکناف مملکت ابلاغ نماید. زمانی که او با لشکر قزاق وارد تهران شد مملکت فقط چندصد مستوفی، میرزابنویس، وزیر و صاحب‌منصب داشت، اما بعد از بیست سال وقتی در شهریور ۱۳۲۰ کشور را ترک می‌کرد ایران یک بروکراسی مدرن پیدا کرده بود با ۹۰ هزار کارمند. امیرکبیر تلاش کرد یک نظام مالی و مالیاتی در کشور ایجاد کند. رضاشاه هم وزارت اقتصاد و دارایی را تأسیس نمود.
    امیرکبیر سعی کرد با آوردن مستشاران و معلمان فرنگی از اتریش و فرانسه بنای یک قشون مدرن را بریزد؛ همان کاری که پیش‌تر عباس‌میرزا سعی کرده بود انجام دهد. رضاخان میرپنج هم وقتی در رأس لشکر قزاق وارد پایتخت شد جمع قوای مسلح ایران نزدیک به ۱۴ هزار تن لشکر قزاق و ۵ هزار نفر نیروی ژاندارمری بود. بیست سال بعد که کشور را ترک می‌کرد، ایران دارای یک ارتش مدرن ۱۲۰ هزار نفری شامل نیروی هوایی، دریایی، زمینی و دانشکده افسری شده بود. امیر سعی کرد صنایع مدرن را وارد کشور کند و رضاشاه ایضاً سنگ بنای صنایع مدرن ایران را گذارد. قبل از سرنگونی‌اش دست‌اندرکار تأسیس یک کارخانه بزرگ ذوب‌آهن در کرج به کمک آلمان بود. امیرکبیر دارالفنون را ایجاد نمود تا ایرانیان با علوم جدید آشنا شوند. رضاشاه هم دانشگاه تهران را تأسیس کرد تا ایرانیان با علوم جدید آشنا شوند. هر دو جلوی دخالت سفارتخانه‌های خارجی و درباریان قاجار را در امور مملکت گرفتند و هر دو قائل به جدایی دین از سیاست بودند. جالب است که از نظر پیشینه اجتماعی هم هر دو سابقه و عقبه یکسانی داشتند. امیرکبیر فرزند آشپز دربار بود و رضاخان هم از خانواده‌ای بی‌نام و نشان و خارج از اریستوکراسی حاکم بود. هر دو به گذشته با دیدی نفرت‌انگیز می‌نگریستند و الیگارشی حاکم را مقصر وضع درمانده کشور می‌دانستند و هر دو سرشار از عشق و اراده برای ساختن ایرانی مدرن بودند.
    این دو درعین‌حال تفاوت‌هایی با یکدیگر داشتند. رضاشاه عامی بود و تحصیلات چندانی نداشت. تحصیلات او محدود می‌شد به آنچه در دیویزیون قزاق در حد خواندن و نوشتن آموخته بود. او علاقه چندانی نه به غرب داشت نه علم و آگاهی چندانی از فرهنگ و تمدن آن داشت و نه اساساً به غربیان نگاه مثبتی داشت. برعکس، هم از انگلیسی‌ها متنفر بود و هم به شدت از روس‌ها هراس داشت. به دلیل رفتاری که با کنسول ایران در واشنگتن شده بود با آمریکا قطع رابطه کرد. او به تنها خارجی‌ای که احترام می‌گذاشت مصطفی کمال (کمال آتاتورک) رهبر ترکیه بود. رضاشاه از بسیاری جهات آتاتورک را تمجید می‌کرد. به زعم رضاشاه تلاش آتاتورک در مدرنیزه و امروزی کردن کشور ترکیه، نقش دادن به زنان و جدایی دین از سیاست ستودنی بود. کشور خارجی دیگری که آن هم به شدت مورد احترام رضاشاه قرار گرفت آلمان نازی بود. نظم و ترتیب، دیسیپلین، کار و تلاش جدی، نظامی مقتدر که جلوی هرج‌ومرج و بی‌بندوباری را گرفته بود در حقیقت آرمان‌ها و ایده‌آل‌های رضاشاه بودند. خیلی تصادفی نبود که هزاران آلمانی در ایران مشغول به کار شده بودند.
    می‌رسیم به آن جنبه از تشابهات امیرکبیر و رضاشاه که شاید باعث اکراه و رویگردانی دکتر کاتوزیان از هر دو آنان است. هر دو به شدت مغرور، متکبر، مستبد و خودرأی بودند. هیچکس را جز خودشان قبول نداشتند و کم و بیش برای احدی ارزش و احترامی قائل نمی‌شدند. هر دو به شدت در برخورد با مخالفانشان بی‌رحم و بی‌گذشت بودند. شاید به دلیل همین ویژگی، زمانی که هر دو سقوط کردند هیچکس حاضر نشد برایشان بایستد. واقعیت تلخ آن است که علیرغم آن همه تلاش امیرنظام برای ایران، وقتی سقوط کرد و او را به حمام فین کاشان بردند، احدی در پایتخت به حمایت از وی برنخاست. به جز همسرش (خواهر ناصرالدین‌شاه) که تا به آخر وفادار و صادقانه در کنار امیر ایستاد، هیچ فرد دیگری حتی اظهار و احساس تأسف و تألم هم از سقوط امیر ننمود. چه رسد به اینکه خواسته باشد جلوی کشته شدن او را بگیرد. همین داستان در خصوص رضاشاه هم عیناً اتفاق افتاد. زمانی که انگلیسی‌ها او را از سلطنت خلع نموده و از کشور تبعید کردند احدی حاضر نشد از وی کوچک‌ترین حمایت و پشتیبانی بنماید.
    http://www.afsaran.ir/link/802154

  20. ناشناس می‌گه:

    مقایسه رضا شاه و امیرکبیر با قلم صادق زیباکلام در سایت افسران جنگ نرم :

    استاد ارجمند جناب دکتر همایون کاتوزیان، نظر جالبی در خصوص امیرکبیر و رضاشاه دارند. نظر ایشان این است که اگر طول مدت زمامداری این دو شخصیت برجسته تاریخ معاصر ما با یکدیگر عوض می‌شد در آن صورت نگاه تاریخی ما به هر دو آن‌ها یکباره جابه‌جا می‌شد. دکتر کاتوزیان معتقدند اگر امیرکبیر به جای ۳ سال، همچون رضاشاه نزدیک به دو دهه توانسته بود بر سر قدرت باشد و متقابلاً رضاشاه در همان سه سال اولی که سردار سپه بود همچون امیرکبیر به قتل می‌رسید، در آن صورت نگاه تاریخی ما به آن‌ها کاملاً عوض می‌شد؛ یعنی همه لعن و نفرین‌ها و ناسزاهایی که نثار رضاشاه می‌کنیم برای امیرکبیر می‌فرستادیم و متقابلاً همه تقدیس‌ها و تکریم‌هایی که امروزه از امیرکبیر می‌نماییم به رضاشاه یا سردار سپه تقدیم می‌کنیم. به بیان دیگر دکتر کاتوزیان معتقد است امیرکبیر اگر فرصت یافته بود و همچون رضاشاه دو دهه بر سر قدرت باقی می‌ماند اقدامات و سیاست‌هایی در آن دو دهه انجام می‌داد که خیلی با آنچه رضاشاه انجام داد تفاوتی پیدا نمی‌کرد. حرف دکتر کاتوزیان این است که نه تنها بسیاری از اقدامات و اصلاحاتی که امیرکبیر به دنبال تحقق آن‌ها بود خیلی با آنچه رضاشاه انجام داد تفاوتی پیدا نمی‌کرد، بلکه از نظر رفتار سلوک و منش فردی و اجتماعی آن دو هم تفاوت زیادی با یکدیگر نداشت؛ بنابراین اگر امیرکبیر همچون رضاشاه بیست سال بر سر قدرت باقی مانده بود امروز چهره دیگری از وی در تاریخ ترسیم شده بود. همان تصویری که از رضاشاه ترسیم شده است.
    آیا این نظر درست است؟ آیا اگر امیرکبیر همچون رضاشاه توانسته بود قدرت بی‌چون و چرا داشته باشد اقدامات یا اصلاحات وی چیزی مشابه کارهای رضاشاه می‌شد؟ البته یک نکته اساسی در این رویکرد فرض گرفته‌شده: اینکه کارهای رضاشاه خیلی هم سنجیده و درست نمی‌بود، اما اگر بپذیریم کارهای رضاشاه خیلی هم آن گونه که تاریخ رسمی امروزی ما روایت می‌کند «خائنانه»، «پلید» و «در جهت خدمت به بیگانگان» نبوده و اتفاقاً از برخی جهات او مصدر خدمات مهمی به کشور شده، در آن صورت قیاس امیرکبیر با رضاشاه هم دیگر خیلی فاجعه‌آمیز نخواهد شد. آنچه در خصوص نظر دکتر کاتوزیان با قطعیت بیشتری می‌توان گفت آن است که از بسیاری جهات مشابهت‌هایی میان امیرکبیر و رضاشاه وجود داشته. اولین و مهم‌ترین مشابهت آنان شرایطی است که هر دو در آن به قدرت می‌رسند. امیر در شرایطی به قدرت می‌رسد که برخی از نخبگان سیاسی کشور به تدریج متوجه شکاف عظیمی که میان ایران و غرب از نظر پیشرفت و ترقی به وجود آمده شده‌اند. قبل از امیرکبیر شاهزاده اصلاح‌طلب عباس‌میرزا و قبل‌تر از وی قائم‌مقام‌ها (میرزا عیسی و میرزا ابوالقاسم) در صدد تغییر و تحول برآمده‌اند؛ اما تلاش‌های آنان به جایی نمی‌رسد. آنچه برخی از نخبگان سیاسی ایران را به وادی اصلاحات سوق داد، وضعیت و شرایط عقب‌مانده ایران آن روز بود.
    این ملاحظه در مورد رضاخان میرپنج یا رضاشاه بعدی، بسیار جدی‌تر هم می‌شود. دغدغه امیرکبیر صرفاً کشاندن ایران به جلو و آشنا نمودن کشورش با مظاهر جدید مدرنیته بود. رضاخان میرپنج هم همین دغدغه‌ها را داشت اما ایران زمانه او با یک دردسر عظیم دیگر هم افزون بر عقب‌ماندگی روبه‌رو بود و آن نداشتن ثبات و امنیت بود، ایران عصر امیرکبیر دستکم از درجه‌ای از ثبات و امنیت برقرار بود. امیر زمانی زمام امور کشور را دست گرفت که بیش از نیم‌قرن از حاکمیت قاجارها می‌گذشت. حکام قاجار اگرچه طی آن نیم‌قرن نتوانسته بودند گامی در جهت پیشرفت و ترقی کشور بردارند، دستکم توانسته بودند ثبات و امنیت و یکپارچگی را در کشور برقرار نمایند؛ اما زمانی که رضاخان میرپنج در رأس لشکر قزاق در اواخر اسفند ۱۲۸۹ وارد پایتخت شد نه چیزی به نام ثبات و امنیت در کشور وجود داشت نه از دولت یا حکومت مرکزی خبری و اثری بود و نه چیزی به نام وحدت و یکپارچگی کشور برقرار بود. بخش‌های مهمی از کشور یا اعلام استقلال کرده و جدا شده بودند یا در شرف جدا شدن بودند، یا اعلام خودمختاری نموده و اساساً رابطه چندانی با مقامات حکومتی در تهران نداشتند. خوزستان و کردستان عملاً از کشور جدا شده بودند، فرقه دموکرات در آذربایجان مدت‌ها می‌شد که دیگر تهران را به رسمیت نمی‌شناخت، در شمال جنگلی‌ها «جمهوری سوسیالیستی سویت گیلان» را رسماً در رشت تأسیس کرده بودند. کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان خط حکومت مرکزی را دیگر نمی‌خواند. در جنوب و غرب کشور هم دره شوری‌ها، بختیاری‌ها، قشقایی‌ها و… هریک در منطقه‌ای حکومت می‌کردند. فی‌الواقع دولت مرکزی در تهران هم فاقد قدرت بود چه رسد به اطراف و اکناف کشور؛ بنابراین رضاخان مجبور بود قبل از ساختن ایران آن را ابتدائا از ورطه از هم گسیختن و تکه‌پاره شدن نجات دهد.
    از آن تفاوت که بگذریم، هم نگاه هر دو به شرایطی که کشورشان در آن به سر می‌برد یکسان بود و هم در «چه باید کرد؟» هر دو اهداف، ایده‌آل‌ها و آرمان‌های مشابهی داشتند. هر دو کشورشان را نجابت عقب‌مانده می‌پنداشتند. هر دو مسئولان، حکام و فرمانروایان را مسبب آن همه عقب‌ماندگی کشور می‌دانستند. لذا و در عمل هر دو نسبت به مسئولان، درباری‌ها، حکام و فرمانروایان قاجار با بغض و کینه می‌نگریستند. هر دو در نخستین اقدامات تلاش کردند جلوی اعمال نفوذ درباری‌های قاجار را بگیرند. امیرکبیر سعی کرد جلوی دخالت درباریان، دیوانیان، شاهزادگان، نزدیکان شاه و وابستگان آن‌ها را بگیرد. جدای از ممانعت از دخالت آنان در امور کشور امیرکبیر سعی کرد از خلعت گرفتن، مواجب، مستمری‌های گزاف و پاداش‌های وقت و بی‌وقت شاهزادگان، درباریان و دیوانیان جلوگیری کند. او سعی کرد خزانه مملکت را سر و سامان داده و یک نظام مالی و مالیاتی در کشور تأسیس کند. به موازات آن او تلاش کرد حاکمیت تهران را بر اقصی نقاط کشور اعمال نماید و اجازه ندهد حکام، فرمانروایان، والیان و منسوبین پادشاه در اطراف و اکناف مملکت هرطور دلشان می‌خواهد حکم برانند. رویارویی امیر با دخالت‌های نابجای سفارتین روسیه و انگلستان گام دیگر وی بود. دخالت روحانیون در امور مملکت که از دوران فتحعلی‌شاه و به واسطه تمایلات مذهبی «خاقان مغفور» باب شده بود جبهه دیگر رویارویی امیرکبیر بود.
    کم و بیش جملگی این رفتارها و ویژگی‌ها را در رضاشاه هم می‌توان سراغ گرفت. او هم تلاش جدی کرد تا الیگارشی حاکم قاجار را از قدرت دور سازد. با بسیاری از آن‌ها در نهایت نخوت و کینه‌ورزی رفتار نمود. تنها گروهی از قاجارها که حاضر به تحمل و همکاری با آن‌ها بود، تحصیل‌کرده‌ها و نخبگان فکری و سیاسی آن‌ها بود. او نیز همچون امیرکبیر سعی کرد یک نظام سیاسی مقتدر و متمرکز در تهران به وجود آورد تا بتواند اوامر و دستورات حکومتی را به اطراف و اکناف مملکت ابلاغ نماید. زمانی که او با لشکر قزاق وارد تهران شد مملکت فقط چندصد مستوفی، میرزابنویس، وزیر و صاحب‌منصب داشت، اما بعد از بیست سال وقتی در شهریور ۱۳۲۰ کشور را ترک می‌کرد ایران یک بروکراسی مدرن پیدا کرده بود با ۹۰ هزار کارمند. امیرکبیر تلاش کرد یک نظام مالی و مالیاتی در کشور ایجاد کند. رضاشاه هم وزارت اقتصاد و دارایی را تأسیس نمود.
    امیرکبیر سعی کرد با آوردن مستشاران و معلمان فرنگی از اتریش و فرانسه بنای یک قشون مدرن را بریزد؛ همان کاری که پیش‌تر عباس‌میرزا سعی کرده بود انجام دهد. رضاخان میرپنج هم وقتی در رأس لشکر قزاق وارد پایتخت شد جمع قوای مسلح ایران نزدیک به ۱۴ هزار تن لشکر قزاق و ۵ هزار نفر نیروی ژاندارمری بود. بیست سال بعد که کشور را ترک می‌کرد، ایران دارای یک ارتش مدرن ۱۲۰ هزار نفری شامل نیروی هوایی، دریایی، زمینی و دانشکده افسری شده بود. امیر سعی کرد صنایع مدرن را وارد کشور کند و رضاشاه ایضاً سنگ بنای صنایع مدرن ایران را گذارد. قبل از سرنگونی‌اش دست‌اندرکار تأسیس یک کارخانه بزرگ ذوب‌آهن در کرج به کمک آلمان بود. امیرکبیر دارالفنون را ایجاد نمود تا ایرانیان با علوم جدید آشنا شوند. رضاشاه هم دانشگاه تهران را تأسیس کرد تا ایرانیان با علوم جدید آشنا شوند. هر دو جلوی دخالت سفارتخانه‌های خارجی و درباریان قاجار را در امور مملکت گرفتند و هر دو قائل به جدایی دین از سیاست بودند. جالب است که از نظر پیشینه اجتماعی هم هر دو سابقه و عقبه یکسانی داشتند. امیرکبیر فرزند آشپز دربار بود و رضاخان هم از خانواده‌ای بی‌نام و نشان و خارج از اریستوکراسی حاکم بود. هر دو به گذشته با دیدی نفرت‌انگیز می‌نگریستند و الیگارشی حاکم را مقصر وضع درمانده کشور می‌دانستند و هر دو سرشار از عشق و اراده برای ساختن ایرانی مدرن بودند.
    این دو درعین‌حال تفاوت‌هایی با یکدیگر داشتند. رضاشاه عامی بود و تحصیلات چندانی نداشت. تحصیلات او محدود می‌شد به آنچه در دیویزیون قزاق در حد خواندن و نوشتن آموخته بود. او علاقه چندانی نه به غرب داشت نه علم و آگاهی چندانی از فرهنگ و تمدن آن داشت و نه اساساً به غربیان نگاه مثبتی داشت. برعکس، هم از انگلیسی‌ها متنفر بود و هم به شدت از روس‌ها هراس داشت. به دلیل رفتاری که با کنسول ایران در واشنگتن شده بود با آمریکا قطع رابطه کرد. او به تنها خارجی‌ای که احترام می‌گذاشت مصطفی کمال (کمال آتاتورک) رهبر ترکیه بود. رضاشاه از بسیاری جهات آتاتورک را تمجید می‌کرد. به زعم رضاشاه تلاش آتاتورک در مدرنیزه و امروزی کردن کشور ترکیه، نقش دادن به زنان و جدایی دین از سیاست ستودنی بود. کشور خارجی دیگری که آن هم به شدت مورد احترام رضاشاه قرار گرفت آلمان نازی بود. نظم و ترتیب، دیسیپلین، کار و تلاش جدی، نظامی مقتدر که جلوی هرج‌ومرج و بی‌بندوباری را گرفته بود در حقیقت آرمان‌ها و ایده‌آل‌های رضاشاه بودند. خیلی تصادفی نبود که هزاران آلمانی در ایران مشغول به کار شده بودند.
    می‌رسیم به آن جنبه از تشابهات امیرکبیر و رضاشاه که شاید باعث اکراه و رویگردانی دکتر کاتوزیان از هر دو آنان است. هر دو به شدت مغرور، متکبر، مستبد و خودرأی بودند. هیچکس را جز خودشان قبول نداشتند و کم و بیش برای احدی ارزش و احترامی قائل نمی‌شدند. هر دو به شدت در برخورد با مخالفانشان بی‌رحم و بی‌گذشت بودند. شاید به دلیل همین ویژگی، زمانی که هر دو سقوط کردند هیچکس حاضر نشد برایشان بایستد. واقعیت تلخ آن است که علیرغم آن همه تلاش امیرنظام برای ایران، وقتی سقوط کرد و او را به حمام فین کاشان بردند، احدی در پایتخت به حمایت از وی برنخاست. به جز همسرش (خواهر ناصرالدین‌شاه) که تا به آخر وفادار و صادقانه در کنار امیر ایستاد، هیچ فرد دیگری حتی اظهار و احساس تأسف و تألم هم از سقوط امیر ننمود. چه رسد به اینکه خواسته باشد جلوی کشته شدن او را بگیرد. همین داستان در خصوص رضاشاه هم عیناً اتفاق افتاد. زمانی که انگلیسی‌ها او را از سلطنت خلع نموده و از کشور تبعید کردند احدی حاضر نشد از وی کوچک‌ترین حمایت و پشتیبانی بنماید.

    http://www.afsaran.ir/link/802154