شنبه ۵ام فروردین ۱۳۹۶ ۱۰:۲۲:۴۶ بعد از ظهر

خداوندبه مهمانی فقرانمی آید

کد خبر: 63173
تعداد بازدیدکننده: 348
تاریخ: ۱۲ مهر ۱۳۹۴

 

به نام خداوند که چوپان من است

تقدیم به بانو(میم )

نویسنده :سیروس قزلباش

 

خداوندبه مهمانی فقرانمی آید

  

مقدمه

زندگی به معنای کارکردن وخوردن وخوابیدن وجمع کردن نیست.زندگی یک احساس است دوست داشتن است باور است همیشه انطورکه بنظر میرسد نیست خیلی از چیزها واقعیت است اما حقیقت ندارد نور خورشید در منشور هفت رنگ است اما ان را نمی بینیم بنابرین واقعیت است اما چون نمیبینیم پس حقیقت ندارد.برگ درختان سیز نیستند تقریبا به رنگ بنفش هستند اما ما ان را سبز میبینیم زیرا ترکیب رنگ خورشید با رنگ اصلی برگ سبز نمی شود…اما یک چیز هم حقیقت است هم واقعیت که متاسفانه مااز حقیقت وواقعیت ان را دور میکنیم وان باوراست باورهرچیز هرفرضیه اگرشما ازصمیم قلب به هرچیز ایمان داشته باشید مرز بین حقیقت تا واقعیت را جمع میکنید.درایینه حتی خدارا میتوان دید اما ایینه انقدر احساس دارد که وقتی جلویش گریه میکنید اونمیخندد با توهم درد است حتی با شادی وخنده توهم شاد است.انسان به نیرویی مجهزاست که خودقدرت ان را نمیداند نیروی که انسان را بدون بال زدن به اسمان میرودبدون تنفس فرسنگها زیر اب میبرد …انچه انسان را به هرجا میبرد نیروی ایمان یا باوراست باور به توانمندیهایش را نمی گویم قدرت پنهانی که همه دارندمنظوراست.چیزی که کوه را فرو میریزد دریا را نگه میدارد… برای کسی که ازته دل باور را صدامیزند محال است اورا در اقیانوس ژزف مواج تنها بگذارد…

دراین داستان هم پی می بریم که خداوند به مهمانی فقرا می اید یا نه؟

شروع

  

سوسن کلاس چهارم ابتدایی بود که صاحب برادری شد.ابوالقاسم پدر سوسن ومادرش مهین خانم هردو سی ساله بودند ابوالقاسم مردی نسبتا قدبلند با موهایی تقریبا سپید صورتی استخوانی ودماغی قلمی وچشم ابروی مشکی که تکیدگی صورت  وسپیدی موهایش مربوط به زخمی شدنش در جنگ تحمیلی بود که با اینکه ده سالی از جنگ گذشته بوداما هنوز مشکل تنفسی داشت مردی بسیار مهربان خوش برخورد وکم حرف ومهمان نواز بود.که بیشتر اوراقاسم صدا میزدند.

  مادر سوسن هم زنی مهربان که شباهت زیادی به دخترش میداد اندکی چاق بود صورتی تپل با دماغی که تا بالا یک نواخت بود پیشانی بلند چشمانی مشکی وعینک طبی که از زیبایش کاسته بود زیرا بدون عینک جذابید خاصی داشت وسپیدی پوست صورتش باعث میشد دربیشتر مواقع گونه هایش سرخ شود.

  تازگی انهاصاحب پسری شدند که اسمش راسهیل گذاشتند.اواخرتابستان بود وبه دلیل نزدیک شدن به بازگشایی مدارس مردم بیشتر به سفر می رفتند وان خانواده نیزاز قبل نذر کرده بودند تا بعد از چهله پسرشان سهیل به زیارت امام رضا بروند.

وقتی چهله سهیل تمام شدوبه قولی از اب وگل درامد انها یک هفته بیشتر وقت نداشتندوباید این سفررا حتما میرفتند.وضعیت ابوالقاسم وزایمان همسروبچه کوچکشان به دشواری سفرمی افزود هربارتصمیمی میگرفتند دوباره به هم میزدند یکروزدم غروب سوسن وبابا درحال جلد کردن کتابهای درسی بودند ومادربالشتی روی پا قرار داده بود وسهیل را روی پا خوابانده وبچه را تکان تکان میداد که خطاب به همسرش گفت:

عزیزیم فک کن از اینجا بریم ایستگاه وسوار قطارشیم بااین بچه وبااین همه اساس وبدبختی تو کوپه تق تق تا مشهد بعد دوباره  تاکسی بگیرومسافرخانه و…

همانطورکه مهین خانم میگفت سوسن قیچی در دست راکنارگذاشت وسط حرف مادر پریدوبا ذوق گفت:

-بابا بابا قطار خیلی کیف داره ادم راحت میخوابه تکون تکون میخوره بابا من تخت بالا رو میخوام دوس دارم …

-دخترم داداش کوچیکت ومادرت اذیت میشن ها.

همینطور که سوسن وپدرومادردر حال راهکاری بودند تا با چه وسیله ای به زیارت امام رضا بروند زنگ دم در بصدا درامد

-کی ممکنه باشه؟

-نمیدونم بابا

– قاسم نکنه خواهرم اینا  باشن ؟اخه سهراب خان همیشه دوتایی زنگ میزنه. صددرصد خودشونن.

-اخ جون خاله جونمه من دروبازمی کنم

–  قاسم بلند شو عزیزم لباسهای سوسن واون ات واشغالها را بریز تو اتاق کوچیکه.قربونت برم پمبرزسهیل هم گذاشتم کنار توالت عزیزیم بزارش توحمام وتشت ودمرکن روش تهویه رو هم بزن حتما توالت بو گرفته.

-چشم عزیزم .نمی دونم چرا سوسن از روزی که این بچه اومده اینقدر لج میکنه. کارهای خودشونمی کنه وهی بهونه میگره.

-عیب نداره بعدا خوب میشه توتند تن کارها را بکن که الانه میان تو.

  سهراب خان باجناق بزرگ ابوالقاسم است که وضعیت خیلی خوبی دارد او دارای بنگاه معالیاتی اتومبیل بزرگی است که در ان شهر معروفه وهمسرش یعنی خواهرمهین خانم که پروین نام دارد اوهم خانم مهربان وخوبیه فقط اندکی کنجکاو است وگاهی بخاطرکارهای مشکوک سهراب شوهرش بگومگودارد.

سهراب مرد شوخ طبیه اماکمی شیشه خورده داردوچرب زبان است وگاهی که با مشتری های زن که تلفنی راحت وخودمانی حرف میزند یا در حیاط به بهانه انتن ندادن می رود وحرف میزند پروین خانم چشم غره دم در میماند وبه حرفهای شوهرش گوش میکند وپایان مکالمه هم که معلومه چه سوال جواب ها وبگومگوها صورت میگردکه البته مردهای چموش بهتر متوجه این موش وگربه بازیها می شوند  …

سهراب وخانمش وایدین دخترشون که یک سال از سوسن بزرگتراست وبیشتر وقتها سری به خانه ابوالقاسم میزنند انها چهار فرزند دارند که فرزند کوچک انها ایدین است به اسرار ابوالقاسم ان شب شام ماندند .سهراب شلوار را دراورد وبا شلوارک با باجناق رفتند حیاط پشتی منقل  برای سهراب اماده اماده وکناردرختان حیاط ابپاشی وبساط را پهن کردندوقوری ووقلیان ووسایل دیگر برای سهراب اماده شد .ازطرفی خانم سهراب یا همان خاله سوسن مشغول جمع اوری وسایل وشستن ظرف های جمع شده در سینگ ظرفشویی بود وسوسن وایدین هم در اتاقی خاله بازی میکردند. دوتا ازپسرخاله ها ی سوسن دوقلوبودندکم جایی میرفتند ان شب هم نیامده بودند اما پسر کوچکشان با ایدین هرجا با انهابودندبعدازشام ابوالقاسم چند زیراندازدرحیاط پشتی برد وازدخترش خواست چند بالش هم بیاورد وقتی دوباره بساط سهراب خان پهن شد ومشغول چای ومیوه و…شدند حرف مسافرت ونذر وزیارت به میان امدوابوالقاسم مشکل اینکه چگونه انها به مشهدبروند را گفت سهراب که کیفش کوک بود گفت :

این که مشکلی نیس اخه نا سلامتی داهاشت بنگاه داره شوما لب تر کن من صحبا یه ماشین عروسک میزارم درخونه راحت میرید مشهد وراحت برمیگردید هم زیارت وهم سیاحت .

 ابوالقاسم با تبسمی گفت:

هاهاها ما وماشین من تازه قسط این موتورو تموم کردم پول وپله ای ندارم داداش سهراب.

اونش با من تو فقط بله رو بگو اجازه بابا ومامان واجازه بزرکترا با سهراب جونت ،عشقی ،جیگر

  خانمها هم با اینکه دراتاق بودند معلوم نبود چطور حرف همسرهایشان را شنیدند وبه بهانه ای به حیاط امدند ومهین خانم گفت:

ابوالقاسم تو اتاق دم کردیم ما هم ادمیم میخوایم بیرون بشینیم.

سهراب خان هم چندباردربافورش فوت فوت کرد تا هم ذغال سرخ  شد هم تریاکش به جوش وخروش افتادتااینکه صدای جرزوبرزبالا گرفت بعدچند پک عمیق ویک نفس زد ودود را در سینه نگه داشت وبا حالتی که دود را نگه دارشت با زور زدن گفت :

  -ایول ایول زن داهاش شوما هم بیاید میدونی داشتم به شوهرت میگفتم فردا یه پراید دیدیش مامانی ،عروسک ،مامان بابا ،میارم واسطون تا راحت برین سفرتون وحالشو ببرین .

درهمین حال دود رالوله ای ازدهان خارج کرد  نفسی تازه کردوادامه داد

پروین جیگر، بد میگم بگو بد گفتی با یه بچه شیرخواروزن تازه زائووموتورتازه تعمیر ابوالقاسم که هنوز هم ریپ میزنه تا روشن بشه چطو میخوان سفر کونین؟ هاهاهاها.

مادر سوسن وخواهرش هم امدند بیرون نشستند وبعد مهین خانم صدا زد

  -دخترم سوسن یه پتومسافرتی با بالش داداشت رو بیار پاییز نزدیکه،  کمی سرد شده میترسم سهیل سرما بخوره …

سهراب کمی بیشتر گفت ومادرسوسن هم تایید کرد وبالاخره ابوالقاسم هم راضی شد انها یک اتومبیل پراید بخرند وبه زیارت امام رضا بروند.

سهراب فردا یک پراید سورمه ای رنگ نو اورد وانها تا بعد ازظهرشهرواطراف را زیرپاگذاشتند انقدر گشتند که سوسن روصندلی عقب وسهیل بغل مادر خواب رفتند ومادر سوسن هم کنارهمسر با صدای ترانه سنتی سیستم صوتی ماشین چرت میزد.ابوالقاسم به دلیل تنگی نفسی که داشت کمربند را نمی بست.

انها بعد از ظهر امادگی سفر را گرفتند وحمام وبستن ساک ها …از دوستان واقوام تلفنی خداحافظی کردند وتمام اساس وسبد خوراکی وفلاسک چای وخرت وپرت را به ماشین انتغال دادند در همین موقع زن همسایه زهرا خانم که چشم شوری هم داشت سری به حیاط زد وماشاا… ماشاا… دور ماشین زد ومبارک گفت وبعد گفت شما که پولی نداشتید چطور خریدید.

مهین خانم هم توی دل مرتب می گفت برچشم بد لعنت ماشاا…  وخلاصه زهرا خانم رفت ومادرسوسن روی پله حیاط نشست ونفسی کشید وگفت خدا رحم کنه واسپند دانی را اسپند کرد واتش زد ودور ماشین چرخاند .

تا نیمه شب سوسن ومادر خواب نرفتند مادر مرتب آت واشغال میبرد داخل اتومبیل وچند باردیگر اسپند دود کرد وقران شریف را جلو داشبورد گذاشت کارت های دعا های گوناگون بغل فرمان و جاهای دیگر قرار میداد .سوسن هم روی صندلی عقب خواب رفته بود که قاسم اهسته بغلش کرد وبابوسه ای اورا روی تختش قرار دادورویش پتویی کشید ودوباره کنارماشین رفت ونشست وبا لبخندی تماشا میکردوگاهی ازپنجره داشپورت وفرمان رانگاه میکرد وسوت می زد ودرواقع لذت میبرد وازنگاه کردن سیرنمی شد.

ساعت چهار صبح بود که درحیاط باز شد چند اتومبیل وارد حیاط شدند ومحکم به بدنه ماشین انها زدند چند لحظه بعد پدر ابوالقاسم امد ورانندگان مهاجم را دور کرد وابوالقاسم از ترس پشت ماشین تصادفی نشست دختر وپسرشان روصندلی عقب گریه میکردند اما مادر سوسن انگار نه انگار مرتب وسیله سفر از خانه به ماشین انتقال میدادبابای ابوالقاسم بر سر میزد او جلو امد در ماشین را باز کرد پسرغرق خون را بیرون اورد ومرتب میگفت چرا کمربند را نبستی .بعد مهین رادیو را روشن کرد صدای اذان از رادیو پخش شد وهر لحظه بیشتر میشد وابوالقاسم با سری پر از خون پدر را میدید که در حال رفتن است .چندبار صدا زد پدر پدر هنوز صدای اذان بگوش میرسید زهرا خانم امد وچشمش را به ماشین دوخت ومرتب می گفت واسه من اسپند دود می کردید ها، مادرسوسن جلو امد سوسن هم کنارپدر نشست وابوالقاسم را تکان تکان دادند که یک دفعه ابوالقاسم ازخواب پرید صدای اذان مسجد بلند بگوش میرسید.مهتاب نورملکوتیش را در حیاط پشتی پهن کرده بود.

  -ابوالقاسم چی شد؟واس چی انقدر دادمیزدی ؟چرا اسم بابا خدا بیامرز را اوردی؟

      -هیییچچی خواببب دیدمم.

  -خیر باشه .دخترم سوسن یک لیوان اب واسه بابا بیار

  -چشم مامان.

خواب دیدن ابوالقاسم وچیزهای دیگر مانع سفر انها نشد وساعت شش صبح همان روز انها به طرف مشهد مقدس حرکت کردند.

ابوالقاسم که مشکل تنفسی داشت اما از خواب کمی ترسیده بود وبا تنگی نفسی که داشت بناچارکمربند ایمنی رابست انها درراه مشهدبودندالبته چندسال پیش ابوالقاسم اتومبیل پیکانی داشت که برای ساخت خانه ان را فروخته بود وچندمسافرت کرده بود اما ان موقع سوسن کوچک بود و مسافرت با اتومبیل شخصی را به یادنداشت گاهی میخوابید گاهی بیدارمیشد وازتماشای طبیعت لذت میبرد گاهی هم که صدای بوق بوق زنگ هشدار سیکنال ماشین که سرعت صدوبیست را هشدارمیدادهشدار مهین خانم را هم درمیاوردوقتی هم زن احساس میکرد چشمان همسرش بی حرکت ومشکوک است با ریختن لیوانی چای یا میوه وتخمه باعث هشیاری راننده میشد گاهی هم خاطره ای برای اوتعریف می کرد یک خاطره از سهراب برای همسرش تعریف کرد او گفت:

قاسم جان هرموقع از طبس رد میشیم یاد قدیما میافتم اون موقع با توازدواج نکرده بودم وابجی پروین فقط یک پسرداشت سهراب خان همیشه شوخی میکرد مثلا چشم راستش را می بست وسر را یکوری میکرد بنظرمی رسید خواب رفته وماشین را به طرف شانه جاده می برد

قاسم وسط تعریفش پرید وگفت:

  -مگه مریض بود این دیگه چه شوخی احمقانه ای بود که می کرد؟

  – حالا گوش کن .وقتی ابجی متوجه می شد زبون بسته ازجا می پرید ومیگفت سهراب سهراب لعنتی. وسهراب هم وانمود می کرد که از خواب پریده .

  -اصلا بامزه نبود

  – میدونی بااینکار اخرش چی شد؟ با همین شوخی ها یک دفعه واقعا خواب رفته بود ماشین چپ وراس میرفت و بعد دوتاچرخش وارد شانه خاکی شد ومن وابجی فک کردیم شوخیه اما ماشین از جاده خارج شد وبه طرف زمین های کشاورزی مردم رفت باجیغ ودادما از خواب پرید وشانس بزرگی اوریم سرعتش کم بود کمی یا ابوالفضل وحضرت عباس کردیم تا ماشین ماند.

-کسی چیزیش نشد؟

 -چرا ما مردیم دیگه هاها.اخه اگرچیزیمون شده بود الان پیش توبودم

  -چه میدونم ؟

بیشتراز نیمی ازراه طی شده بود از یزد که حرکت کرده بودند قاسم هیج جا توقف نکرده بود کمی خسته شده بود بستن کمربند هم باعث می شد کمی نفسش بگیرد .نزدیکی شهرتربت صدای اهنگ رادیوباعث شد صدای بوق هشدار سیکنال را خانمش متوجه نشود وسرعت از یک صدو سی هم گذشت جاده کمی شلوغ شده بود خستگی راه استرس تهیه پول ماشین همگی باعث شد یک ان قاسم ازجاده منحرف  شود وجاده کمی بالا تر از کناره بود وسنگهایی در کناره وجود داشت که توسط راه داران جمع نشده بود برخورد اتومبیل با سنگها باعث واژگونی شدهربارکه اتومبیل می چرخید انگاردنیا زیرورومی شود ومی چرخدوبعد از چندچرخش دوباره با یک ملق به حالت اول برگشت اما این بار قفل کمربند ایمنی راننده که نباید بازشود باز شد وسرقاسم محکم به شیشه برخورد کرد وکمی جلوتر ازحرکت باز ایستاد وطبق معمول دوباره اتومبیل پراید باعث حادثه دیگری شد سوسن ازنظر روحی شوکه شد زانوی مادربه علت استاندارد نبودن صندلی وفضای کم با داشپورد برخورد کرد وزانویش کوفته شدچون مهین طفل شیرخوارش سهیل را محکم دربغل گرفته بود وکمربند رابسته بودجان مادردرامان مانداما کودک دچارشکستگی هردودست شد که البته رها نکردن نوزاد توسط مادرش نیز باعث نجاتش شد…

  مهین یک زن قوی بود بی انکه شوک،اعتماد وامیدش را بگیردبا انکه زانوهایش تیرمیکشید ومی سوخت اما بچه ها وهمسررا به سختی بیرون کشیدجاده طبس نسبتا خلوت.بود اما طولی نکشیدکه اتومبیل های سواری وکامیون ها توقف کردند وبه یاری انها شتافتند وبا اورژانس ۱۱۵ تماس گرفتندوصحنه دردناکی شکل گرفته بود قاسم روی پتویی صورتی رنگ مسافرتی غرق خون شده بود موهای سپیدش از خون ماسیده سرخ شده بود شیشه جلوی سمت راننده یک ترک خورشیدی برداشته بود صندلی پشتی صندلی راننده شکسته بودوروفرمان افتاده بود سبدسپید رنگ مواد غذایی وفلاسک چای واستکان وبشقاب.نان وانگور وهندوانه ی شکسته روی خاک کنارجاده باگل اغشته شده بودومملوازمگس ومورچه وزنبورقرمز بود.لباس ها ولوازم داخل ماشین مثل بازارشام بود.صدای همهمه مردم بالا گرفته بود بعضی انقدربی منطق بودندکه علت راازمهین خانم می پرسیدند.یکنفر هم که دل پری از اتومبیل های داخلی داشت با صدایی بلند گفت:

بفرما این هم نمونه ماشین وطنی مثل قوطی کبریت له شده شسیشه ها شکسته درراننده را نگاه مچاله شده اخه چی میخوان از جون مردم یعنی خودشون هم با پراید میرن به جنگ کامیون ااااه

بابا چی میگی صدهاهزارنفرتوجاده تواین پراید وپژو ها نابود میشن اما اینها هرسال یک دفعه چراغ عقب سمند را کوچیک وسال بعد بزرگ میکنن .نه ایربگ نه کمربند درستی .اصلا خدایی این ماشین که مث فرغونه به درد سفرمیخوره.

خلاصه بعث عده ای هنوز تمام نشده بود که امبولانس طبس اژیرکشان کنارمصدمین ایستاد وهمه را به امبولانس انتقال دادند .سوسن بیهوش بود مادر دیگر توان فکرکردن نداشت مثل کابوس بود نمیدانست وضعیت کدام یک را بپرسد.مامورین متخصص خیلی زود قاسم را معاینه کردند تنفس به او سوسن وصل شد قسمت شکستن جمجمه مرد زخمی را بدرستی ضد عفونی کردند انها می دانستند که جهت جلو جلوگیری ازعفونت به داخل بایدنهایت تلاش را انجام دهند بعد از عملیات اورژانسی وپانسمان ورعایت تمام دستورالعملها درهمان حالت حرکت که اژیرکشان به طرف طبس میرفتندبه قاسم سرم نیز وصل کردند تنها حرفی که مهین خانم توانست سوال کند این بود که چرا انها را به یزد اعزام نمی کنند چون قانون انها این بود که اول باید به شهرستانی که امبولانس اعزام می شود بعد اگروخیم بود به مرکز اعزام شوندکه ماموراورژانس میدانست این قانون نیزتاکنون باعث مرگ ونقص عضو عده زیادی شده است زیرا انها مطلع بودند امکانات مرکز قابل مقایسه با شهرهای دیگرنیست .درواقع حتی اگر محل تصادف نزدیک یزد باشد اماامبولانس مربوط حوزه اسحفاظی طبس باشدوحتی وضیعت بسیاروخیم باشداول به طبس بعدبه یزد اعزام می گردد.

      گاهی هدف گیری پروردگاربا پرتاب سنگ به پای لنگ بی نظیره واین بار قرعه کار به نام قاسم بی نوا رقم خورد وسفربسیاربایدکرد تا پخته شود خام اما سفر قاسم دم سفرکمی پخته ترازحد معمول شد ودرواقع برشته شد.امبولانس باسرعت از پلیس راه شهرستان طبس گذشت درجه داری باشنیدن اژیر اتومبیل های متوقف را ازسرراه کنارزد اما وجود سرعت گیرهای زیاددرمسیرسرعت را کندمیکرد وقتی امبولانس ازجلوی امامزاده ردشد مهین خانم اندکی بقض گریه اش ترکید نگاهی به گنبدش انداخت وارزوی سلامتی برای همسروبچه هایش کرد واشکها را باروسریش پاک کرد تااینکه به محل مورد نظررسیدند.بعدازیک معاینه تصمیم گرفته شد قاسم ونوازد به یزد اعزام شوند وسوسن همانجا مدوا شود که با اعتراض شدید مادر مواجعه شدبعد از کمی سروصدا بالا خره پذیرفته شد همگی به یزد اعزام شوندواین اتفاق افتاد …

سه روزاست قاسم بیهوش دراتاق مراقبت های ویژه بیمارستان بسر میبرد

سوسن کاملا بهبودیافته بودوسهیل نیزموضوع نگران کننده ای نداشت ودستان کوچکش با اتل مخصوص نوزادان بسته شده بودسطح هوشیاری قاسم برای پزشکان رضایت بخش بود کارشناسان فنی تشخیص دادند درحین ضربه قفل کمربندایمنی اتومبیل پراید بازشده واگراین اتفاق نمی افتاد قطعا سرقاسم با شیشه جلو وقفسه سینه بافرمان برخورد نمیکرد.

واگراتومبیل دارای سیستم ایربک بود قاسم کاملا سالم می ماند وبریدن پیچ های کف صندلی راننده که ان را به اتاق متصل میکند نیز از دلایلی بود که باعث ضربه بیشترشده بود .وسلامت سوسن ومادرنیزبخاطربستن کمربندها گزارش شده بود.

گزارش پزشکان این بود که شدت زیاد باعث ،ضربه مغزی شده بودکه درصد ضربه مشخص نبوداگرضربه شدید دچارشکستگی خطی شده ونیروی زیادبه سطح وسیعی ازجمجمه وارد شود می تواندبه قاعده جمجمه نیزگسترش یابد

دوپزشک دراتاقی دربیمارستان باسهراب خان ومهین وپروین خانم در باره گزارش پرونده پزشکی قاسم حرف میزدند.پزشک میانسالی که موهای جلوی سرش ریخته بود کمی که توضیح دادعکس جمجمه قاسم را جلوی نورگرفت وتوضیح داد.

ببینید شکستگی بدون عارضه جمجمه اشکالی نداره وبه مرورالتیام خواهد یافت اما پارگی سرخگ سخت شامه مغزی مجاورشکستگی باعث خونریزی داخل جمجمه ای شده و مشکلات فراوانی خوشبختانه

پدیدنیاورده ولی محتاج مداخله جراحی است.

پزشک دومی که روی لبه میز نشسته بود ودست ها را از جلوسینه اش جمع کرده بازوها ی خود را گرفته بود ادامه حرف همکارش گفت.

ناگفته نماند کار بچه های اورژانس ۱۱۵ شهرستان طبس نیز قابل تحسین است چون محل خونریزی را نه تنها خوب کنترل کردند بلکه رگ مذکور را بدرستی مسدود کردندوازخونریزی ولخته شدن جلوگیری شده وتجربه کافی داشته اند درواقع با قراردادن مقدارزیادی سرم استریل  وپانسمان تمیز اجازه ندادنداسیب پوستی بیماررا تهدید کند وعارضه را کاهش دادندوعفونت احتمالی را برطرف کردند چون اگرعفونت باعث نفوذ می شد،قسمتهای حساس مغز اسیب میدید.

خداراشکراقا دکتر وخدا اون مامورین اورژانس را خیربده .باورکنید تا رسیدن به بیمارستان تلاش میکردند اقا دکتر.اما تروخدا اصل موضوع را بگوید شوهرم خوب میشه .ای خدا خودت شفاش بده.

بله ابجی داشتم توضیح میدادم تا کاملا روشن بشید .

سهراب خطاب به خواهرخانمش گفت:

مهین خانم اجازه بده دکتر حرفشوبزنه ببینیم باید چکا کنیم،اقادکتر شوما بفرمایید هرچی بگید انجام میدیم

بله عرض میکردم من دستور انجام سی تی اسکن را دادم اما چون رادیوگرافی این بخش ساده است وقادر به نشان دادن تمام شکستگی جمجمه نیس باید تحمل کنیم هوشیاری کامل بدست بیاره وازکما خارج بشه که ازاین به بعد باید خدارا راضی کنید ما کارخودمونوکردیم .بعد اعزامش میکنم تا با رادیوگرافی مدرن اطلاعات بیشتری دستمونو بگیره

اقادکتریعنی وقتی هوش اومدمگرمشکل دیگه ای هم داره… دکترقدمی زد وروی صندلی نشست یک طرف گوشی پزشگیش دور گردنش بود وسر گوشی روی میز که قرارگرفت ان را در جیب سمت چپ بالا قراردادوخودکارقرمزی را ازهمان جیب که رد خطوط جوهر خودکارقرمز وسیاه وابی  کمی بالا تر از جیبش اثر گذاشته بود را دراورد سری خودکار را کشید وروی کاغذی چند خط را کشید وتوضیح داد .

ببینید این عصب ها از مغز به قسمتهای مختلف اندام واعضای بدن کشیده شده اند وهرعصب برای یک کارخلق شده وقتی همکارم گفت کاراولیه ضدعفونی وپانسمان خیلی مهم است برای عدم واردشدن به جای حساس مغز است که یک عامل سالم ماندن این عصب هاست وخوشحالیم که عفونت به پرده های مغزی یا همان منژیت اثرنگذاشته اما وقتی پرونده پزشکی ما تکمیل شد ونتایج رادیوگرافی واسکن وغیره بدستمون رسیدوالبته بیمارازکما خارج شد ممکن است مشکلاتی خدانکرده بوجود بیاید جواب سوال که خانم کرد این است به هرعصبی که اسیبی وارد شود خدای نکرده از قطع حس بویایی وقطع ارتباط با نخاع وحرکات اعضای بدن است تمام تفکر ما درک حس ها وتعادل شنوایی حتی بینایی والبته هماهنگی بین بخشهای مختلف بدن با سلامت مغز معنا پیدا میکند درواقع مغز ضمن کنترل قسمتهای فیزکی فرمانده کل بدن وارگانیسمی بسیار پیچیده اندامه وباید خودتون را برای هرپس لرزه ای اماده کنید .دکتر میگفت وهمسر وخواهر زن قاسم اشک میریختند واصلا صدای اهنگ قبل از پیچ کردن بلندگوهای بیمارستان وصدازدن دکتران توسط بلندگوی سقف را نمیشنیدند .

  سوسن از وضعیت پدرخبرنداشت گریه های پنهانی اورا نمیدیدند مرتب سوال میکرد پدرش اگرسالم است چرا نمی اید چرا خاله همیشه خانه انهاست چرا گاهی بامادرگریه میکنند وسوالهای بی پاسخ بیشتر…

انسان پیچیدگی خاصی دارد بعضی مواقع کسانی که فکرشان را نمیکنی از یک روحانی بیشتر به پروردگارنزدیکتراست مهین خانم قبلا کارمند راه اهن بوده که بعد از ده سال سابقه باتوجه به مجروحیت همسر وپرداخت بیمه خود را بازنشسته کرده بود ودربدوخدمتش زیرنظرمردی کارمیکرده که نام ان اوکوروش بود که هم اکنون اودرروستا زندگی میکرد کوروش مردی میانسال که کشورهای زیادی رفته بودیک کارشناسی خبره و متخصص در راه اهن بود که بعد ازبازنشستگی تصمیم گرفت به یکی ازوستاهای اطراف یزد برود وانجا زندگی کند مرد عجیبی بود احساس عجیب تری داشت خواب ها وپیش بینی هایش بیشتروقتها درست درمی امد.خانه روستایش مانند بهشتی کوچک بود سنگ فرش کلبه ای برروی درخت ابشارکهای رنگی گلهای رویایی دریاچه غاز ومرغابی ووو.اونویسنده ای توانا وشاعری خوب بودکه شعرهای زیادی برای مهین ساخته بودوبا مجلات همکاری داشت وکتابهای زیادی به چاپ رسانده بود.کوروش به پنجاه شغل مسلط بود انقدرعجیب بود که مهین خانم بین همکارانش اوراستایش میکرد وچندین بارکه قرارشد مهین را به قسمت دیگری ببرند تا مرز اخراجی می رفت اما حاضر نمی شد به اداره دیگری برود وبه ناچارروسا کوتاه می امدند واین دو تا پایان خدمت کنارهم کاربودندساعت ده شب بود کورش کنار گلخانه کاکتوس هایش گلیمی پهن کرده بود چون شب روستا ان دروقت سال کمی سرد است کورشی اتشی روشن کرده بود مشغول زدن گیتاروخواندن اواز بود کناراتش کتری وقوری سیاهی قرارداشت با فنجان وقندان …که کوبه درحیاط با عجله زده شد کورش گیتار را کنار گذاشت ارامشش به هم خورد کناردرایستادوسوال کرد

کیه ؟

منم کوروش .مهینم .این سوی در کوروش کمی دست پایش شل شد وبا عجله دررا بازکردانقدرمهین را دوست داشت که فکرکردخواب دیده  بیرون مهین زار زار گریه میکرد وسهراب خان هم کنارش بودکوروش انها را تاکناراتش اورد مهین موضوع را تعریف کرد .دقایقی بعد مهین از کوروش خواست تا برای نجات شوهرش دعا کند وبگوید کی ازکما خارج میشود.هرچه  کورش خواست شب را بمانند اما سهراب ومهین برگشتندولی قول داداگرشوهرش خوب شود یکروز به خانه سهراب بیاید تا شب بماند.

مهین به شهررفت ومنتظرتماس کوروش ماندسهراب اعتقادی نداشت اما شب بعد کوروش تماس گرفت وبا قدرت واطمینان گفت قاسم نیمه شب به هوش خواهد امدمهین گریه کرد وشب به بیمارستان رفت وبا دردسری وارد شدوازپرستارشیفت خواست اگرشوهرش به هوش امد به او اطلاع دهد ودرسالن بیمارستان روی نیمکت سپید نشست بعد ازکمی نشستن چادرش راروی سرش کشید وخواب رفت تا اینکه خواهرش بیدارش کردخواهرش وکوروش با دسته گلی انجا بودند کوروش اهسته چادر را ازجلوی مهین بلندکرد باتبسمی گفت دیدی گفتم شوهرت به هوش امد خواهرش پروین هم تبریک گفت اما پرستارشیفت دست جلوی مهین خانم گرفته بود ومرتب صداش میکرد تا اینکه مهین چشمان رابازکردوازخواب پریدچادرراکنارزد پرستار شیفت با مانتو وکفشهای سپیدجلویش ایستاده بود وگفت:

حاج خانوم مژده بده پدرتون بهوش اومد.

چی ؟تروخدا راست میگی.شوهرمه

ببخشید اره عزیزیم .

مهین جلویش را نگاه میکرد ساعت گرد بیمارستان پنج وده دقیقه را نشان میداد.وبعدازجایش پرید وبطرف ای سی یو دوید وازشوق میگریست پرستارهم دنبال مهین میدوید وسعی میکرد ارامش کند.

صدای تق تق کفش مهین سالن بیمارستان را از سکوت دراورد تا به شیشه گرد اتاق مراقبت رسید در را باز کرد پرستار مردی که لباس سبزبرتن داشت هردودستش را جلوی مهین بازکرد تا جلویش را بگیرد اما اودست پرستاررا کنار زد وارد اتاق شد چندبیمارمردوزن روی تخت ها دراز کشیده بودند وبه همه اکسیژن وصل بودمهین کنارتخت شوهرش ایستاد اشک صورتش را سرخ کرده بود پرستار زن از همکارش خواست با مهین کاری نداشته باشد.قاسم چشمانش باز بود اما گویی پلک نمی زد صورتش لاغر بود اما حال استخوانی شده بود ریش جوگندمیش بلند شده بود که با باند سپیدی که برسرداشت درست مثل شمایل اخوندها شده بود البته با این تفاوت که اخوندها صورتی تپل اما قاسم کاملا لاغر بود.مهین کنارتخت نشست کمی چادررااززیرپایش بالا اورد وسرکرد واهسته گفت:

عزیزیم بهوش امدی ؟ می دونی چقدرعذاب کشیدم چقدرغصه خوردم.

قاسم هیچ حرکتی نمیکرد اما زنش ادامه داد.

تومردقویی هستی این همه در جنگ مجروع شدی ترکش خوردی شیمایی شدی بازهم سرپا…

تامهین اسم شیمایی را اورد قاسم شروع به سرفه کرد ودستگاه های پزشکی شروع به بوق بوق کردند واینبارپرستارمردامدوکمی دهانه اکسیژن را جابجا کردواز همکارش خواست دکتر شیفت را خبر کند وبه مهین گفت:

خانم ترا خدا بفرما بیرون الانه دکتر می اد واسمون مسولیت داره .

شوهرم چیزش شد؟

نه کمی فشارش رفت بالا شوما بفرما بیرون بدش میام بهت میگم بفرما

چشم جون عزیزت هواشوداشته باش.

باشه باشه حالا برودیگه.

مهین اخرین بار صورت اورا دید که اشک برگونه هایش جمع شده بود سراسیمه اتاق را ترک کرد وباخودش میگفت قاسم گریه کرد حتما دیگه خوب شده خدا،دم در دکتر باعجله وارد اتاق شد وپرستارهم دنبالش میدوید ازپشت پنجره دکتررا نگاه کرد که به پرستارچیزی گفت پرستار هم قاسم را یکوری کرد وبه اوامپولی تزریق کرد

تااینکه هوا روشن شد ورفت وامدوتعویض شیفت ها نیز اغازگردید.

چندروزبعدضریب هوشی قاسم کاملا رضایت بخش شد ودکتر معالج ضریب ۲۳ را امیدوارکننده توصیف کرد.

دیگرمدارس اغاز شده بودوسوسن بدون پدر چندروز به مدرسه میرفت دلش برای پدرش تنگ شده بود اوهربعداز ظهر به عیادت میرفت .وضعیت قاسم که بهتر شد دکتران بعد ازازمایشات ورادیوگرافی مدرن  به مهین خانم وخواهرش سهراب که در اتاق دکتربودند گفت:

ماهمه سعی وتلاش خود را انجام دادیم ازطرفی وظیفه ما نجات بیماران است وازطرفی دیگر ایشان از جانبازان دلاور کشور هستند که تلاش بیشتری میطلبید وحاصل تلاش ما ودعای شما ایشان به زنگی برگشته اما…اما

اماچی اقا دکتر من همسرشم بگوتروخدا

قبلاگفتم مغز ارگانیسمی بسیارپیچیده دارد تفکرودرک وحس تعادل وخواب وخنده وگریه وشنوایی وبویایی وخلاصه با ضایع شدن هر عصب ممکن است اتفاقی بیافتدو

اقادکتر بگیدشوهرم چی شده؟

الان میگم ببینید ایشان ازنظرتمام قسمتها خداروشکرسالمن ازنظرفیزیکی تمام اندام سالم هستند اما. اما قسمتی از مغز که پیام رسان نخاع وارتباط عصب به پاها است دچارضایعه عصب نخاع شده درواقع این مشکل باعث عدم حرکت پاها است یا بهتر بگویم ایشان فلج موقت شده اند.اما با درمان های دیگر مانند سی سی اف وکنترل ارتباطات غیرطبیعی بین سرخرگها وسیاهرگهای بزرگ که امیدواریم حس پاها تحریک شود وبعد عمل فیزیوتراپی ونرمشهای خاص ایشان سرپای خودبایستد.البته یک چیز را نبایدفراموش کرد بعضی از عصب ها با یک شوک ناگهانی ممکن است تحریک شوند ویک دفعه ایشان بلند شوند وراه بروند الان بدن ضیف است ما بعدا شوک الکتریکی را هم تست میکنیم.اما فعلا باید با ویلچربسازد تا لطف پروردگازعالم …

خدای من شوهرعزیزیم فلج شده راه نمی ره این همه گفتی اینوبگی…

  اوایل ابان قاسم روی ویلچرضعیف وخشک درحالی که پتویی بر پشت داشت وعده ای اطرافش بودندازحیاط بیمارستان خارج شدند بنیاد جانبازان تمام خرج ومخارج بیمارستان را توسط نماینده اش پرداخت کرده بود …

مشکلات دوچندان شد ان موقع قاسم درکارهای خانه دست وپای همسرش بود دراموردرسی به دخترش کمک میکرد خرید خانه وکارهای دیگر اما الان نه تنها نمی تواند بلکه دیگران باید مددکارش باشند.مدتی به این شکل گذشت همسرش بازشکرگزاربودند که موضوع فقط فلج شدن است به هرحال سایه مرد خانه هرچندکمرنگ باشد از افتاب سوزان جلوگیری میکند قاسم عمری درحال حرکت وزندگی بود اما الان برای دستشویی نیاز به همسر ولکن داشت …

اطرافیان طوری رفتارمیکردند که یعنی اتفاقی پیش نیامده وترحمی به قاسم نمیکردند زیرااوناراحت میشد.

زمستان فرا رسیده بود هوا بیش از حد سرد شده ویخبندان شروع شده بود سهراب خان هم زرنگ بود بعد ازخریدماشین ان را بیمه بدنه نیز کرده بود ونگران خسارت نبود.زیرا بیمه قرارشده بود یک اتومبیل بجای ان بدهد.هرشب سهراب به خانه باجناق می امدوخواهرمهین نیز  بدون اینکه مردان خانواده ها متوجه شوند مرتب به خواهرش به زور پول میداد.بزرگترین ارزوی سوسن بهبود پدرش بود خیلی دوست داشت پدرش با ویلچر دم مدرسه بسراغش نیاید ازنگاه همکلاسیهایش خشنود نبود که درگوشی باهم حرف می زنند.حتی در خانه وقتی صندلی چرخ دار پدررا میدید به ان نگاه نمی کرد دوست نداشت به صندلی دست بزند حتی از توالت فرنگی طبی متنفر بود سوسن ضعیف شده بود تماهنوزتپلیش محسوس بودزیرا وقتی چشمش به وضعیت وکارهای بهداشتی وتوالت فرنگی وصندلی می افتاد اشتهایش کم تر میشد اما چیزی که بدتراورا عذاب میداد فلج بودن وناتوان بودن پدرش بود وقتی ستون خانه ای خود ناتوان باشد اعضای خانواده منزوی وافسرده می شوند شبها انها اسوده بخواب می رفتند اما الان با پریدن گربه ای  وحشت میکردند زیرا میدانستند کسی را ندارند که ازخواب بلند شود وقوت قلب همه شود .

ان سال زمستان بسیارسردی بود وبارندگی اندکی ازسالهاقبل بیشتربود واین کارباعث میشد قاسم کمتر بیرون برود اما همه تلاش خود را میکرد تا بتواند اندکی به همسرش در خانه کمک کنداین کارها هرگز سوسن را راضی نمیکرد همیشه گوش به حرفهایی فرا میداد که در باره بهبود پدرش باشد.وقتی نوبت دکترویا فیزیوتراپی بود سوسن با پدر می رفت اما برای پیک نیک وپارک ومدرسه علاقه ای نشان نمی داد .شوک الکتریکی هم اثری نکردپزشکان هنوزاعتقاد داشتند یک شوک ممکن است مسیر انسداد پیام های عصبی را فعال کند.

  یکروز سوسن سرماخورده بود واندکی گلو درد داشت ومادر صبح به اژانس زنگ زد وسوسن لباس گرم پوشیده ودم در منتظر ماشین بودند که از سرکوچه تاکسی تلفنی امد اما وقتی جلوی پای انها ایستاد ناگهان سوسن جیغی کشید ودر حالی پشت مادر چادرش را گرفته بود مثل بیدمی لرزید پدرش ازخانه صدای جیغ را شنید وچون روی صندلی نبود ناچارا خود را روی زمین کشاند تا دم درحیاط رساند برای رسیدن ازکفی درها وکفش های روی زمین گذرکرده بود در همان حالت درازکش دست را به چارچوب درگرفت واندکی حالت نشسته شد .مادر سوسن که شوهرش را دران حالت دید دهانش باز وچادرش روی شانه ها افتاد نمی دانست به ترس سوسن رسیدگی کند یا از شوهرش بپرسد چگونه تا انجا امده وحتی نیم خیز شده راننده از ماشین پایین امدوسوال کرد.

چی شد دخترم واسه چرا ترسیدی چیزی دیدی؟

مامان مامان من سوار این ماشششین نمشششم.

یعنی چی؟واس چی؟

من از پراید میترسم این رنگ ماشین خودمونه نمی خوام برم دکتر.

دخترم عیب نداره بیا بیا تو ، خانوم شوما هم پول بنده خدا را حساب کن

سوسن هم جلوامدوپدرشوبغل کرد ومادر هم کرایه را حساب کرد وبرگشت با کمک سوسن همسرش را به داخل بردند اما یک سوال درذهن مهین ماند قاسم پنج دقیقه طول میکشه تکانی بخورد چگونه انقدر زود خودش را تا دم در رساند واندکی هم حالت نیمه نشسته شد وسوال دیگر درذهنش اتومبیل سورمه ای پراید مثل هیولایی برای دخترش شده بود ایا اودرخیابان هم از اتومبیل پراید وحشت خواهد کرد وممکن است با دیدن ان مدل اتومبیل عکس العملی نشان بدهد وبه خودش اسیب بزند البته سوسن فقطازپرایدنه که ازهراتومبیل سورمه ای وحشت داشت…به هرحال ان روز مهین خانم به بهبود شوهرش امیدوار شد وازمشکلات روحی دخترش مایوس …اول هفته بود .حالا نیمی از زمستان گذشته مهین خانم در هال یک کرسی گذاشته بود وان شب سرد ونیمه ابری سهراب با خانواده مهمان انها بودند طبق معمول بساط هم پهن بود گوشه اتاق ایدین به سوسن املاء میگفت وخانمها در ازخانه بابلندبلند حرف زدن اشپزخانه را روی سرگذاشته بودند.سهراب خان از قاسم پرسید:

وضعیت پاهات چطوره دکتر موکتور نرفتی ؟

چرا سهراب خان اما تا حالا امیدی نبوده

میدونی یک راه داره خوب بشی یک پاسپورت و…

با حرف سهراب سوسن توجه  اش به حرف اوجلب شد دراین حال هم قاسم با عذرخواهی گفت نیاز به دستشویی دارد وسهراب هم اورا بغل کرد وبه شوخی گفت بازم میخواهی سری به سهراب باجناقت بزنی .سهراب منظورش ازباجناق دستشویی بود.بعد قاسم را در دستشویی گذاشت وگفت سلام به باجناقت برسون وباخنده در را بست که برگردد

که زنگ گوشی بصدا درامدوسهراب پاسخ داد .

بفرماید .سلام جواد چه عجب زنگی زدی ماشینو اب کردی …خوبه پولش که نقد بود…عالیه .چی؟ نه بابا باهاش شوخی کردم گفتم خداوند به مهمانی فقرا نمیاد مگریک کاری بکنی تا هرچی بخواهی خدا بهت بده.

سهراب داشت تلفنی با دوستش حرف میزد اما این حرف اخر باعث شد سوسن به حرف سهراب توجه کند وسهراب داشت تعریف میکرد که چگونه یک نفر را سرکار گذاشته اما نمیدانست سوسن گوش میکندوحرفش را باور میکند.بنابرین ادامه داد.

بله بهش گفتم اگرمیخواهی خدابیاد باید موقعی که برف میبارد بری بالا پشت بوم زیر برف بشینی ودعا کنی تا خدا بیاد وهرچی بخواهی بهت بده …

سهراب گفت وسوسن گوش میکرد تا صحبت تمام شد وتلفن را با خنده قطع کرد که چهره سوسن را جلویش دید باشوخی گفت:

نمنه؟ یعنی چی می خواهی سوسن؟

عموسهراب راست گفتی که اگه موقع برف که میاد ادم بره رو پشت بام التماس کنه خدا میاد؟

سوسن داشتی گوش میکردی ؟عموجان ادمهای صاف ساده هرکاری کنن خدا گوش میده…

سهراب خبرنداشت که سوسن ممکنه چنین کاراحمقانه ای انجام بده وجدی نگرفت ورفت باجناقش را از توالت اورد…

اما این شوخی در وجودسوسن انقدر رسوخ کرد که تا صبح به این جمله فکرمیکردکه ایا خداوندبه مهمانی انها می اید.وازان روزمرتب یا سوال میکرد کی برف میبارد یا به اخبار هواشناسی گوش میکرد گاهی اندک برفی می امد اما زودبه پایان میرسید ان سال زمستان سردوبدون باران وبرف پیش میرفت وسوسن ارزوی برف میکرد وهیچکس سرازکارش درنمی اورد که چرا به برف علاقه مند شده…

مادر سوسن مرتب همسرش را به دکتروبیمارستان می برد ودارو وازمایش ورعایت دستورات پزشکی و…اماهمچنان ازهردوپافلج بود وهیچ حرکتی نداشت .

مدتی به همین حال پیش رفت تااینکه ماه اسفند رسید سوسن نگران بود فکرمیکردشاید دیگربرفی در کارنباشد درنقاشی هایش پدر را سرپا می کشید درخواب اورادرحال دویدن می دید اما وقتی ویلچر را می دید دوباره اندکی نا امید می شد.

شب چهارشنبه بود ان شب انقدر هوا سردبود که همه جا یخ زده بود بخاری های گازی تا اخرین درجه بودند اما انگار حرارتی نداشتند.سوسن از پنجره به بیرون اسمان را نگاه میکرد که کاملا سرخ شده بود ابری وجود نداشت اما انگار اسمان یک پارچه ازابر سرخ احاطه شده بود کنارتختش نشست رادیو یک موج کوچکش را روشن کرد موج رادیو را میچرخاند ترانه های عربی ولاتین وقران وورزشی وپارزیت وسوت سوت در زیر انگشت کوچکش با چرخاندن موج رادیورد می شد تا اینکه صدای مجری رادیویزد بگوشش رسید همانجا موج را نگه داشت مجری در باره سردی هوا حرف میزد که ناگهان صحبت به جایی کشیده شد که برق ازچشمان سوسن پرید مجری میگفت:

بله دوستان عزیز طی تماسی که با کارشناس اداره هواشناسی داشتیم اعلام شده که از سپیده صبح امروز برف شروع به باریدن خواهد کردواین نعمت الهی تا ظهر فردا ادامه خواهد داشت ودوباره از عصر فردا دوباره برف شروع وتا نیمه های فرداشب ماشاهد برف سنگینی خواهیم بود امیدوارم خبر خوبی بخصوص برای کشاورزان باشد البته هنوز از روابط عمومی اموزش وپرورش خبری ارسال نشده که تا چه مقطع تحصیلی را تعطیل خواهند کرد .اتاق فرمان هم اعلام کرد ترانه  ترانه ای از مرحوم فرهاد اماده پخش دارد که توجه شما را به ان جلب میکنم …بااینا زمستونوسر میکنم .با اینا خستگیمو در می کنم .با اینا زمستونوسرمیکنم…

سوسن گریه میکرد وفرهاد امید میداد سوسن حالا باید از پروردگارش دعوت کند تا به خانه انها بیاید پروردگاری که در ساخت اتومبیلی که ایمن ندارد هیچ نقشی ندارد خدایی که در این تصادف تقصیری ندارد پس چگونه به مهمانی انها بیاید بیهوده فکرکوچکش رابه طرف خدایی برده بود که به مهمانی فقرا نمی رود شاید اگرکمی دیگرصبر میکرد همان پزشکان راهی پیدا میکردند اما فکر کوچکش به پزشک وانسان توجه ای نمی کرد وفقط فکر می کرد خداوند بیکار دراسمانها نشسته تا به حرف دختر بچه ای که فکرمیکند به مهمانی اوخواهد رفت …سوسن ازخوشحالی تهی وپوج روی تختش ورجه وورجه میکرد که صدای مادرش در امد.

سوسن چه خبره اتاقو روسرت گذاشتی الان سهیلوبیدار میکنی بابات هم داره استراحت میکنه

مامانی مامانو فردابرف میاد فردا برف برف برف میاد گوله گوله برف میاد مامانوی خودم…

ایی نفمیدم کی تا حالا اینقدر از برف خوشت می اومد؟…

صبح زودبرف شروع کرده بود اموزش پرورش هم تا دبیرستان را تعطیل کرده بود واین را پدر ومادر سوسن ساعت یازده شب از اخبار یزد شنیده بودند ساعت حدودهفت سوسن از خواب پرید وپرده را کنار زد حیاط وروی دیوار وبالای درخت وروی موتور ویک دوچرخه باغچه کاملا از برف پوشیده شده بود.هنوزادامه داشت کوچه سپید باغچه سپید درختان خیابان سپید شده بود پره های برف شیشه اتاق سوسن را نوازش میکرد مشخص نبودساعت هفت صبح است چون اتاقها اندکی تاریک تراز هرروزبود سوسن لباس گرم به تن کرد ازپدرخواست اوهم با ویلچر تا حیاط بیاید مادر مخالف بود اما پدر قبول کرد با چندپتو پدر را پتوپیچ کردند وبه سختی با هول دادن او را به حیاط بردند چرخ بزرگ وعقب ویلچر با صدای کرکر وسر خوردن ازروی موزائیک ها مچرخید وگاهی لیز میخورد هوای سرد وبارش برف زندگی را به یاد انها می داد سوسن احساس میکرد صورتش داغ شده اما پدر احساس سرما میکرد بعد ازکمی بازی وحرکت روی برف ها انها به اتاق برگشتند اما رد چرخ ویلچر مثل خطوط راه اهن شده بود که بارش برف ان خطوط را تا چند ساعت بعد محوکرد وظهر اسمان ارام گرفت ودیگرخبری ازباریدن نبود…

ساعت شش عصر که هوا تاریک شده بود باز برف شروع کرد وسوسن رفته رفته خود را برای دعوت خدا اماده کرد با مخالفت مادر که نباید حمام برود بالاخره موفق شد به حمام برود وساعت هشت شب که تقریبا موهایش خشک شده بود به مادر گفت که خوابش می اید البته مادر تعجب کردزیرا سوسن همیشه تا اخرشب بیدار است امافکر کرد که چون برف بازی کرده وحمام هم رفته خسته شده …

بعدازشام سوسن به اتاقش رفت واندکی دررختخواب ماند وقتی مطمئن شد خبری نیست درتاریکی لباس های گرم را که قبلا اماده کرده بود از کمد دیواری دراورد وچند بلوز وشلوارکاموایی وچند جوراب پاکرد وکلاراسرکردموهاراکاملازیرکلاقراردادکابشن پوشید وروسری وچادر سرکرد اهسته پنجره که سوی باغچه بود را بازکرد کفش هم پوشیده بود از پنجره خارج شد وان رابست ونیمه اجری ازپشت به پنجره قرارداد تا بازنماند زیرا چفت لنگه پنجره از داخل بود سوزوسرما اولیه نتوانست اورا منصرف کند اهسته درحالی که دست کش چرمی به دست داشت از پلکان چوبی که ازحیاط به لبه پشت بام قرارداشت برف از جاپایی نرده بان کنارمی زد واهسته پله پله پلکان را طی کرد تا به لبه پشت بام رسد برف شدید می بارید لبه پشت بام گویی بلند تر شده بود زیرا مملو از برف بود ولباس زیاد وچادر برسرسختیش را بیشتر میکرد وقتی موفق شد به پشت بام برسد مانند کوه نوردی که قله  ناشناخته ای را کشف کرده شادمان شد اما به سیلی محکمی که سرما به صورتش میزد اهمیت نمی داد.

لحظه ای فکرکردکارش احمقانه  است اما دوباره ان حسی که داشت را دردل زنده کردبالای پشت بام انقدر برف روی هم انباشته شده بود که برف داشت به لبه دیوار بام میرسید ولبه بام دوبرابر گشته بود. ازهرسوبرف می باریدوبه صورتش برخورد می کرد اماهنوز بدنش داغ بود وهدفش داغتر وقتی روی برف راه میرفت انگارحرکتش را اهسته کرده باشند کندراه می رفت زیرا هربارکه پایش را روی برف قرارمی داد تا نزدیک زانوفرومیرفت وانگارچسبده شده زیرا پا گیر میکردووقتی تلاش میکرد پا را بیرون اورد کفشش دربرف می ماندالبته چاقی هم اثربیشتری برای فرو رفتن داشت.سوسن مثل پرنده کوچکی گوشه ای از بام که نزدیک خرپشته راه پله خانه بود پناه گرفته بودزیرپایش برف نبود چون لبه خرپشته انقدری بود که انجا برف نریزد الان باید شروع کند خالق را صدا بزند دستهای کوچکش اززیرچادربه حالت دعا بالا گرفته بود چادرش سپید بود چادرنمازی که درجشن تکلیف مدرسه مادرش دوخته بود اهمیت نداردفرشتگان کوچک چادرنمازداشته باشند یا عریان مهم ان است که باورداشته باشند.سوسن به شادی به غم به لحظه های خوش کنار خانواده فکرمیکرد خاطرات غم وشادی فراموش نمی شوند چرا ؟چون به یک چیز بستگی دارند که از ایمان وباور وهمه چیزبالا تراست قدرتی عجیب دارد ازکوه مستحکم تر ازدریا عمیق تر ازاسمان بالاتراست سلاحی عجیب که قطره از ان سنگ را اب میکند وان چیزی جزعشق نیست عشق به معنای شهوت نیست عیش ونوش نیست عشق مهری است که پروردگاردردل جانداران انداخته عشقی که مادربه فرزند وزن به مرد …

سوسن عشق به پدرش داشت زندگی خود را برای سلامت پدربه خطرانداخته بود.سوسن چندساعت پیش استحمام کرده بود وبا این شرایط بایدلرزبدنش را فرا میگرفت اما عشق اجازه نمی داد.سوسن به بارش برف که هنوزادامه داشت وچراغ برق کوچه مشخص میکرد که چه شددتی دارد زیرا ازپره های برف درنورچراغ مثل طوفان شن به حالت اریب به زمین فرود می امد وهرلحظه باد مسیرش را عوض میکرد .

خدای من من امشب امدم تا ترا به خانه دعوت کنم تا باباموخوب کنی دلم براش میسوزه به خاطرما اینطورشد .اگرتوبیایی حتما بابا خوب میشه .عموسهراب گفت اگه خاسی شما بیایی ادم بایدبره حموم تمیز بشه بعد برف که اومدبیاد تروصدابزنه .کمی میترسم نمی دونم توچه شکلی هستی حتما از بابا قاسم بزرگتری چون همیشه همه میگن خدا بزرگه .میترسم مامانم دعوام کنه که مزاحم تو شدم من ترودوس دارم چون توهمه چی را ساختی بابام میگه کوه دریا اسمان و ما را .ساختی بیا تا بابام خوب بشه راه بره …

سوسن با دل ساده بی غل وغش با خدا حرف می زد اما خبری از پروردگار عالم نبود برف همچنان می بارید.

ازسویی مادرسوسن بدون انکه بداند سوسن بالای بام است درحال پختن شلغم بود بوی تند شلغم در اشپزخانه پیچیده بود واز بخارش شیشه های اشپزخانه کدرشده بود وگاهی شیاری از اب ازشیشه پنجره از مه بخار شره می کرد وپایین می امد وصدای رادیو که درباره روستا حرف می زد بگوش می رسید ومادرهمیشه با روستایاد همکارمهربانش کوروش می افتادوقتی بشقابی از شلغم را اورد وجلوی همسرش قرار داد نمکدان وپیشدستی هم اورده بود پدرسوسن هم به پشتی لم داده بود وجدول حل می کرد جدول را کنارگذاشت کمی نمک به شلغم ابکی وداغ زد ومرتب فوت می کرد ومیخورد شوری نمک وداغی شلغم حس خوبی توی بارش برف به او میدادکه زنش گفت

 قاسم نمی دونم چرا دلم شور می زنه

نکنه توهم نمک زیادی به شلغم زدی

شوخی نکن جدی میگم

بخاطر برفه چون تازگی داره ،کاش سوسن بیدار بود واوهم میخورد

براش گذاشتم صب میدم بخوره راسی برم سری بهش بزنم پتورو کنارنداخته باشه تختش پشت پنجره است حموم بوده سرما نخوره

اره سری بزن ببین اگر بیدارمیشه بیادکمی بخوره.

توهم حرف میزنی ها

مادر سوسن بلند شد وبه طرف اتاق سوسن رفت .

سوسن کمی سردش شده بود ودستهایش خسته شده بود بدون فیگوروژست دعا داشت بازهم با خدا حرف میزد اما کمی صدایش گرفته بود. گاهی سرفه می کرد. وگاهی چرت می زد امادوباره راز ونیازش شروع می شد وگاهی با صدایی یا ترکیدن لامپ کوچه یا حیاطی تکانی میخورد وفکرمیکرد صدای پای خداست اما وقتی اتقاق بعدی نمی افتاد دوباره شروع می کرد.

 خداجون دوست دارم من پام فلج بشه اما بابام خوب بشه.دلم براش میسوزه…

ادم بزرگ وقتی در سرما قرارمیگیره گردش خونش دچارمشکل می گردد وحال اگراین موضوع توهم با استرس هم باشد اما مهم تر ازان اگرشخص مذکور درسن پایین باشد این مشکل دوچندان می شود وعلائم ان اول خواب الودگی است واگردران شرایط کسی بخواب برود دیگرهرگزبیدارنخواهدشدوچشمان سوسن که مقداری برف راهم باد به صورتش پاشیده بودوحتی مژه هایش سپیدشده بود نیزبه حالت خواب می رفت وبه این شکل نه تنهاخدابه خانه انها نخواهد امد بلکه یک تراژدی اتفاق خواهد افتاد.

درست زیرپای سوسن همه چیزبه هم خورده بودمادرمتوجه نبودن سوسن شده بود خاله سوسن با سهراب امده بودند زن همسایه نیز انجابود پشت پنجره اتاق سوسن اجری بود که معلوم نمی شد پنجره بازاست کسی فکرنمی کرد او ازپنجره خارج شده.به پاسگاه به پلیس ۱۱۰ اطلاع داده بودند کارگاه پلیس اقای سیامک مرد با هوشی بود اومتوجه شده بود که پنجره باز است ازحیاط بازدید کرد اما برف باری رد پا ها رامحوکرده بود وکاربررسی فنی پلیسی را دچارمشکل می کرد انها یک نوع ادم ربایی را احتمال می دادند واز خانواده سهراب شروع به بازجویی نمودند …

زیرپای سوسن کاملا خیس شده بود سرما تا مغز استخوانش حمله ور شده بود دیگرصورت تپلش مشخص نبود مثل ادم برفی نشسته بود دستانش دیگرتوان بسوی خداگرفتن را نداشت سرش روی گردنش افتاده بودزمزمه خود را هم نمی شنید گوش هایش کیپ شده بودوهذیان میگفت فقط کلمه بابا گاهی در لب های چسبیده به یکدیگرش به زبان می امد نمی دانست خداوند به مهمانی فقرا نمی اید.لحظه ای به اسمان مه الود مانند وپربرف خیره شد وپادرد شدیدش دیگرحس نمی شد …

وقتی بازجویی سهراب تمام شد در حال برگشت خانه بودند برف پاک کن اتومبیل شاسی بلند سهراب بادورتندهم حریف برف نمی شد سهراب در حالی به سوی خانه باجناق می امد که به فکرعمیقی فرورفته بود که ناگهان یادش امد که به شوخی گفته بود اگرکسی هنگام برف بالای بام برود خدارادعوت کند می اید .اومی دانست سوسن بالای بام است اما نمی دانست چگونه باید به انها بگوید زیرا باید بگوید چگونه فهمیده وقتی به خانه رسید پدر سوسن با ویلچر دم هال منتظر بود اما مادر سوسن که خواهربغلش کرده بود برسروصورت میزد وگریه میکرد وباصدای گرفته میگفت که خدا تودخترم را حفظ کن خدا الان کجاست.

چند لحظه بازهم فرمانده پلیس جنایی بازرس سیامک به خانه انها امد وسرگردی که خانم بود با یکی ازکارگاهان با دو سربازهمراه انها بود.سهراب خیلی ترسیده بود اما چیزی نمیگفت زنش کمی متوجه شده بوداما نمیتوانست سوالی کند.وقتی کارگاه تحقیق را شروع کرد اتاق سوسن ومتوجه شد پنچره باز است ونیمه اجری پشت ان است کارگاه به حیاط رفت خانم سرگرد وسربازان هم رفتند وسهراب هم دنبال انها بود پدرسوسن هم میلرزید وگریه میکرد وبادستمالی اشک ودماغش را پاک می کرد.

حیاط نورکافی نداشت کارگاه با چراغ قوه ازپشت پنجره ازکناردیوار نورانداخت وجلورفت سهراب متوجه شد سوسن ازپله چوبی حیاط بالا رفته زیراگرازراه پله هال بالامی رفت خانواده اش متوجه می شدند کارگاه به پله چوبی رسید که سهراب درحالی دستهای سردش را با بخار دهان گرم میکرد گفت که نکنه از پله بالا رفته.کارگاه هم نگاهی به بالا کرد کلاه وروی شانه هایش پر برف بود کارگاه به سربازان دستور داد بالا بروند سربازها قد بلند بودند یکی از انها پله را گرفت ومحکم تکان دادتا برفهای نشسته رویش بریزد وبا زدن پله به به لبه بام نه تنها برف ها ریخت بلکه مقداری از برف روی درختان با ضربه پله چوبی یکدفعه فروریخت یکی از سربازان پاروی اولین پله گذاشت پوتیینش را به پله زد وجای پایی محکم کرد وسرباز دیگرپله را گرفت پوتین سرباز هم پراز برف بود سربازان که در حال بالا رفتن بودند یکی از انها چراغ قوه ای به دهان داشت وهردوبالا رانگاه میکردندویکی یکی پله ها را طی میکردند وپله که خیس بود کمی خم شده بود دراین فرصت سهراب داخل خانه رفت وبلند گفت

 مهین خانم پروین خانم سربازان رفتن بالا شاید سوسن بالا بام باشد

خدا خدا دخترم را دزدیدند اون وقت پلیس ها رفتن بالا چکا کنند بابا دخترم الان کجاست حتما دزد بردش.

مادرسوسن گفت وبه صورت خودش زد قاسم هم باز بیشترگریه کرد اما سهراب دنبال کلید در راه پله پشت را گرفت که قاسم با هق هق گفت قفل اویز داره وکلیدش روشه .تا سهراب از پله های سنگی هال بالا رفت صدایی از بام امد

پیداشد اینجاست.

این صدای سربازان بودکه خبر پیدا شدن را میدادند. بااین حرف سهراب جلو ومادر وخواهرش هم جیق زنان بالا دویدند وپدر سوسن را تنها گذاشتند سهراب دربالا را باز کرد قاسم برسرمیزد مادر گریه می کرد پدر می لرزید دربالا که باز شد ناگهان نورعجیبی راه پله را روشن کرد نوری که تا هال پیچید سهراب با دست جلوی چشمانش را گرفت مادر طاقت نیاورد همان بالا به دیوارتکیه داداما این نورعجیب تمامی نداشت پدربا عجله سعی کرد جلویباید که صندلی به کمد دکورکناردیوارهال برخورد کرد و واژگون شد اویکوری زمین خورد دستانش قدرت راست کردن صندلی را نداشت حتی خانم پلیس وکارگاه هم از حیاط بالا رفته بودند نورعجیب مسیر قاسم را روشن کرده بود دست لرزان را به صندلی افتاده گرفت فریادی زد که مثل نعره بود کمی بدنش را گرداندچرخ صندلیش را گرفت دست می لرزید وچرخ وصندلی به لرزه درامد با گفتن سوسن سوسن دخترم دخترم عزیزبابا اونجا چکارمیکنی ناگهان بلند شد پاها می لرزید اما تاتی تاتی راه می رفت بدون کمک ازدیوار کمرمیلرزید اما راه میرفت همانطور که گام به گام امااهسته جلو میرفت سرباز درحالی که سوسن را مثل مجسمه ای خشک بغل کرده بود وجلومیدوید سهراب وبقیه دنباش می دویدند سرباز ازهال گذشت سرباز دیگر دررا باز کرد زیرا کارگاه گفته بود که سری با ماشین خودشان بچه را به بیمارستان برسانند سربازان وکارگاهان وسهراب دویدند وازانجا خارج شدن اما مادر سوسن وخواهرش که پایین امدند میخکوب شدند زیرا پدرسوسن روی دوپا بود همین دیروزبود که دکتر با سوزن چکش به پای قاسم زده بود هیچ حسی نداشت اما الان کاملا سرپا بود مادر سوسن دهانش باز هم گریه می کرد هم میخندید خواهرزنش هم با صورتی متعجب دور قاسم راه می رفت نور عجیب دیگر انجارا ترک کرده بود خداوند به مهمانی انها امده بود ای کاش سوسن پروردگارمهربانش را میدید که سواربرنوری عجیب امد دست پدرش را گرفت وبلندکرد ولحظه ماند ورفت قاسم فکرش طرف سوسن بود اما سرپاماندن عادی خود را هم ان لرزه ازیادنمی برد ناگهان مادر سوسن که تحمل ان همه هیجان رانداشت پس رفت وغش کرد این بار شوهرش پاپا کنان جلوامد کنارهمسرنشت انقدر عادی بود که انگارهرگز فلج نبوده خواهرش هم با اب قند درست کردن واب به صورت خواهرش زدن ونوازش کردن اورابهوش اورد واین بار مادر شروع به گریه کرد قاسم با موبایل سهراب که البته ان زمان کمترکسی موبایل داشت تماس گرفت صدایش گرفته ولرزان بوداما پرسید چطورشد سهراب خبردادانها به بیمارستان فرخی امدن وسوسن در اتاق مخصوص است وچندپزشک کنارش هستند.سهراب ادامه دادهرخبری شود اطلاع می دهد خواهران هم هی سوال میکردند چطوره حالش چطوره…گوشی تلفن را که سرجایش گذاشت گفت که حال سوسن خوبه بعدشکرکردن مادرسوسن گفت

عزیزیم بلندشو باز ببینم پاهات خوب شده .

شوهرش هم دست روی شانه اوگذاشت وراحت بلند شد وراه رفت وزنان با هم جیق خوشحالی کشیدند که سهیل نوزادشان را بیدار کردند…هنوزمعما حل نشده هنوز کسی بجز سهراب نمی داند موضوع چیست من که راوی داستانم از خواننده عزیز خجالت میکشم اصلا فکرنمیکردم خدا مهمان انها شود من مثل سوسن وخواننده عزیز ایمانم قوی نیست اشتباه کردم خدا امد حالا فهمیدم که فقیر یعنی کسی که باور ندارد کسی که ایمان ندارد خداوند به خانه هرکس که روحش اورا صدابزندخواهد امد …

سوسن توسط چند متخصص معاینه شد با گرم کردن بدنش وماساژ وامپول وسرم موفق شدن حالش را به حالت تقریبا طبیعی دراورند.اما سوسن ازکمربه پایین بی حس شده بود وپزشکان یقین داشتند مدتی بعدکه گردش خونش طبیعی شد بهبود می یابد ومی تواند سرپای خود بماند…

پانزده روزبعد.

وضعیت پدرسوسن از روز اول هم بهتر شده بود انچه مورد تعجب پزشکان شده بودحتی وضع تنفسیش بهبود یافته بودانهامی دانستند ممکن بودیک شوک اورارا خوب کند اما نه یک شوک یک شبه راه هزارشب رفتن نه پدیده ای که نه تنها سیستم فلج اعصاب را بلکه تمام اعضای بدنش را یک ان ازروزاول  بهترکندهیچ دلیل علمی برای این پدیده نداشتند بجزاینکه به خداوند بیشتر اعتقاد پیدا کنند.واندکی به خودشان بیایند وروشن شوند که طبیب واقعی اوست .دانای توانا اوست  واوست که گر امر نکند برگی به زمین نخواهد افتاد…

ابوالقاسم ازروزی که جانباز شده بود هرگز چنین سالم نبود به قول سهراب باجناقش خداوند امد وتمام وسایل یدکی قاسم را تعویض کرد وموتورش را روشن کرد وتست کردورفت…

سوسن خیلی بهترشده بود اماهنوزپاهایش حس نداشت واز ویلچر پدر استفاده می کرد اما پزشکان فقط نوعی خواب رفتن سیستم عصبیش را تشخیص دادند که براثر سرما وبرف دچارمشکل شده بودوامید داشتند با نرمش طبی بهبودمی یابد سهراب با سوسن حرف زده بود وبه اوگفته بود به کسی نگوید که اوگفته میان برف برود ودعا کند وسوسن هم قول داده بود واسم سهراب را نیاورده بود اما به پدر ومادر گفته بود خودش چنین فکری کرده وقتی پدرش را سالم دیده بود مرتب سوال میکرد خدا چه شکلی بود چرا صبرنکرد تا اوهم بیاید اما پدر که ان نور عجیب را دیده بود گفت که خدا زود امد ورفت مثل نوری عحیب بود وگریه می کردومی گفت فراموشمون نکرده بود…

سوسن اصلا نگران پاهایش نبود وخوشحالییش باعث می شد که خودش فراموش شودازهمه جالب تر این بود پدری که تا مدتی پیش سینه خیزنمی توانست خود را به رمین بکشاند الان دخترش را بغل میکند تا فیزیوتراپی می برد ودرخانه حتی تا دم دستشویی فرنگی بغلش می کندونکته جالب دیگرتمام شدن برف وسرما بود که هوا همچون بهارشده بود وموضوع ناراحتی رفتن مدرسه سوسن که باویلچربودهمان ویلچرپدرش که ازسایزبزرگ بود وازپشت سرسوسن پیدا نبودوانگارسرنشین ندارد.نکات بازهم جالب خاله ی سوسن بود.که سهراب مثل موش ازاوترسیده شده بود زیرا زن سهراب فهمیده بود که این دسته گلها را سهراب به اب داده.وسهراب برای ترس وعذاب وجدانش از خوراکی تا لباس ووسیله برقی مثل تلویزیون اتاق سوسن به خانه باجناق می اورد مادر سوسن خوشحال ترازقبل بود اول ستون خانه اش برقرارشده بود وبعددخترش چنین شهامتی برای برقراری ستون وچراغ خانه انجام داده بود وازهمه مهم ترخداوند افتخارداده بود به خانه انها امده بود واینکه چگونه دخترش خداوندرا راضی کرده بودکه انجابیاید برایش قابل هضم نبودوبجز اشک وزاری تشکردیگری بلدنبود.عده ای هم که متوجه این شفای انی شده بودند مثل دیوانگان لباسهای سوسن وپدرش را تکه تکه کردند وباخودبردند زیرا عرف بود که کسی که شفا می یابد ویا باعث شفا می شود لباس هایش تبرک است.

شب جمعه همه خانه خاله دعوت بودند سرمیزشام بودند همه روی صندلی نشسته بودند وقاسم به اتاق بچه ها رفت وسوسن را بغل کرد وسوسن دستان کوچک را به گردن پدر گره دادودخترخاله هم بلند شد وبه شوخی گفت نی نی کوچولو را بغل کردی وسوسن وپدر خندیدن وسوسن راسریک صندلی که پشتش بالشتی بودنشاند،وقتی همه مشغول خوردن کباب که سهراب درست کرده بود ناگهان مادرسوسن  یکدفعه به گریه افتاد خواهرش زود بلندشدوکنارصندلی اوماند وسرش را روی شکم خودقراردادوگفت:

ابجی بخدا سوسن هم خوب میشه اخه مگرخدامعامله کرده پای داداش قاسم را بگیره بده سوسن جون …

نه خواهرم لااله الاالله یک دفعه فکرکوروش افتادم سی سال کارمندراه اهن بود مرد مهربون وعجیبی بود زنش قدرشوندونست چهارتا بچه قدونیم قدانداخت رودسش ورفت کشورهلند پیش خواهراش وکوروش موند وحوضش.

فهمیدم ابجی همون همکاراول کارت که میگی هرچیزترا یاداون میاره  

اره هم پدربودهم مادر واسه بچه هاش انقدر خدادوسش داره که کفش جلوپاش جفت میشه.الان هم رفته تودهات زندگی میکنه تک وتنها اون شب با داداش سهراب رفتیم روستا پیشش گفتم دعا کنه ی دفعه گفت قاسم امشب ازکما درمیاد رفتم بیمارستان دم صبی قاسم هوش اومد

ااا خانم واس چی به من نگفتی که برم تشکری ازش بکنم

یادم رفت

یک دفعه سهراب صدایش را بالا اورد وگفت:

ای بابا کواب یخ کرد ازدهن افتاد فردا جمعه است بیا بریم سری بهش بزنیم ایدین وسوسن وبچه ها هم هوایی میخورن منم از این بت مهین خانوم خوشم امد اون شب گیتار می زد ومی خوند.با حال بود

اره فکرخوبیه فقط خداکنه سهیل سرما نخوره اخه تابستون اونجاسرده الان که حتما یخ بندونه

راسی فکرخوبی کردم ی گوسفند میگیرم ومث امروز میدم قصاب سرببره میزارم صندوق عقب واسه کوروش

نه نه نه نه اصلا فکرشو نکن کوروش ایقدر بدش میاد چیزی ببریم تازه اگه ی چیز ببری بنده خدا چن برابرشوجبران میکنه ولش کن

باشه هرچی خواهر زن عزیزبگه حتما خوب میشناسیش

انها همان شب تدارک فردا را چیدند وقرارشد به روستا پیش مردی بزرگ بروند مردی که چند سال همکار مادر سوسن بوده درواقع اومسئول مهین خانم بودکه احترام خاص پیش مهین داشت وهرموقع مهین نیاز به دلداری یا انرژی داشت  یا دلش می گرفت تا روستا پیش اومیرفته وبا یک روحیه شاد برمیگشته …

چون اخلاق کوروش را می دانست از شب به اواطلاع دادتا کوروش بهانه ای نگیرد زیرا ازسرزده رفتن بدش می امد .

شب خانه سهراب بودند پدر سوسن با سهراب درهال رختخواب پهن کردند انجاخوابیدند صدای خروپف سهراب هم که حال درست حسابی به قاسم می داد انقدر زیاد بود که گاهی زنش از اتاقی دیگر به سراغ سهراب می امد با سروصدا ولگد اهسته به بالش سهراب بیدارش میکردومیگفت:

سهراب لعنتی همه جا را روسر گذاشتی وداداش قاسم رو زابراه کردی بیچاره .ااااچه بوی گندی هم راه انداختی چقدر گفتم اینقدرکباب نژایده نخورهی خوردی حالا گندزدی ازبالا وپایین چه هوار هواری راه انداخته .

وقتی زنش این چیزها را میگفت سوسن ودخترخاله وپسرخاله ها ومادر سوسن هرکدام ازهراتاق صدای قهقه انهابالامیگرفت مخصوصا سوسن که غش کرده بود از حرفهای خاله،چشماش از خنده پراشک شده بود والبته خاله هم به عمد می گفت تا کمی ان خانواده بخندند.

سهراب هم از پارچ بالا سر لیوانی اب می خورد به دنده دیگری دراز کشید وغری میزد وطولی نمی کشید که دوباره موتور خرووپف نرمک شروع بکار میکردتا اوج که همه جا به لرزه دراید ودوباره خانمش مثل افسردوباره برای جریمه می امدو…و انقدرادامه داشت تا اخرسهراب مجبورمیشد تشک را به اشپزخانه ببرد وانجا به خواب وخروپفش ادامه دهد.

مادر وخاله ی سوسن هم در اتاق خواب روی تخت سهراب درحالی که سهیل کنارمادر بود خوابیده بودند وپسرها هم در اتاق خودشان وسوسن و دخترخاله هم روی تخت ایدین همدیگر را بغل کرده وخواب بودند وقبل از خواب برای دهمین باردختر خاله از سوسن خواست داستان خداراتعریف کندازدعا ومهمانی خدا سوسن میگفت اماازاینکه چرا خداامدوسوسن اورا ندید ناراحت بود…

صبح سهراب زوتربیدارشد وچای گذاشت وجمع وجور کرد وخرت وپرت را به ماشین برد ویلچررا هم در ردیف اخرماشین که شاسی بلند بود جاسازی کرد وبعد همه را بیدارکرد وبعدازصبحانه همه سوار ماشین شدند دخترها عقب دراتاقک پشت صندلی ردیف اخر کف نشستند وبه طرف روستا رفتند نانوایی سر راه بود خانم سهراب به همسرش گفت چندتا نان بگیرد اما سهراب گفت از جایی دیگر میگرد وقتی قاسم علت را پرسید خانم سهراب گفت:

داداش سهراب این نانوایی همان شاطر اسدالله مرحومه .الان برادر زنش توی نانوایی کار میکنه

اما خواهرجون سهراب خان هنوز از سوزاندن بچه گربه ها که شاطر اسدا… چن سال پیش انجام داده چندشش میشه.

فهمیدم داستانشو شنیدم حالا خدا بیامرزش اما ادم پچولی بود تازه اون موقع تنوری بود الان که ماشینیه…

نگو اجی گناه داره حالا که مرده خدارحمتش کنه

باشه باشه راس میگی خواهر

ای بابا اسدو ولش کنین دیگه میگن دم مرگ هم هی میو میو میکرد اون موقع من یه نمایشگاه ماشین این نزدیکی داشتم وقتی شنیدم گربه تو تنورش زائیده واسد اونا را اتیش زده می دونستم بلایی میاد سرش.

گذشته دیگه صلوات بفرستین ویه فاتحه هم واسش بخونین پشت سرمرده هم خوب نیست غیبت کردن.

قاسم راست میگه صلواتی بفرستین…

هرچه به روستا که در میان کوهها بود پیش می رفتند هوا سرد ترمیشد وقتی رسیدند انجا انهابا اصرارزیاد، کوروش را سوار کردند وبه بالای تپه که پر از برف بود رفتند قاسم سوسن را با ویلچر هول می دادبقیه هم کمک می کردندازسینه کش بالا رفتند کمی انجا ماندند وهوای تازه کوهستان را استنشاق می کردند مادر سوسن موضوع امدن خدا را به کورش گفت وکوروش در حالی که چشمانش خیس شد اما گفت می دونم وگفت قبلا خواب دیدم که بابای سوسن خوب میشه

سوسن کابشن دورنگ ابی وصورتی به تن داشت وکلایی ابی روی روسری ومادرش مانتو وکابشن ابی وروسری وکلا ابی سرکرده بود که کاملا با اندام تپل وصورت سرخ وسپیدش می امد وابی را دوست داشت.

دخترخاله ها درحالی که ایدین کناردسته صندلی ویلچر نشسته بود جاده پایین که اتومبیل ها درتردد بودند را به هم نشان میدادند.سهراب هم کناری سیگار میکشید پسرها هم برف گوله کرده وبه سروکله هم میزدند.مادر سوسن که خیلی کوروش را دوست داشت وبه اوایمان داشت سهیل که در پتویی کوچک پیچانده شده بود وحتی صورتش پیدا نبود را به خواهرش داد وکمی مانتوی ابیش را پایین کشید وموها را از جلوبه زیرروسری زد وکنار کوروش امدوکوروش هم محوطبیعت بود که مادر سوسن اهسته گفت

میدونی که چقد واسم عزیزی وچقد دوستت دارم میدونی قول داده بودم گاهی بیام سری بهت بزنم وزیرقولم زدم اما فراموشت نکردم اما در روحم بودی منوببخش میدونم خدا به حرفت گوش میکنه کاری کن دخترم خوب بشه

لطفا با حالت التماس نگو

این بارمهین گریه افتادوکوروش که تحمل گریه اورانداشت.رفت روبروی سوسن وروی برف زانوزد مادر سوسن می دانست اوانرژی عجیبی داردمهین هم کنارهمکارقدیمیش امد چشمان کورش بسته شد وقتی باز شد پرازاشک وانگار به بالاچرخیده وسپیدی چشم پیدا بودبعد صورتش سرخ شدوشانه هایش شل گردیددستش شق شد دودست را روی زانوهای سوسن گذاشت وانگشتانش زانو ها را محکم گرفت وفشارداد ناگهان مثل کسی که تب ولرز دارد تمام بدنش لرزید واین لرزه ازطریق دستان به زانو واین بار تمام اندام سوسن حتی ویلچر لرزید سوسن چنان داغ شده بود که پیشانیش عرق کرد وگفت

مامان پاهام داره میسوزه خیلی داغه .

تحمل کن دخترم ی کم دیگه تحمل کن عزیز مامان

سهراب سیگاری در اورد وحواسش انقدر به این انرژی درمانی بود که سیگار رابرعکس به دهان گذاشت وفیلتر را اتش زد وازبوی بد فیلتر متوجه شد وزود از دهان دراورد وبدون اینکه متوجه شود داغ است این بار فیلتر اتش گرفته را که چون ذغال داغ بود را به دهان گذاشت واتش فیلتر به زبانش  چسبید وسیگار را از ناراحتی در اورد وپرت کرد وتف تف میکرد وزبان را دراورد وبا دست باد میزد اما این کار دلیل نشد که حواسش ازانرژی درمانی دور شود

کوروش چنان داغ شده بود وسوسن را داغ کرده بود که حرارتش برای مادرکه کنارشان بود محسوس بودانقدر لرزید که به روی برفها افتاد ومثل مرغ سرکنده تکان تکان میخورد مثل تشنجی ها از کمر خودش را بالا می انداخت وسررا این سووان سومیکرد که مادر سوسن امد سرش را روی زانوی خودش گذاشت ومحکم او را گرفت تا ارام شد سوسن گریه می کرد ویک وری مانده بود وبا هردودست کمردخترخاله را گرفته بود.سهراب وقاسم هم پاهای کوروش را گرفته بودند انقدر قدرت انرژی زیاد بود که سهیل نوزادهم از خواب پرید وگریه می کرد کوروش خیلی ضعف رفته بود وانرژیش تقلیل رفته بود اما اهسته درحالی که لبانش پوست گرفته بود وبه هم چسبیده بود وبرفهای کنارش مثل دایره گرد اب شده بود گفت:

دخترم الان تومی توانی راه بروی اما اهسته بلند شووبدون کمک کسی راه برو فقط دختر خاله باید کنارت باش تا یک ساعت هیچ مردی نباید تاشعاع یک متری کنارت بیاید تا انرژی کاملا دربدنت جذب شود .سوسن هم نگاهی به مادرانداخت وچشمان مادر را دید که بسته وبازشدبه معنی اینکه بلند شو.سوسن تمرکز کرد ناگهان احساس کرد انگشت شصت اش را می تواند حرکت دهد لبخندی زد پای راستش را از زیرپایی المینویی رنگ را اهسته تکان داد وبلند کرد خندید واهسته روی برف اب شده قرار داد وپای چپ هردودست را روی دسته ویلچر قرار داد وبا کمک دستان وتکیه بر دسته های صندلی اهسته بلند شد واول دست چپ را بلند کرد که دخترخاله تکیه گاه دستش شد وپنجه درپنجه دختر خاله دست دیگر را جدا کرد وگام به گام راه رفت ازخوشحالی گریه میکرد خاله وپدرش هم گریه با صدایی بلند سرمی دادند اما سهراب که همیشه کارهایش با مزه بود چپ وراست میدوید دستها را به هم می مالید وگاهی مثل رباط میرفت واین حرکات از خوشحالی بیش از حدش بود.

اما مادر هیچ حرکتی نمی کرد نه گریه ونه شادی وهنوز سربی حس کوروش روی زانوهایش بود وکوروش اهسته بلند شد واز پشت گردن خودش را می مالید سوسن از دختر خاله خواست رهایش کند اوهم دستی که دور شانه هایش انداخته بودرها کرد ودست دیگر که در دستش بود را اهسته رها کرد وراه رفت صدای شرشر کفش سپید وقتی به برف فرومیرفت وجای پای کوچکش باقی می مانددرگوشش می پیچید کمی رفت وبرگشت واین بار سریع تر گام برمیداشت انچنان از انرژی داغ بود که در برف کوهستان عرق کرده بود درهمین حال ناگهان مادر سوسن بلند شد وبا جیقی به طرف ویلچر امد مثل کسی که جنون دارد دستهای پلاستیگی پشت سرویلچرراگرفت به عقب خم کرد هردوچرخ کوچک جلوی صندلی بالا گرفته شد ویلچر را روی یک چرخ گرداند ودورزدبا سرعت صندلی را هول داد به لبه تپه اورد واز بلندی با اخرین توان ویلچررا به پایین هول داد وفریاد زد.

برولعنتی برو به درک برو دیگه برنگرد.

صندلی کمی روی چهارچرخ پایین رفت وسرعت گرفت تا ناگهان چرخ جلو به سنگی برخورد کرد وبه بالا پرش کرد وواژگون شد وانقدر پشت رو وملق وچرخش کرد وپایین میرفت تادیگربه چشم نمی خورد همه همدیگر را بغل کردند وبه طرف خانه کورش رفتند ومادر سوسن به کوروش قول دادتا اخرعمرهفته ای یکبار به خانه اوبیاید واین کار کوروش را خوشحال میکرد.

پایان  

 

                                                                                                                                    

۱۶ نظر

  1. ح-ناظمی می‌گه:

    خدمت مهندس قزلباش .خیلی عالی بود موفق باشید

  2. مجيد می‌گه:

    اهل مطالعه نیستم از عنوان خدا به مهمانی فقیر نمی اید خیلی خوشم امد داستان را خواندم واقعا لذت داشت نمی دانم چرا انجا که خدا امده بود گریه کردم واقعا زحمت کشیده نویسنده

  3. استاد دانشگاه می‌گه:

    ده ها نکات اموزنده حتی پزشکی داشت که راوی با حالت ظریفی مخاطبانش را با خود تا پایان داستان به دنبال خود می کشاند مشخص است ادم بسیار با هوشیه این جناب قزلباش
    داستان مراد وسگش هم جای تحمل داشت واموزنده….اشتباه چاپی هم البته کم نبود

  4. بی نام ونشان می‌گه:

    آی سیروس.قلمت روانتر.

  5. سیداحمدرضا داوری نژاد یزد می‌گه:

    باسلام خدمت برادر بزرگم استاد جفت وجور کردن جملات زیبا .هم اشکم در امد هم خندیدم به نظرواقعی می امد چون اگر خدا هم نبود ترس بابای سو سن مثل شکی قوی بود که احتمال دارد واینکه من خودم دیدم کسی که انرژی دارد اما محدود است موقع انتقال انرژی به خودش فشار می اید
    به قول ما یزدیها.دست مریزا .
    منتظر قصه بعدی.

  6. سارا دانشجو می‌گه:

    شاید این حرفم واست دلگرمی بیاره جون مامان عزیزتر ازجونم سه بار داستان را خواندم .اقام از یک پا ویک دست فلج است ودست وپای سالمش هم تعریفی نداره البته یک دفعه اینطور شد ومن درد ان دختر را میفهمم والان امید بیشتری به بهبود اقام پیداکردم اون کار سوسن را هرگز .اما دعا را هم فراموش نمیکنم .
    سیروس جان اگه میشه عکستو عوض کن خوش تیپی امااین عکس چنگی به دل نمیزنه ……!!!!!!!!

  7. افشاری می‌گه:

    نظردادم خبری نشد اگر نظرها را اعلام نمی کنید چرا فرم ان را چاپ کرده وپاورق قرارمیدهید
    جناب قاسم زاده گرامی. اگرامکان تماس با نویسنده خوب استانمان اقای قزل باش بود حتما تشکر میکردم بخاطر این همه پیام مفید دررومانشان.ممنون

  8. دریا می‌گه:

    باز هم مثل همیشه داستانهای اقای قزلباش بی نظیر بود.

  9. خانمی بافقی می‌گه:

    احترام خاصی اقای نویسنده پیشم داره جذابیت خاصی به داستان میدهد .چندبارگولشو خوردم یک جورداستان را جلو میبره خوانندگان متوجه نمیشوند اما یک دفعه معلوم میشه شخصت داستان خواب دیده..بعضی جاها ادم دوست دارم بیشترتوضیح بدهد زود اما تمام میکند باید خدا را وقتی مهمان شد بیشتر نگه میداشت

  10. احسان ابراهیم زاده بافقی می‌گه:

    وانمودمیکنی موفقیتی نیست، ذهن خوانندهارادورمیکنی شخصیت قصه راموفق میکنی نقل از شما(انگار خداوند در اسمانها بیکار نشسته تا بیاید به حرف دختر بچه ای گوش کند…..) وچند حرف انحرافی وناامیدی دیگر ناگهان در باز میگردد ونور عحیبی….همه احساساتی وخوشحال وازخواندن احساس پبشمانی نمیکنند.در واقع بی انکه حدس بزنند غافل گیر میشوندخیلی هیجان داشت.ارزوی طول عمر تا برای شهرما ومردم ما قلمت فعال باشد.سرت سلامت مهندس واستاد.

  11. جانباز می‌گه:

    خداخیرت دهد یادی از جانبازان کردی .اما من انقدر معالجه مجانی ندیدم برادرگرامیم

  12. دلشکسته می‌گه:

    فرا رسیدن ماه محرم حسینی را به همه همشهریان بخصوص قاسم زاده عزیز که جدیدا بوی امام رضا
    (ع) را می دهدرا تسلیت عرض میکنم
    دراین ماه اقای مهندس چه زیبا خدایش را معرفی میکند قطعا در ان لحظه که خالق به درخواست دختر بچه ای. به مهمانی می ایدبرای نویسنده چه زبیاست که اولین نفر اوخدا را رویت می کند .
    خوشا به سعادت تو سیروس جان کاش من مهمانت بودم ان لحظه که خدا به مهمانی شخصیت داستانت امد ان لحظه شاید هرکس کنارت بود بوی گلاب محمدی را حس می کرد .
    اقای نویسنده ترا به عزیزترین کست برایم دعا کن پسرمن هم بیمار است دعا کن به خدایت بگو پسرمرا فراموش نکند.این را با چشم پراشک نوشتم .التماست میکنم دعایم کنی .
    چندبار داستان را خواندم هربار سبک ترشدم.

  13. بانو (جیم) می‌گه:

    حضرت اقا
    جون بانو میمت یک داستان دیگه بفرست البته بدهی بانو میم اگرتایپ بلده درستش کنه اشتباه چاپی که نگو بزرگ وکوچک هم مدل درست میکنی البته عاشق داستهاناتم .مثل داستانهای حرفه ای می نویسی اقای سین اماتایپ کردنت شرمنده ابتدایی.
    باتشکر جمیله ب

  14. پیر دانای همدان می‌گه:

    با سلام و درود
    قلم زیبایتان و داستان قشنگتان به دلم نشت الا ایحالحال به نظر حقیر داستان های کوتاه قطعا خواننده های بیشتری دارند .منتظر داستان های زیبایتان هستیم .البته باید زیباییها را دید .و اما در پاسخ به خانم (جیم)بر چند کلمه تایپ غلط در نگارش نباید خرده نگرفت .فصحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخنگوی گوی.

  15. زهرا ف می‌گه:

    اقای قزلباش من به داستان نویسی انقدر علاقه دارم حد ومرز ندارد اما اول که سوژه ندارم وبعد نمی دانم داستان را چطور شروع کنم کاش حس شما را داشتم شاید بیست بار هر داستان شما را می خوانم وهر بار حس جدیدی به من رسوخ میکند .همان موقع شروع به نوشتن می کنم اما بجز چرت وپرت نوشتن واشک ریختن چیزی قسمتم نمی شود.یک کتاب شما را خواندم که ان را به همسر گرامیتان تقدیم کرده بودید والبته هنوز هم به او تقدیم می کنید بانویی که می نویسید همسرتان است خوشبحالش که از نزدیک تمام احساس شما را در حال نوشتن می بینید.درهمه داستانها همسفر شما وشخصیت داستان شماست خداوند شما وبانویتان را حفظ کند که اینقدر پایبند هستید
    دهها سوال در ذهن دارم برای نویسنده شدن اما شانس بزرگی ندارم که در کنارشما بیاموزم ……
    خواهر کوچک شما زهرا ف دبیرستان

  16. ابوالفضل -ع می‌گه:

    به نام یکتای بی همتا
    شاید از ترس شما خانمهاست برادرم قزل باش هی مینویسدتقدیم به میم تقدیم به میم که درخانه (؟) نخوردیادتان باشدمتواضع باشیددرنوشتن که دوستمان را مجبور نکنیم مرتب تقدیم کن تا(؟) نخورد