سه شنبه ۲ام خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۹:۰۲ قبل از ظهر

روایتی شیرین اما تلخ از دوران اسارت مردان واقعی

کد خبر: 7584
تعداد بازدیدکننده: 128
تاریخ: ۰۱ شهریور ۱۳۹۱

نوجوانی بود ۱۶ ساله اما دلی داشت مثل شیر. این نوجوان هم خیلی دوست داشت مثل دیگر بچه­ها در بهترین و  شیرین­ترین دوران زندگی­اش به بازی با هم­سنهای خود بپردازد اما بیشتر از این، فرمان رهبر، کشور و ناموس خود را دوست داشت و از همه مهمتر غیرت مردانه داشت. حاج غلامحسین پورمقدم در سال ۱۳۴۵ در خانواده­ای مذهبی و انقلابی متولد شد. در سال ۱۳۶۱ علی­رغم مشکلات پیش­رو از جمله سن کم با اصرار خودش و موافقت چشم بسته­ی پدرش بزرگوارش حاج محمد پورمقدم به جبهه اعزام شد. در جبهه با داشتن سن کم و قد کوتاه اما اراده و جثه­ای ورزیده، مسئولیت کمک­آرپیجی را بر عهده گرفته بود. تنها ۲۸ روز از حضورش در جبهه نمی­گذشت که در اولین عملیات بروز مرزی (عملیات رمضان) اسیر شد. این آزاده و جانباز سرافزار بعد از گذراندن دوره­ی اسارت به مدت ۸ سال و ۱ ماه و ۴ روز در خاک عراق سرانجام در تاریخ ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹ آزاد و به میهن خود بازگشت.

خاطره

لازم به ذکر است خاطره را از زبان عامیانه­ ی آزاده و جانباز عزیز نقل می­کنم.

روزی از روزگار اسارت، مأموران عراقی دستور تفکیک و جدا شدن اسرای بسیجی و ارتشی را دادند اما ما (اسرا) با این کار موافق نبودیم. به همین دلیل یک هفته در آسایشگاه را بسته و اندک چیزی که داخل آسایشگاه داشتیم میخوردیم یا نمیخوردیم، حتی آب هم به ما نمی­دادند. روز هفتم با کلنگ دو سری که داخل آسایشگاه بود، بچه­های یزدی، میله­های گرد آهنی پنجره­ها و همچنین قفل­ درهای آسایشگاه را شکسته و علی­رغم فریاد مأموران عراقی، همه به بیرون از آسایشگاه، داخل محوطه رفتیم. از شدت عطش و گرسنگی آب­های جمع شده کنار دیوار و گودال­های زمین خاکی فوتبال و همچنین برنج­های خشک و خراب شده که یک هفته مونده و به ما نداده بودند را می­خوردیم. حتی علف­های سبز شده داخل محوطه که سمی نبوده و قابل خوردن بودند را نیز می­خوردیم. صبح فردای آن­روز افسر عراقی با سوت بچه­ها را جمع کرده و صدا زد کی میتونه عربی صحبت کنه. یکی از بچه­ها جلو رفت و گفت من. افسر بهش گفت بهشون بگو بسیجی و ارتشی­ها جدا شده و برن داخل آسایشگاه که ما قبول نکردیم. افسر با دیدن این وضع به مأمور خود با چوب دستی که در دست داشت دستور حمله­ی نیروها رو به ما داد. با دستور این افسر ۵۰۰ مأمور با میل­گرد، چوب­های بسیار قطور و خلاصه بدترین آلات شکنجه به سمت ما حمله ور شدند. در این درگیری ۴ نفر درجا شهید شده و حدود ۱۷۰ نفر مجروح و راهی بیمارستان گردیدند. تنها چیزی که در این درگیری نصیب بنده گردید، اصابت حدود ۷ ضربه از چوب­های قطور مأموران به پشتم بود که این چوب­ها خاطره­ای دردناک اما فراموش نشدنی برای من به جا گذاشتند. تنها ذکری که مأموران را سست می­کرد، بردن نام حضرت ابوالفضل (ع) بود. با گذشت زمان کوتاهی از درگیری و به صدا در آمدن سوت فرمانده­ی عراقی، جمع شدیم و در نهایت بسیجی و ارتشی­ها از هم جدا شده و به آسایشگاه برگشتیم.

* امیدوارم هرگز، تحت هیچ شرایط و عنوانی این مردان واقعی و خدایی را فرامش نکنیم *

احسان فتوحی بافقی