جمعه ۴ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۸:۳۹:۰۹ بعد از ظهر

پیرمرد؛ چشم و چراغ ما بود

کد خبر: 78917
تعداد بازدیدکننده: 777
تاریخ: ۰۹ دی ۱۳۹۵

do3p6663

در قطعه هنرمندان و مفاخر بهشت الحسین بافق، یک تن آرمیده است که چشم و چراغ همه ی ما بود و همو برای آنکه این قطعه؛ بلندآوازه شود،کفایت است.

امروز و در سالگشت درگذشت سید عباس آیت اللهی، خواستم که مرثیه ای ساز کنم در رثایش، دیدم او حماسه ای بود و هر چه گفته آید اندکی است از بسیارش.

برای اولین بار پچ پچ بچه های دوره راهنمایی مدرسه آشیخ محمد تقی بافقی، اسم و نام بلند آسید عباس آیت اللهی را به گوش من رساند. مردی که خیلی می داند. این در همهمه نوجوانان دهه شصت مدرسه راهنمایی ما بود. مدرسه ای که با یک دیوار از دبیرستان شهید رجایی جدا می شد. جایی که همان مردی که زیاد می دانست برای جوانها، زبان و ادب فارسی و فلسفه و منطق می گفت. آرزوی دیدارش و همصحبتی با او، ماند و ماند تا شبی از شب ها که در منزل دوست فاضلی، به بهانه نگارش تاریخ بافق، نصیب شد. آن سالهای نوجوانی، بخاطر نوشتن مقالات ادبی و سیاسی، اسمی درکرده بودم و دوستان می خواستند گوشه ای از کار را بگیرم. همان دیدار و همان مجالست، کافی بود که تا حدود سی سال بعد، هر جا و هرزمان که امکانش فراهم میشد، از محضرش و از مصاحبتش _ که البته بسیار هم دلپذیر بود_ حظی ببرم.

در جوانی و در دبیرستان شهید رجایی _ که بعدها فهمیدم زمین آن دبیرستان هم اهدایی خود اوست_ شاگرد درس ادبیات و فلسفه و منطقش شدم. اعتراف می کنم که زیاد می دانست. و بسیار مسلط بود. مخصوصاً در حوزه ادب و زبان پارسی، تقریباً چیزی نبود که ما جوانهای جسور _که می خواستیم مچ معلم هامان را بگیرم و سوژه ای برای خنده پیدا کینم _ از او بپرسیم و او نداند. همین دانایی، موجب احترام همه ی ما به او بود. علاوه بر آنکه جز معدود معلمانی بود که پرستیژ و اعتبار بسیار داشت. اصلاً خودش بنوعی اعتبار معلمی بود. هم از آن جهت که اولین لیسانسه شهر بود و از خرمن دانش اساتید مبرز و بی نظیر و تکرار نشدنی دهه ۴۰ خورشیدی دانشگاه تهران در رشته ادبیات، خوشه ها چیده بود و هم به اعتبار خوش نامی خاندانش.

آنزمان ها هنوز شغل معلمی گرفتار حواشی و دست تنگی های امروزی نشده بود و معلمی جز مشاغل پیشرو روشنفکری بحساب می آمد و در شهری چون بافق، دبیری ارزش فراوان داشت. و آقای آیت اللهی سرآمد بود.

در همه ی این سالها، تندی و تندخویی از او ندیدم. بسیار صبور و آرام بود. نشنیدم که با همه مشکلاتی که روزگار برایش، تقدیر کرده بود، زبان به شکوه و شکایت بگشاید. گشاده دست و بخشنده بود. بلندنظر بود و ابیت طبع داشت. در قاموسش، کم و اندک، جایی نداشت. دوست داشتنی و خوش مشرب بود. خوش پوش و متین. از مصاحبتش ملول نمی شدی. انبان دانسته ها بود. تا سالها هروقت از جایی درمی ماندیم و چیزی یا مطلبی را نمی دانستیم، از او می پرسیدیم و با چه سعه صدری، پاسخ می داد.

بعدها و در دانشگاه آزاد، که چندین واحد درسی تدریس می کرد، دیدارهامان بیشتر و بیشتر شد. یک دوره تاریخ شفاهی بافق را با دوستانی دیگر در محضرش نشستیم و گفت و شنیدیم و الان حسرت اینکه چرا با دوربین ضبط و ثبت نکردم، برایم باقی است.

سید عباس آیت اللهی کار ماندگاری هم در حوزه قلم و کتابت کرد. وزارت در آیینه تاریخ، کار باارزش اوست. سرگذشت وزرای ایرانی از آغاز دوره اسلام تا زمان ایلخانان مغول که به خشم قدرت گرفتار شده و چون حسنک وزیر بر دار شده اند. این کتاب می توانست جلد دومی هم داشته باشد و پیرمرد نوشته ما، دلش می خواست سرنوشت وزاری معاصر و تا آخرین کس از این تبار یعنی امیرعباس هویدا، را در آن گردآورد. که نشد. اما همین جلد نخست و مخصوصاً مقدمه این کتاب که با قلمی بسیار شیوا و کلماتی مستحکم و روان به نگارش درآمده، نشانی از تبحر استاد آیت اللهی در استخدام کلام و احاطه او بر نثر پارسی است.

برای نمونه، می نویسد:« بهرحال خواندن این جریان ها از تاریخ بیهقی انگیزه ای شد که [نگارنده] زندگی وزرای مهم را بررسی و به تحریر درآورد. بدین تصمیم درصدد برآمد که ماخذ معتبر بدست آورد. در آن زمان [۴۳-۱۳۴۱]کتابفروشی امیرکبیر در خیابان بهارستان کتابها را به صورت اقساط به مشتریان می فروخت. بنده تعدادی از ماخذ مهم را از آن کتابفروشی ابتیاع نمود و … در سال ۷۶ که از تدریس زبان و ادبیات فارسی و فلسفه به علت بازنشستگی معاف گردید اندکی فراغت حاصل آمد به بیاض آوردن مسودات و تعلیقات را آغاز نمود و …»

امروز و در اولین سالگرد درگذشت او، بافق به حق می تواند مصداق این کلام رودکی باشد که

از شمار دو چشم یک تن کم                                         وز شمار خرد هزاران بیش

او چند نسل از دانش آموزانی را تربیت کرد که امروز بر مصادر امور شهرند و همه می توانند شهادت دهند که او اعتباری برای بافق و چشم و چراغی برای ما بود.

محمد علی پورفلاح

۵ نظر

  1. معلم می‌گه:

    خدا بیامرزدشان.دقیق همین گونه ای بودند که اقای پورفلاح گفتند.
    باتشکر از اقای پورفلاح

  2. محمد می‌گه:

    خدایش بیامرزد

  3. ناشناس می‌گه:

    صد افسوس از رفتن استاد
    هرچند افتخار شاگردی شون رو نداشتم اما همیشه براشون احترام خاصی قائل بودم
    نور به قبرشون بباره

  4. محمدجواد آقائی می‌گه:

    یادم هست ایشان سالهای ۱۳۶۱ ۱۳۶۲ در دبیرستان شهید رجائی معلم ادبیات فارسی ما بودند . به قدری ادبیات را خوب و سر حال درس میدادند و مخصوصا در معانی اشعار مسلط بودند که هر بیتی را داستانش را تعریف میکردند و همه دانش اموزان به وجد میاندند . هیچ کس کلاس ایشان را غیبت نمی کرد و سر کلاس ایشان با هم حرف نمی زدند و کلاس شش دانگ حواسشان به ایشان بود. وقتی زنگ تفریح میخورد بچه ها ناراحت میشدند که چه زودگذشت و برای جلسه هفته آینده درس ایشان روز شماری میکردیم . خدا ایشان را رحمت کندو طول عمر به بازماندگان ایشان عنایت فرماید.

  5. ناشناس می‌گه:

    خدا رحمتش کنه