یکشنبه ۶ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۴:۴۶:۲۱ قبل از ظهر

پاتوق های شبانه و …

کد خبر: 826
تعداد بازدیدکننده: 423
تاریخ: ۱۱ بهمن ۱۳۹۰

سلام آخ که نمی دونین چقدر دلم کشیده آش توکی بخورم .کجایی مادر بزرگ که یادت بخیر. اگه بودی همه فامیل رو تو اون خونه بزرگ و با صفا دور هم جمع می کردی غروب تابستونا تو صفه ،که تو آب وجاروب کرده بودی می نشستیم و شربت خاک شیر و تخم شربتی خنکی که درست کرده بودی جگرمون رو خنک می کرد و بعد هم بادبزن هایی که دست من و عموها و عمه ها و دایی ها و خاله ها و پسرها و دخترای خاله و دایی و عمه و عمو مدام کار می کرد .و زمستونا هم تو اتاق کنجی و چراغ علاء الدین و قل قل سماور و آش توکی و شلغم .اصلا وقتی بودی همه چیز سرجاش بود و رنگ و بوی خودش رو داشت و تابستون و زمستونای بافق مثل الان بی معنی نبود .تا وقتی بودی می شد همه فامیل رو ،توی خونه تو دید و احوال همه رو پرسید و از اوضاع زندگی همه با خبر شد. یادم می یاد وقتی واسه یکی از فامیل مشکلی پیش می اومد زیر سایه خدا و شما دلمون به هم قرص بود .اون وقت ها غروبش مثل حالا دلگیر نبود چون تنها نبودیم و دلمون غم جوش بود. اون قدیما با وجود شما مشکل معنی نداشت وقتی یه چیزی پیش می اومد می شد رو کمک شما که بزرگ فامیل بودی حساب کرد. بی بی من مطمئنم اگه نرفته بودی حالا من جام اینجا نبود. وقتی هم که رفتی تا چند وقت می شد همه رو سر خاکت دور هم دید و پنج شنبه شبها توی خونه عمو یا دائی بزرگم که حالا بعد از شما بزگ فامیل محسوب می شه و به یاد قدیما دور هم جمع می شدیم ولی با گذشت زمان اینم دیگه کم رنگ شد آه …دیگه سر خاک شما اومدن ما هم مثل همه چیز دنیایی الان کنترل از راه دور شده خلاصه بگم ننه جون بعد تو بهانه گرفتاری و نداشتن بنزین و هزار تا چیز دیگه کم کم دیدن هم و اون دور هم جمع شدنا واسمون خاطره شد و حتی دیگه صدای عزیزامونم جا شو به پیامک داد. من که فکر می کنم دیگه آونقدر مشغول پر کردن حساب بانکی ها مون و عوض کردن مدل ماشینا مون و چشم و هم چشمیامون هستیم که حوصله و وقت همدیگر رو نداریم. سربسته بگم آونقدر غرق این دنیاییم که روز به روز داره مدرن تر می شه و حتی فاتحه رو واست پیامک می فرستیم .سرت رو درد نیارم     عزیز از وقتی رفتی دیگه اون مهمونیهای شبونه خونه مامان بزرگ جا شو به پاتوق شبانه قلیون و….داد و سر این موضوع زهرا دختر خالم با شوهرش محسن پسر دایی احمد دعواشون شد و کار شون به جدایی کشید و دو تا بچه ها شون رو آواره خونه این و اون کردن . من هم از روی نا دونی پام به این پا توق ها باز شد و دوستای جدید و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه … اون شب سرد زمستونی هم وقتی بی جون ولرزون ساعت ۳شب به خونه رسیدم مثل همین اواخر با مامان دعوام شد که چرا مثل فلانی شاگرد اول نیستم و بعد از کلی داد و فریاد از خونه بیرون زدم و رفتم سمت خونه مامان بزرگ که روزی خونه امید همه بچه ها بود و الان مکانی واسه بچه های پاتوق شده بود رفتم .اونجا بود که دیگه کار جوونی منم تموم شد و جای من شد این سلول سرد و تاریک که خودم با دستای خودم ساختمش.ولی نه حالا که فکر می کنم می بینم فقط من مقصر نیستم بلکه بزر گترها و مسؤلان ما هم مقصرند وقتی اون روز دوشنبه لعنتی با هزار تا امید و آرزو رفتم باشگاه و با شنیدن اون حرفها دلم شکست آخه مربی عزیزم بهم قول داده بود منم عضو تیم … بشم که چهار تا بازیکن بیشتر نداره و سه نفر انتخاب شده بودن و قرار بود من نفر چهارم باشم .ولی اون روز علی آقا مربی تیم گفت پسر آقایی …که مدیر شرکت ….است بخاطر سمت باباش جای منو گرفته منم واسه آروم کردن خودم بعد از بیرون اومدن از باشگاه یه نخ سیگار خریدم و بطرف پارک رفتم روی نیمکت کنار بچه ها نشستم و شروع به سیگار کشیدن کردم که دائی بزرگم مثل غریبه ها از کنارم رد شد و منم بخیال خودم فکر کردم کار درستی می کنم و بعدم این پاتوق های  شبانه که آه و صد آه  …..

 

احسان مراددشتی

۵ نظر

  1. واقع بین می‌گه:

    پاتوق را نباید صرفا براساس برداشت بد و نادرست ما توصیف کرد چه بسا پاتوق هایی وجود دارد که هیچ کار خلافی در ان صورت نمی گیرد و خبری از هیچ نوع دودی وجود ندارد
    وقتی جوانی تو شهرش امکانات تفریحی وجود نداشته باشه همین می شه

  2. علی بافقی می‌گه:

    ۳لام… مخلصم واقعا ادم باید در کش بالا باشه

  3. پاتوق می‌گه:

    حالا احسان خان بگو ببینم این درد دل خودته؟
    یا از زبان کسی دیگه گفتی؟

  4. ---- می‌گه:

    داستان دراماتیک قشنگی بود

  5. یاس می‌گه:

    خیلی مسخره بود