روزی که ویلچرم خراب شد

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۲۹ تیر ۱۴۰۰

همیشه گوشه گیر بودم با کسی هم صحبت نمیشدم، تنها همدم من ویلچرم بود همیشه یه گوشه مینشستم ویلچرم را هم میگذاشتم روبه رویم و ساعتها با او درد دل میکردم، روز ها پشت سر هم میگذشتند و تنها روحم بود که با دنیای بیرون وداع کرده بود!
به اصرار خانواده و اطرافیانم یک روز تصمیم گرفتم که ویلچرم را به حرکت در بیاورم و کمی با دنیای آدم ها اشنا شوم اما این باعث شد نگاه های دلسوزانه دیگران را به دوش بکشم و زیر این نگاه ها من هزاران بار جان بدهم و جان خانواده ام را که سبب این اتفاق میدانستم بگیرم!ا
این مسئله باعث شد که من مصمم شوم که از خانه بیرون نروم، تا اینکه یک روز ویلچرم خراب شد و من مجبور شدم به همراه ویلچرم به بهزیستی بروم، وقتی مددکارم من رو دید گفت حدس میزنم که شما سرکار خانم کبری همتی هستید و من فقط سری تکان دادم، او با تعجب من را نگاه کرد و گفت: دختر زیبا چرا خودت را بین دوستان جا نمیکنی؟!
گفتم: فقط من نمیتوانم راه بروم! مددکارم انرژی مثبت به من داد و به من قول داد که مرا به جایی معرفی میکند که امسال خودم را ببینم ولی من برای رفتن مقاومت کردم اما بالاخره راضی شدم. وقتی برای اولین بار وارد جامعه ی معلولین شدم باورم نمیشد که این همه هم سن و سال خودم معلول هستن،باورتان نمیشود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم،وقتی وارد دفتر جامعه معلولین شدم مسئول انجا برایم توضیح داد که چه کلاسهایی هست خب من نمیدانستم کدام را انتخاب کنم مسئول اونجا کلاس تائتر را به من پیشنهاد کرد و منم قبول کردم که اول از تائتر شروع کنم وقتی وارد کلاس شدم بچه‌ها با خوشروئی به استقبالم امدند منم خیلی خوشحال بودم که دوستان جدیدی پیدا کرده ام.
من همیشه عادت داشتم لباس های بلند بپوشم که پاهایم را پوشش بدهد، اوایل خیلی خجالتی و کم رو بودم استاد تائتر به من نقش هایی میداد که مدام باید صحبت میکردم تا بتوانم خودم رو پیدا کنم بعد از چند هفته توانستم موفق بشوم.
اصلا انگار که نه انگار که یک زمانی من گوشه گیر و پرخاشگر بودم تمام اطرافیانم از این موضوع خیلی خوشحال بودند که من بادنیای بیرون آشتی کردم! یک روز یکی از بچه‌های شیطون کلاس از روی کنجکاوی مانتوی مرا کشید بالا تا ببیند من در چه وضعیتی هستم.
همه خیره به پاهای من شدند و مرا ملامت کردند که انهارا از دید بقیه پنهان میکنم،استاد تذکر داد که این کار را دیگر تکرار نکنم و مانده بودم که چه کاری بهتر است!
وقتی موضوع رو با خانواده ام درمیان گذاشتم با مهربانی پاسخی دریافت کردم که همه چیز را به انها بسپارم. صبح وقتی چشم باز کردم باورم نمیشد کفش اسپرت،شلوار جین،مانتوی مناسب،اصلا باورم نمیشد.
دستی به سر و رویم کشیدم و اماده شدم و رفتم. زمانی که وارد کلاس شدم بچه‌ها خوشحال شدند و از همانجا تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم و به نگاه سنگین مردم اهمیت ندهم.

تهیه و تنظیم : امیرعلی رسولی فرد
مسئول فرهنگی جامعه معلولین بافق


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۶۰
برچسب ها: