مجمع هم اندیشی

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
جمعه - 6 مرداد 1402

سی و دومین مجمع هم اندیشی شهرستان بافق در روز تاسوعای حسینی بدون خروجی و مدیریت صحیح با نام آموزش و پرورش برگزار شد و به کام هیچکس هم نشد.

تنها پانزده دقیقه از وقت چهارساعتی جلسه به این ارگان مظلوم و بی پناه اختصاص داده شد و بس

رییس اداره طی پنج دقیقه باید مشکلات را مطرح می کرد که امکان پذیر نبود و بنده خدا جسته گریخته مسائلی را عنوان کرد و در ادامه هم معاون پشتیبانی در دو دقیقه باید کمبودها و پروژه های ناتمام را توضیح میداد که از روی ناچاری به قدری تند صحبت کرد که نفسگیر شد همین بلا سر مدیران خانم هم آمد و خیلی سریع پرونده ی آموزش و پرورش در جلسه بسته شد

و نکته ی جالبتر اینکه نماینده تذکر داد اینجا جای این صحبت ها نبود و برای من سوال باقی ماند که اگر رییس اداره از کمبود نیرو و منابع مالی و مشکلات آموزشی نگوید پس چه باید می گفت؟

در ادامه موارد تکراری و حاشیه ای گل انداخت

بعضی ها روضه خواندند

بعضی منم منم کردند

گروهی هم که چی بگم

بعضی هم از آب گل آلود ماهی های تبلیغاتی گرفتند و خلاصه ما گیج و منگ مانده بودیم بین مردان پرادعایی که سخنرانی می کردند

و اما مهم ترین نکته از نظر من ناآگاه بی سواد مرزها بود که مسئول پیگیری بعد از توضیحاتی فرمودن:

گفت پیغمبر: که گر کوبی دری

عاقبت از در برون آید سری

و تاکید کردن که: مردم خودتون برید دنبال کار

یعنی پولهایی که خرج این راه شد:

پر پر پر

حالا دیگه خود دانید

برید در بزنید بالاخره یکی میاد می گه: کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه

شما هم بگید: نون و پنیر آوردیم مرزهای شهرو بردیم

اونا هم می گن: نون و پنیر ارزونیتون

مرزی نمی دیم بهتون

پس مرزها هم: پر پر پر

کار اکبر بود یا اصغر؟

مردم بافق بی خبر!!!

در رابطه با چاه گز هم همین

در بزنید یکی میاد میگه :

کیه کیه در می زنه

و شما هم: کماچ شیر آوردیم

چاگزمون را بردیم

اونا هم: کماچ شیر ارزونیتون

چاگز نمیدیم بهتون

پس چاه گز هم

پر پر پر

تکلیف مرزها و چاگز روشن شد

و اما در نطق نماینده متوجه شدم:

معدن دی نوزده قراره سفره های آب زیرزمینی را به خطر بندازه و ظاهرا بافق تبدیل بشه به برهوتی بدون گیاه و کشاورزی

و در ادامه ی افاضات با عقل ناقص خودم متوجه شدم از دست مسئولین کاری ساخته نیست اینجا هم مردم باید یه کاری بکنن که مسئولان غریبن و بی گناه و دست تنها

فرماندار هم به نوعی دلخور بودن که چرا مردم به حواشی می پردازن؟

چه مردم بی عرضه ای هستیم که نمی تونیم مسئولین را راضی نگه داریم!!

مدیرعامل هم تشریف آوردن البته چون پوشش رسمی و اداری نداشتن من که نشناختم

و جالبتر اینکه اصلا تو باغ نبودن بنده خدا وسط کویر گیر افتادن حق دارن دیگه!!

مجری هم در حق بچه های مظلوم آموزش و پرورش خدایی اجحاف کرد

یکی از خانمهای پیشکسوت بارها درخواست دو دقیقه وقت برای صحبت داشت که اجازه نداد

منم مثل دانش آموز تنبل ترسو گاهی زیرلب می گفتم : آقا اجازه

عباسی هم روشو برمی گردوند

چشمم بر نماینده افتاده بود می خواستم درباره ی نقش شرکت های معدنی در آموزش و پرورش سوال کنم

مخصوصا آسفوردی و فلات و خاتم الانبیا

می خواستم درباره عدم تکمیل دانشکده ی فنی حرفه ای بپرسم و هزار تا سوال دیگه

چشمم بر فرماندار افتاد کنجکاویم گل کرد که: بیست و دو میلیاردی که برای تکمیل پروژه های آ پ

قول دادن چی شد؟ که نشد متاسفانه

چشمم بر مدیرعامل افتاد بغضم ترکید دلم می خواست با گریه بگم: مگر هنرمندهای بافقی چه عیبی دارن که شما خطاط از جای دیگه میارید؟

خدایی آقایان ملک زاده ، دهقان ، راد، رضوی و….

چه ایرادی دارن؟

می خواستم درمورد عدم حمایت از نویسندگان بافقی بپرسم

می خواستم درباره ی هزینه های گزافی که خرج مشاوران تکراری با حرفهای تکراری میشه بپرسم

در مورد رابطه ها، پارتی ها و و و

که نشد

امام جمعه هم حضور نداشتن ظاهرا داشتن در مورد الحاق بافق به استان کرمان برنامه ریزی می کردن

گل بود به سبزه نیز آراسته شد

خلاصه اینکه وقتی وارد جلسه شدم فرهیخته نبودم اما وقتی خارج می شدم پرریخته بودم

حسابی بال و پرم ریخت و دلم سوخت

بافق شهر مظلوم من

اخترعبداللهی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳۳۰
برچسب ها:

You cannot copy content of this page