مشت آخر

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
پنج‌شنبه - 23 شهریور 1402

 

 

تابستان که می شود دار قالی هم ، مهمان خانه های دختر دار می شود .

دار قالی که مثل زهر مار تابستان را به کام مان تلخ می کند .

سختی قالی بافتن از یک طرف ، سر وکله زدن با خواهری که تن به کار قالی بافتن نمی دهد یک طرف .

هفت ،هشت سال بیشتر ندارد و من چهار سال از او بزرگترم .

هر وقت پشت دار قالی می نشینم باید بارها صدایش بزنم تا او هم بیاید و کمی کمکم کند .

امروز هم طبق معمول هر روز ، خودش را به خواب زده تا لا اقل کمی دیرتر تن به کار بدهد .

از دستش عصبانی می شوم ولی از آن جا که لا مصب زبان تیز و تندی دارد می ترسم که برگردد و به من حرف تندی بزند برای همین ، این کار را به مادرم وا می گذارم .

مادر بیچاره ام با لحن مهربانی او را از خواب بیدار می کند و به پشت دار قالی راهیش می کند .

پشت قالی ، حکم یک پرنده ی در قفس را دارد که مرتب خود ش را به در و دیوار می کوبد .

با کلی خون دل خوردن ، نقشه بافتن را به او یاد داده ام ولی اشتباهش همچنان زیاد است .

امروز تصمیم دارم نقشه را خیلی شمرده شمرده و با صدای بلند برایش بخوانم تا بهانه ی هر روزش را از او بگیرم

نقشه بافی با هزار سلام و صلوات به پایان می رسد ولی دلهره ی من از اشتباه کردن هایش پایانی ندارد .

بی توجه به این دلهره می نشینیم و “تو کاری ” می کنیم و پود تمام می شود .

پوتون و پوپوله را هم می کشم و می کوبم و پود جدید با نقشه گفتن شروع می شود :

سفید پیشرفت ، مشکی جا خود و….

ولی یکباره مکثی می کند و دست از بافتن می کشد .

مکثش در بافتن دلواپسم می کند : ” آخ ، نکنه دوباره اشتباه کرده ”

منتظر می مانم ، تا این که با حرفش بر فکری که به ذهنم خطور کرده صحه می گذارد :

_ ” ولی این نمی شه ”

_ ” چرا نمیشه ؟ مگر سفید را “جا خود ” نزدی ؟”

_ ” نه تو “جاخود ” نگفتی ”

_” بی خود کردی ، قشنگ یادمه همین را گفتم ”

واین بگو مگوی های تکراری دوباره شروع می شود .

سرش را پایین می اندازد و زیر لب غرو ولند می کند .

نقشه را برمی دارم و با عصبانیت به طرفش می روم تا نگاهی به خرابکاری هایش بیاندازم

در ضمن تنه ی محکمی به او می زنم جوری که می آید از روی تخته بیافتد .

مثل گرگ زخمی می شود و تنه زدنم را با مشت محکمی به پشتم تلافی می کند .

بغض گلویم را می گیرد و تا محکم بر سرش نکوبم راهش باز نمی شود .

شروع می کنم به بد وبیرا ه گفتن :

” مرک ، مرده شورت ببرن ، بلند شو برو از این جا ، همه ی زحمت هام را هدر دادی ” .

بعد هم مشت محکمی بر سرش می کوبم .

بدون معطلی تلافی می کند .

این بگیر و ببند حسابی اوج می گیرد .

آن قدر با هم درگیر می شویم که فضای پشت قالی جولانگاه کوچکی برایمان می شود و کار به وسط اتاق کشیده می شود .

میدان جنگ فراخ می شود و حالا یکی او بزن ، یکی من .

این بار با هر مشت ، مشتی از موهایمان نیز از جا کنده می شود و جیغ وداد و فریادمان به هوا بر می خیزد .

جوری با یکدیگر گلاویز می شویم انگار هیچ پایانی برای این جنگ وجود ندارد .

هر کدام می خواهیم مشت آخر را او بزند و این بده بستان مدتی طول می کشد .

هر مشتی که می زنیم ، سریع فرار می کنیم ، ولی هنوز کاممان از پیروزی شیرین نشده کتک بعدی را می خوریم

و این باعث طولانی شدن جنگ می شود .

دست آخر مادر بیچاره ام میانجیگری می کند و جنگ تمام می شود .

خسته و کوفته هر کداممان به کنجی می افتیم و در لاک خودمان فرو می رویم و به یک چیز مشترک فکر

می کنیم :

“مشت آخر ” را من زدم یا او زد ؟!!

اعظم زعیمیان


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۶۸
برچسب ها:

You cannot copy content of this page