پاییز در پاگرد

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
چهارشنبه - 1 آذر 1402

 

خانه از هیاهو خالی بود ، از دوردست ها صدای اذان به گوش می رسید و گهگاه صدای ویراژ موتوری بین

کلماتش فاصله می انداخت

در پاگردِ پله ها بوی نم بارانی که از دیشب باریدن گرفته بهتر به مشام می رسید .

نور چراغ مطالعه صفحه ی کتاب را روشن کرده بود :

ارنست همینگوی

تپه هایی چون فیل های سفید

داستان، گفتگوی زن و مردی را روایت می کرد که در ایستگاه منتظر رسیدن قطار بودند

برخلاف هوای داغ دره ی ایبرو در داستان همینگوی، خنکای هوای پاییزی، سرمای خشکی به فضای پاگرد داده بود

خیلی دلش می خواست حواسش را به داستان بدهد ولی ذهن آشفته اش نمی گذاشت

صدای ضربه های پایش به لبه ی پله، ضرباهنگی خاص به خودش گرفته ونگاهش به جایی خیره مانده بود

صدای دخترش مدام در گوشش می پیچد:

_ مامان، مامان

-بله، من اینجام

_ کجایی که صدات میاد ولی خودت پیدات نیس

_بالای پله هام تو پاگرد ، دارم کتاب می خونم

_ حالا چرا اون بالا

_ از دست سروصداهای تو به این جا پناه اوردم

_ حالا یه روزی بیاد که دلت برا صدام تنگ بشه

نگاهی به دور وبرش می اندازد، نفس عمیقی می کشد و دوباره به داستان بر می گردد:

زن می پرسد: چی بخوریم؟

مرد : هوا گرمه، بهتره یک نوشیدنی خنک بخوریم

پیشخدمت دو گیلاس نوشیدنی روی میز می گذارد

زن نگاهی به تپه های اطراف ایستگاه قطار می اندازد و می گوید :

مثل فیل های سفیدند

مرد نوشیدنی خود را سر می کشد و می گوید : من هیچ وقت تپه ی سفید ندیده ام

کلماتِ داستان پشت هم می آیند و رد می شوند ولی ذهنِ درگیرش ارتباط بین آن ها را نمی فهمد، چشمانش را می بندد:

_راستی مامان امشب چی بخوریم ؟

_نمیدونم

_سمبوسه خوبه ، تو می خوری ؟

_من به غذاهای بیرون حساسیت دارم میدونی که .

_حالا امشب را به خاطر من

به سختی حواسش را جمع داستان می کند :

مرد : باور کن ، یک عمل ساده است باور کن اسمش را عمل هم نمی شود گذاشت

آخر این تنها چیزی است که موی دماغ ماست تنها چیزی است که سد راه خوشبختی ماست

زن به پرده ی مهره ای نگاه کرد ، دستش را دراز کرد و دورشته مهره را گرفت :

_فکر می کنی کار وبارمان روبه راه می شود و خوشبخت می شویم ؟

_البته، ترسی ندارد خیلی ها را می شناسم که این کار را کرده اند

_ پس من هم همین کار را می کنم .که گفتی بعد همه شان خوشبخت شدند؟

گفتگوی بین زن ومرد داستان ادامه می یابد ولی او متوجه آن ها نمی شود، کتاب را ورق می زند و به ابتدای

داستان بر می گردد، کلمات را شمرده شمرده می خواند وروی آن ها مکث می کند.

تازه متوجه اصل ماجرا می شود:

مردک دیوانه دارد زنش را متقاعد می کند تا بچه اش را بیاندازد تازه به زن وعده ی خوشبختی هم می دهد

پاهایش را به لبه ی پله تکیه می دهد و بر روی زانوانش خم می شود دوباره فکری عمیق او را باخود می برد :

_سه ساعته روی این تیکه از نقاشی موندی چی کار می کنی دخترم ؟ چه صبر وحوصله ای داری ها .

_نقاشی صبر و حوصله می خواد اگه بخوام بی صبری کنم که چیز خوبی از کار در نمیاد

_منم تو را با نقاشیت تنها می ذارم ولی باید قول بدی یه روزی نقاشی که من دوست دارم را هم بکشی

می خوام قابش کنم و اون رو بذارم یه جایی که همیشه جلو چشام باشه

_راستی یه سوالی ازت داشتم، وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی؟

_هنوز بهش فکر نکردم ولی دلم میخواد هرکاره شدم برم و دور دنیا را بگردم

_ فکر خوبیه خدا کنه به همه ی آرزوهات برسی

صدای ضربات باران که بر پنجره می خورد او را به خود می آورد، دوباره به داستان بر می گردد:

پیشخدمت با دوگیلاس نوشیدنی از میان پرده بیرون آمد و آن ها را روی زیر گیلاسی ها ی مر طوب گذاشت و

گفت : قطار پنج دقیقه ی دیگه میرسه

زن پرسید : چی گفت ؟

_گفت که قطار پنج دقیقه دیگه می رسه

آخرین مکالمه با دخترش مثل ناقوسی در گوشش زنگ می زند :

_راستی، دخترم اتوبوس چه ساعتی راه افتاده ، چه ساعتی میرسه؟

-اگه خدا بخواد تا سه ساعت دیگه پیشتم

_آخ هنوز سه ساعت دیگه تو راهی، خدا کنه زودتر درس هات تموم بشه و از شر این رفت وآمدها خلاص بشی

_ تموم میشه غصه نخور مامان، فعلا خداحافظ

لحظاتی را مثل مات زده ها به نقطه ای خیره می ماند، بعد قاب عکس دخترش را از روی میز بر می دارد و به سینه می چسباند

_دیدی آخرش هم یه نقاشی ازخودت برام نکشیدی

_ بیا مامان، فعلا این قاب عکس را از من داشته باش نقاشیش هم طلبت

خودش را مثل کاغذ مچاله می کند و به روی عکس خم می شود ، قطرات اشک پهنای صورتش را می پوشاند

و صدای گریه هایش سکوت خانه را می شکند .

پاراگراف پایانی داستان زیر نور چراغ مطالعه بهتر دیده می شود :

مرد دو کیف سنگین را بلند کرد و ایستگاه قطار را دور زد و قدم زنان به آن سوی خط ها رفت .از روی خط آهن سرش را بلند کرد اما قطار دیده نمی شد در بازگشت ازمیان نوشگاه که در آن مردم به انتظار آمدن قطار چیز

می نوشیدند گذشت. یک گیلاس نوشیدنی خورد و مردم را نگاه کرد آن ها همه معقولانه انتظار می کشیدند ازمیان پرده ی مهره ای بیرون رفت .زن که پشت میز نشسته بود به او لبخند زد مرد پرسید : حالت بهتر شد ؟

زن گفت :” حالم خوب است. چیزیم نیست، حالم خوب است .”

 

باران شدت گرفته و به شیشه های پنجره ضربه می زند . خط باریکی از آب باران از شکاف پنجره به داخل

نفوذ کرده و روبان مشکی را که از قاب عکس جدا افتاده باخود می برد .

اعظم زعیمیان بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۱
برچسب ها:

You cannot copy content of this page