معرفت او(۱)

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
چهارشنبه - 8 آذر 1402

سرشت آدمی به گونه ای است که به دنبال آبادی است. از جای آباد خوشش می آید. به دنبال درختی، بوستانی، چشمه ای، دریایی است. همین که در سایه سار درختی می نشیند، در هوای عطرانگیز بوستان، عطرگلها و ریاحین را استشمام می کند،دستی به آب می زند و با اشتیاق از آن می نوشد و صدای دلربای امواج را می شنود، احساس شادی و شعفی به سراغش می آید که توصیف شدنی نیست.

آدمی از ویرانی و خرابی فرار می کند. اصلا اهل ویرانه نیست. ویرانه هم که جای زیستن نیست، روح آدمی را فرسوده می کند.

فطرت آدمی اهل آبادی است. می خواهد آدمی رشد کند، متعالی شود. سبکبال در میان آسمان به پرواز در بیاید.برای همین محل های پرواز را به انسان نشان می دهد.

شامه فطرتمان را نبسته باشیم عطر دل انگیز باغ های سرسبز ملکوت را برای انسان هدیه می آورد.لب هایش را ندوخته باشیم آدمی را موعظه می کند، دستش را نبسته باشیم، دستت را می گیرد می برد، و لب های تشنه معرفتت را سیراب می کند. اگر تشنه باشیم قدر آب و آبادانی را می دانیم. مگر اینکه خیال کنیم سیرابیم….

«عَلَی مَعْرِفَتِهَا دَارَتِ الْقُرُونُ الْأُولَی» می دانید یعنی چه؟ با معرفت او ، گذشته ها آباد شد.
فطرت ما این جمله را خوب می فهمد، خوب درک می کند. می داند کیست. اما امان از حجاب های دنیا.

این جمله برای مشتاقان آبادی، برای تشنگان حقیقت بسیار جلوه می کند. این کیست که معرفت او باعث آبادی است؟معرفت چه کسی گذشته ها را سرسبز کرده است؟ این آبادی چگونه است؟ آیا ما نیز می توانیم از این آبادی بهره ای داشته باشیم؟

محمد جواد عسکری باقرآبادی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۵۲
برچسب ها:

You cannot copy content of this page