راز سر به مهر

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
یکشنبه - 24 دی 1402

 

دوران کودکی ام در خانه ای سپری شد که گرچه از امکانات خانه های امروزی در آن خبری نبود ولی صفایی داشت که هرگز تکرار شدنی نیست.

دو اتاق نه متری داشتیم که بر روی بالکن تقریبا عریضی به نام ” خروجی ” قرار داشت .

یکی از اتاق ها ، اتاق نشیمن بود و به اتاق کوچکتری راه داشت .

اتاق به “مد بخ ” یا همان “مطبخ ” معروف بود که برخلاف اسمش هرگز در آن غذایی طبخ نشد چون مادرم در “هشتی ” پخت وپز می کرد .

“مدبخ” اتاق کوچکی بود که پنجره ی نسبتا بزرگی داشت و به روی سراشیبی منتهی به خانه ی مادربزرگم باز می شد، درست بالای دهانه ی قنات .

سراشیبی همیشه از رفت و آمد بچه ها پر بود و سرو صدایشان ما را هم به پشت پنجره می کشاند .

حسابی می شد از این بالا بچه ها را دید زد، شاهد بازی هایشان بود و هرازگاهی نیز به اسرار مگویشان پی برد .

من از همان بچگی به نظافت این اتاق اهمیت می دادم و دوست می داشتم که اتاق همیشه تر وتمیز باشد .

خصوصا به خرت وپرت هایی که معمولا پشت پنجره و پای آن ریخته بود حساسیت داشتم چون رفت و آمدبه آن جا را سخت می کرد .

این بود که هر روز وسایل پشت پنجره و پایین آن را جمع می کردم تا راحت تر بتوانم آن جا بنشینم و بیرون را دید بزنم .

آن روزها ، با پایان یافتن امتحانات خرداد ماه ، هر خانه ای که از وجود نعمت دختر بهره ا ی داشت حتما از وجود یک دار قالی هم بی نصیب نمی ماند.

خانه ی ما نیز از این قاعده مستثنی نبود .

پدرم آن سال دار قالی ی در همان مدبخ برپا کرد و ما هم، میزبان آن مهمان نامیمون شدیم .

از قالی بافتن بدم می آمد وفقط زمانی که به تنهایی پشت قالی می نشستم و مجبور به ” توکاری ” بودم حسم به قالیبافی اندکی بهتر می شد.

همیشه آرزو داشتم که فرصتی به دست آورم و بی حضور خواهرم پشت دار قالی بروم و خودم به تنهایی نقشه بافی کنم .

گرچه بعدها متوجه شدم که هیچ لذتی در این کار هم وجود ندارد اصلا دار قالی وجودش نحس بود.

یک روز صبح خیلی زود وقتی که همه خواب بودند شرایطی فراهم شد تا تنهایی سراغ قالی بروم .

نگاهی به پشت پنجره و اطراف اتاق انداختم تا اگر خرت و پرتی از شب قبل باقی مانده ، همه را جمع کنم وسپس مشغول شوم.

همان طور که چشم می چرخاندم نگاهم به یک جفت تایر ماشین افتاد که درست در گوشه ی راست دار قالی پایین پنجره جا خوش کرده بودند.

اصولا آن روزها بچه ها از هر وسیله ای برای سرگرم کردن خودشان استفاده می کردند ، خصوصا پسرها خلاقیتشان

در این زمینه بیشتر بود و هر روز خدا از یک چیز به درد نخور وسیله ای سرگرم کننده می ساختند و ساعت ها وحتی روزها با آن سرگرم می شدند .

در همان ایام، نمی دانم کدام شیرپاک خورده ای ،چشمش به لاستیک دوچرخه افتاده بود و فهمیده بود که می توان از لاستیک های کهنه برای بازی استفاده کرد .

از آن روز به بعد در هرخانه ای حتما یک یا دو تا لاستیک دوچرخه یافت می شد .

اگرچه بازی شان یک حسن بزرگ داشت که پسرها را ساعت ها از خانه دور نگه می داشت ولی عیب بزرگش آن بود که لاستیک ها بد منظره بودند و من به شدت از آن ها بدم می آ مد .

ولی وجود این تایرهای بزرگ آن هم در این جای تنگ دیگر فاجعه بود . پیش خود فکر کردم :

دیگر آن ها پررویی را از حد گذرانده اند و خیلی جسور شده اند که لا ستیک های به این بزرگی را آن هم کجاکنج مدبخ، کنار دار قالی، جایی که این قدر باید رفت و آمد کنیم گذاشته اند، باید حسابی حالشان را بگیرم

غرولندکنان سراغ لاستیک ها رفتم تا آن ها را بیرون بیاندازم ولی انصافا خیلی تمیز بودند.

شاید برای همین هم برادرهایم به خود جرات داده بودند که آن ها را تا کنج اتاق بیاورند .

لحظه ای دلم به حال آن ها سوخت، چون معلوم نبود این لاستیک های به این تر و تمیزی را از کجا و به چه زحمتی به دست آورده اند .

دیدم اگر بخواهم برایشان دل بسوزانم به خودم ستم کرده ام و از آن روز به بعد باید منتظر مهمان های ناخوانده ی زیادی باشم.

این بود که سریع دست به کار شدم .

خواستم آن ها را از جایشان بیرون بکشم ولی آن قدر سنگین بودند و تنگ هم قرار داشتند که تلاشم بی فایده بود.

حسابی با آن ها کلنجار رفتم تا موفق شدم یکی از آن ها را اندکی جابجا کنم .

ولی بیرون انداختشان کار سختی بود که ازعهده ی من بر نمی آمد .

فکری به ذهنم رسید، به هر زحمتی بود خودم را از کنار لاستیک ها به پشت دار قالی رساندم ، پشتم را به دیوار چسباندم و همه ی زورم را خرج کردم .

اگر می توانستم یکی از آن ها را بیرون بیاندازم، جا به جا کردن دومی کار سختی نبود .

به هرزحمتی بود لاستیک اولی را هل دادم بیرون . به آرامی غلتی زد و وسط اتاق به زمین افتاد .

منتظر نماندم و دومی را هم به او ملحق کردم.

ولی چه زوری پیدا کرده بودم هر وقت عصبانی می شدم زورم چند برابر می شد .

کار سخت بعدی این بود که آن ها را از مدبخ به هشتی ببرم .

چون ارتفاع مدبخ اندکی از هشتی بالاتر بود، باید آن ها را از بالا به پایین می انداختم .

بالاخره به هر زحمتی بود از پس شان برآمدم و از آن جا لاستیک ها را به حیاط بردم و آن ها را به کوچه هل دادم .

لاستیک ها غلتی زدند و در وسط کوچه با فاصله از هم ، روی زمین افتادند .

حسابی از شرشان خلاص شدم.

خسته ولی خوشحال به مدبخ برگشتم .

از این که خانه را از لوث وجود آن مزاحم ها ، پاک کرده بودم به خود می بالیدم .

مثل فاتحان یک جنگ بزرگ پشت دار قالی نشستم .

کم کم همه از خواب بیدار شدند و سر و کله ی خواهرم نیز پیدا شد .

از ماجرای لاستیک ها ، به مادر و خواهرم حرفی نزدم تا اگر برادر هایم سراغ آن ها را گرفتند خودم رابی خبر نشان دهم و بی خود و بی جهت برای خودم درد سر درست نکنم .

خواهرم پشت قالی نشست و دیگر من می بایست مطیع و فرمانبردار باشم و هر چه او می گوید عمل کنم .

چون کوچکترین اشتباهم مساوی بود با یک روز شماتت و سرزنش . ولی دلهره ی یک اشتباه احتمالی ، همیشه خطاهایم را بیشتر می کرد.

با همه ی تشویش هایی که داشتم تا ظهر او را همراهی کردم .

نزدیکی های ظهر، پدرم زودتر از روزهای گذشته به خانه آمد.

از آمدنش خوشحال شدم چون هرازگاهی برای انجام کاری صدایم می زد و من را برای دقایقی از کار مشقت بار قالی بافی خلاص می کرد.

پشت دار قالی حس خوبی نداشتم ، بیشتر شبیه یک زندانی با اعمال شاقه بودم .

پدرم یک راست به سراغ دار قالی آمد و نگاهی به اطراف آن انداخت .

از جستجوهایش نگران شدم چون معمولا آدمی نبود که کاری به کار قالی داشته باشد و حالا این پرسه زدن در اطراف قالی نشانه ی خوبی نبود .

تا این که با سوالش همه ی دنیا را بر سرم خراب کرد.

_ لاستیک هایی که این جا گذاشته بودم کو ؟

با سوالش، بدنم داغ شد، گیج و منگ شدم . دیگرچیزی نمی فهمیدم .

اصلا نمی خواستم به عاقبت کار فکر کنم . درست مثل زمانی که در افکارم نمی خواستم به دنیای بعد از مرگ و روز قیامت فکرکنم ، یک بی نهایت گنگ و مبهم و زجرآور .

به یاد روزی افتادم که از قم برگشته بودیم و پدرم سوییچ موتورش را پیدا نمی کرد و من زبان خشک شده گفتم که زیرتخت مسافرخانه ی قم افتاده بود .

آخ که چقدر پدرم عصبانی شد . چشم هایش از شدت عصبانیت ، کاسه ی خون شده بود و در یک آن کمربندش را از کمرش باز کرد تا مرا بزند که مادر بیچاره ام به فریادم رسید و سوییچ را که پیدا کرده بود در دستش گذاشت وگرنه معلوم نبود با آ ن کمربند چه بلایی سرم می آورد .

یعنی اگر پدرم جوشی می شد هیچ کاری از او بعید نبود .

وحالا معلوم نبود اگر بفهمد چه بلایی سرلاستیک هایش آورده ام ، عاقبتم چه خواهد شد ؟

در همین فکرها بودم که شنیدم پدرم گفت :

– ” یک جفت تایر نو برای ماشین خریدم ، دیروز این جا گذاشتم ، پس این لامصبا کجاست ؟ ”

دیگر دنیا برایم تمام شد .

قضیه جدی تر از آن بود که فکرش را می کردم . یک سوییچ ناقابل آن قدر پدرم را عصبانی کرد که می خواست مرا با کمربند سیاه کند اگر بفهمد لاستیک ها را دور انداخته ام حتما مرا می کشد .

حالا ترجیح می دادم یک زندانی با اعمال شاقه باشم تا این که زیر ضربات کمربند پدرم سیاه و کبود شوم .

خودم را مثل موش، پشت دار قالی پنهان کردم.

چیزی که در این میان کمی آرامم می کرد ، این بود که ماجرا را برای کسی نگفته بودم و هیچ کس از دسته گلی که به آب داده بودم خبر نداشت .

تصمیم گرفتم آن را مثل یک راز سر به مهر در سینه نگه دارم یعنی چاره ای جز این نداشتم .

پدرم با دقت همه ی خانه را زیرورو کرد .

هرچه بیشتر می گشت نا امیدتر می شد ، هرچه نا امیدتر می شد ، بیشتر فریاد می کشید .

همه برای جستجو بسیج شدیم حتی من !!

در کمتر از چند دقیقه ، خانه به یک جهنم تبدیل شد . قیامتی که از آن می ترسیدم خیلی زودتر از آن که فکرش را بکنم بر پا شده بود .

دیگر پدرم کوره ای از آتش شده بود و به زمین و زمان فحش می داد ،

به هرکدام از بچه ها که می رسید سراغ لاستیک ها را می گرفت و همه یک جورایی خودشان را پنهان می کردند تا در معرض دید او نباشند ،

پسرها که راه فراری داشتند، در رفتند .

در میان سروصداهای پدرم خیلی آهسته خودم را به کوچه رساندم.

نگاهی به کوچه انداختم به امید آن که شاید لاستیک ها را در کوچه ببینم .

ولی صد افسوس که هیچ ردی از آن ها نبود .

داشتم برمی گشتم که پدرم را پشت سرم دیدم ، خیلی ترسیدم چون احساس کردم متوجه شده که همه ی این ها کار من بوده.

ولی اشتباه می کردم ، انگار تازه یادش آمده بود که کوچه را هم بگردد.

من هم همراهش رفتم . امیدوار بودم کسی آن ها را دیده باشد و ما را از وضعی که پیش آمده خلاص کند.

پدرم از هر کس که در کوچه می دید سراغ لاستیک ها را می گرفت .

کم کم همه ی اهالی کوچه از ماجرا خبردار شدند و تقریبا تمام همسایه ها از خانه بیرون آمدند.

ولی هیچ کس از لاستیک ها خبری نداشت .

نا امید و سرخورده به خانه برگشتیم .

دلم به حق پدرم سوخت و به خاطر خطایی که کرده بودم از خودم بدم آمد.

این خطای بزرگ با همه ی اشتباهاتم تا الان از زمین تا آسمان فرق داشت .

ولی اعتراف به این اشتباه ممکن بود به قیمت جانم تمام شود، این بود که چاره ای جز سکوت نداشتم

یعنی اگر حرفی هم می زدم دردی دوا نمی شد و قرار نبود لاستیک ها پیدا شود.

مادرم مرتب سعی می کرد پدرم را آرام کند ولی نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش می کرد پدرعصبانی ترمی شد .

آخرِ سر، سفره ی ناهار را پهن کرد و آن روز ناهار را با ناراحتی خوردیم .

بعد از ناهار پدرم دراز کشید و من خدا خدا می کردم که خوابش ببرد ، شاید اوضاع کمی آرام تر شود و من برای لحظاتی، نفس راحتی بکشم ولی پدرم از فرط ناراحتی خوابش نمی برد.

در هول وهراس خواب و بیداریِ پدر بودم که صدای درخانه به گوش رسید .

با خوشحالی خودم را پشت در رساندم ، هنوز دستم به در نرسیده بود که پدرم زودتر در را باز کرد.

انگار بیشتر از من منتظر بود.

چیزی که می دیدم باور کردنی نبود . آن قدر از دیدن آن منظره خوشحال شدم که می خواستم بال دربیاورم .

هیچ چیز در دنیا نمی توانست مرا آن قدر خوشحال کند .

همسایه ی آن طرف کوچه، با دوتا حلقه ی لاستیک ، پشت در ایستاده بود

به لاستیک ها نگاهی انداختم خودشان بودند چقدر از دیدنشان خوشحال شدم .

پدرم ولی خوشحالی مرا نداشت . با آقای همسایه احوالپرسی سردی کرد .

همسایه مان که آدم نجیب و آرامی بود انگار به پدرم حق داد که ناراحت باشد و از برخورد پدرم دلخور نشداین را از آرامشش فهمیدم .

بی معطلی گفت :

“وقتی از کار بر می گشتم خانه ، لاستیک ها را دیدم که در کوچه افتاده و از آن جایی که نو بودند پیش خودم گفتم حتما مال یکی از همسایه هاست .”

پدرم برخوردی کرد که انتظارش را نداشتم نه تنها از او تشکر نکرد بلکه با دلخوری زیاد ، لاستیک ها را از او پس گرفت .

چیزی نگذشت که تازه فهمیدم پدرم به همسایه مان شک کرده است.

نمی دانم پدرم با چه استدلالی به این نتیجه رسیده بود ؟

از روز روشن تر بود که پدرم حرف هایش را باورنکرده و این موضوع را هر بچه ای می فهمید ولی من آرزومی کردم که آقای همسایه متوجه این موضوع نشود .

هیچ کس آن روزبه اندازه ی من به صداقت همسایه مان ایمان نداشت . دلم به حالش سوخت .

به یاد ایام خوشی که در خانه ی آن ها داشتم، افتادم ، چه روز هایی که وقت و بی وقت به خانه ی آن هامی رفتم تا به اتفاق دخترش تلویزیون ببینم و او با وجود خستگی، خم به ابرو نمی آورد و با من بدرفتاری

نمی کرد .

می خواستم بروم و از این که همه ی ما را از این جهنم نجات داده بود تشکر کنم . به او بگویم که همه ی حرفهایش را باور دارم .

کاری که هرگز موفق به انجامش نشدم وحسرتش برای همیشه بر دلم باقی ماند .

پدرم لاستیک ها را بلند کرد و به خانه آورد.

همه خوشحال شدند چون ماجرا با آن شروع وحشتاکش خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردند پایان یافته بود .

مادرم با خوشحالی پرسید : ” کی لاستیک ها را آورد ؟ ”

پدرم جوابی داد که هرگزخودم را به خاطر آن نمی بخشم . حتی یادآوریش نیز عذابم می دهد .

پدرم تن به یک قضاوت ناجوانمردانه داده بود .گناه تهمتی که مسببش من بودم ولی ترس از عصبانیت پدرم نگذاشت که هرگز حقیقت ماجرا را بگویم .

آن روز همه چیز به خیر گذشت و ماجرا به خوبی تمام شد ولی نه برای من و پدرم ، چون تا آخر عمر بار گناه یک قضاوت ناحق بر روی دوش پدرم باقی ماند و برای من خاطره ای غم انگیز باقی گذاشت .

بعد از آن روز فراموش نشدنی ، هرروز مترصد فرصتی بودم تا پدرم را در شرایط مناسبی ببینم و حقیقت رابرایش فاش کنم ولی او خیلی زود ، زودتر از آن که فکرش رابکنم دریک تصادف با ماشینش با همان لاستیک های کذایی از دنیارفت .

الان چهل سال از این ماجرا می گذرد ، حالا نه پدرم در این دنیاست که به دور از همه ی ترس ها سراغش بروم و او را از اشتباهش در آورم و نه آقای همسایه زنده است تا برای پدرم از او حلالیت طلب کنم .

………………………………………………………………………………………..

فردای آن روز غم انگیز ، وقتی از خواب بیدار شدم و به مدبخ رفتم ، لاستیک ها را دیدم که آرام در کناردار قالی، درست پایین پنجره جا خوش کرده بودند ، انگار که هرگز هیچ اتفاقی نیفتاده است.

اعظم زعیمیان بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۵
برچسب ها:

You cannot copy content of this page