وحشت از جن در زیر زمین،قسمت یازدهم( پیرزن با پسرجوانش)

دسته: مقالات
۲ دیدگاه
سه‌شنبه - 21 آذر 1396

تقدیم به بانو (میم)

به نام خداوند که چوپان من است

وحشت از جن در زیر زمین

نویسنده :  سیروس قزلباش

قسمت یازدهم( پیرزن با پسرجوانش)

   این حرفهای مش صفر، کوروش را به زمین میخ کرده بود و ساعتها طول کشید که کوروش متوجه شد عزیزانش مانند مادر برادران وحتی دخترانش فوت کرده وفقط دختر کوچکش زنده است که در خانه سالمندان در شهر مهریز بسر میبرد.همه چیز را مانند یک بختک حس میکرد بختکی که ادم می داند چیست اما توان هیچ حرکتی را ندارد …

   توضیحات مش صفر نشان میداد دختر کوچک کوروش حدود هشتاد سال سن دارد ومدتی در تیمارستان بستری بوده زیرا اومرتب به همه میگفته که مادرش را جن ها برده اند وپدرش برای نجات مادرش با جنی همسفرشده وپزشگان اورا بیمار پنداشته ودر پرونده پزشکی نوع بیماریش را اسکیزوفرنی یعنی بیماری روانی مزمن “توهم زایی” تشخیص داده اند به معنای انکه هرکس که انقدر درتنهایی خودش غرق شود وازدیگران فاصله بگیرد  واز واقعیت دور گردد وبرای خودش شخصیت های خیالی خلق کند اول به هزیان گویی وبعد به “توهم”  میرسد.درواقع دختر کوروش واقعیت را میگفته واقعیتی که توجیه علمی وپزشکی ندارد…

   کوروش انقدر خودش را سرزنش میکرد که بقض سینه اش انفجارکرد وبا صدایی بلند فریاد زد و مش صفر مرتب ارامش میکرد حالا او با دختری روبروخواهد شد که حدود چهل سال ازخودش بزرگتر است  مش صفر گفت فردا بعد از نماز صبح  انها به مهریز میروند تا  کوروش دخترش را ببیند …

مش صفر باید راهکاری پیدا کند تا احساسات پدرودختر توجه مسئولین را به خود جلب نکند ویا اسیبی به قلب پیرزن  وارد نشود که این کاری بسیار دشوار است.

دراین سالها مش صفر وهمسرش تنها کسانی بودند که از دخترکوروش نگه داری می کردند زیرا بستگان  خودش سالها پیش اورا ترک کرده بودند. صفر کوروش وحنا را به خانه خود درکنارمسجد برد او وهمسرش تنها زندگی میکردند وقتی کوروش وحنا به ان خانه قدم گذاشتند درکمال تعجب تعدادی از لامپ های خانه مش صفر شروع به ترکیدن کرد وبرق خانه قطع شد که با اوردن برقکار هم حل نشد وبه ناچار شب را با نور فانوس بسنه کردند تا اذان صبح کوروش پیله ای ازغم برخود ساخته بود ودران غم کلان ،زجرمیکشید وحنا ظاهرا با خنده هایش  وحشی تر از غم خودرا نشان میداد واتفاق عجیب تر اینکه حیاط مش صفر پراز گربه شده بود که مش صفروزنش شرمنده شده بودند …

   بالاخره صبح وقت رفتن شد صفر از لباسهای خودش به کوروش داد و حنا را پیش همسر خود گذاشت وبا اژانس به طرف مهریز حرکت کردند مش صفر از قبل با یکی از اقوامش درمهریز هماهنگ کرده بود تا مسئولین از کوروش سوال نکنند تا او ودخترش در اتاقی همدیگررا ببنند …

اتومبیل وارد حیاط خانه سالمندان شدو ازکنار ادم های مسن اما چشم انتظار ردمیشد ادمهایی که نقش دردیوارشده بودند وفقط سر انها با حرکت اتومبیل حرکت میکرد. نفس کوروش در سینه اش حبس شده بود هرپیرزنی که خیره میشد مو براندام کوروش سیخ میشد یکی یکی چهره زمستانی سالخوردگان ازقاب شیشه کدراتومبیل پراید ردمیشدند تا اینکه کنار در ورودی سالن توقف کرد پرستاری در اتومبیل را برای مش صفرو کوروش بازکرد وبعد انها وارد سالنی شدند مش صفربرگه ای را امضا کرد ودست کوروش را گرفت ووارد راهرویی باریک شد چنداتاق ردشدند وپشت در اتاقی که دختر کوروش دران اتاق بود ایستادند مش صفر در زد وچندلحظه بعد صدای لرزان  پیرزنی بگوش رسید

بفرمایید تو آمو صفر، از دیشب  که بهم گفتند میایی  تا همین علان منتزرت بودم

کوروش به دیوار تکیه داد حس تصمیم  را ازدست داده بود الان دخترش چه شکلی است چطورمیتواند با او روبرو شود چرا صدایش مانند مادربزرگاست .

اما دوباره پیرزن صدا کرد

آموصفر چرا پس چرا نمایی تو . امروز حس خوبی دارم .داری باکی حرف میزنی …

اشکهای کوروش سرازیرشد پاهایش میلرزید انگار زمین میلرزد.صفر اهسته گفت

  • قرارما این نبود علان دخترمیترسه خودتوکنترل کن مرد

کوروش اشکهایش را پاک کرد وخود را برای دیدن دختر پیرش اماده کرد

ادامه دارد


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳۲۳
برچسب ها:
دیدگاه ها
ح-ا-ا این نظر توسط مدیر ارسال شده است. سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 11:10 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

لفظ کلام آی سیروسه.موفق باشیددوست عزیز

خانم بافقی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 11:05 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام استاد امروزه دنیای مجازی روح مارا تسخیرکرده من مدتی گوشه نشین شده ام اما با داستان شماحس بهتری پیدا میکنم ای کاش میشد شبی یک داستان ازشماخواند
وقتی داستان یا نوشته طبیعت خانم عبدالهی را میخوانم هم همین حس را پیدامیکنم لطفا داستانهارا بیشتربفرستیدمن دوپیام به بافق فردا دادم تا ازشماتشکر کنم ممنون از بافق فردا که توجه کرد.
خانم ز بافقی

You cannot copy content of this page