یکشنبه ۳ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۹:۵۸:۵۰ قبل از ظهر

صبانامه

کد خبر: 57184
تعداد بازدیدکننده: 126
تاریخ: ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۴

جلیل زعیمیان
( یک توضیح – در متن قبلی از من سوال شده بود منظورِ شما از این جمله چیست که در هر چیز جدی ، شوخی ی نهفته است . همان طور که در بطنِ شوخی ها ، چیزهای جدی پنهان شده . البته بخشِ دوم مسئله که کاملا مشخص است . مثلاً کارتون ها وکاریکاتورها که طنز و شوخی اند اما حرف های جدی برای گفتن دارند . و اما بخش اول . وقتی دقیق به حرفها و چیزهای جدی نگاه کنیم می بینیم که خیلی هم جدی نیستند . مثلاً کسی که
کاندید نمایندگیِ مجلس است در شعارهای تبلیغاتیِ خود ، حرف های بسیار جدی می زند و قول های جدی می دهد . او طوری حرف می زند که انگار می خواهد یک شبه ، همه ی مشکلات و معضلات جامعه را حل و فصل نماید . خب . . این یک شوخی است . یک شوخیِ بزرگ ! یا مقوله ی جنگ
که جدی تر از آن وجود ندارد . اما همه می دانیم که برنده ی واقعیِ جنگ ها نه یکی از دو طرف ، که کارخانه های تولید اسلحه و فروشندگان آن ها هستند . یا یک نمونه ی ساده تر ، فیلم های کمدی و طنزی که راجع به جنگ ساخته شده و می شود . و یا شوخی هایی که سربازان در حین جنگ ، با یکدیگر می کنند . آن ها مشغولِ کُشتنِ موجوداتِ همنوعِ خود هستند ولی در همین اوضاع ، شوخی هایی رد و بدل می کنند . سر به سرِ هم می گذارند و . . .
یا خودِ زندگی که کاملاً جدی است اما وقتی به مرگ ختم می شود تو گویی که همه ی آن یک شوخی بیشتر نبوده است . مشکلاتی که در گذشته ما را رنج داده اند اکنون در پایانِ خط ، یا فراموش شده اند و یا اهمیتِ خود را از دست داده اند . درد ها و رنج ها و حتی امیدها و آرزوهای بزرگ که حالا دیگر در زمان مرگ و در مقابل با آن ، بی اهمیت شده اند . . . . . . و همه ی این ها که به نظر می رسد شوخیِ روزگار و دنیا با ما است . البته مثال ها و نمونه ها در این مورد فراوانند )

داستان یک خطی
—————–
تا جایی که در توانش بود به رفتن ادامه داد . او که چاره ای جز رسیدن نداشت .

داستانک
——-
مرد ماهیگیر با یک قلاب کوچک که کِرمی به عنوان طعمه به آن چسبانده بود به دریا رفت تا ماهیِ بزرگی شکار کند اما این ماهیگیر بود که خود شکار شد . در همین کش و قوس ، او لحظه ای با خود اندیشید که امروز ، بختِ بد دامنش را گرفت و صیدِ بزرگ ، جانش را . کاش ماهیگیر می دانست که برای دل زدن به دریا و شکارِ صیدی چنین بزرگ ، طعمه ای درشت تر لازم است و قلابی محکم تر و توانی بیشتر .

تأمل

مرگ ، سایه ای است همراهِ ما . گاهی پُشتِ سَرِ ما ، گاهی در کنارِ ما و گاهی هم جلوتر از ما حرکت می کند .

حاد

صبور باش و پُرامید .
مثلِ ستاره ای تنها در دوردست
که هنوز می درخشد .

شعرک
——-
ماهِ تنها
آن بالا
روشن و فریبا .

شعرِ سپید
———
خطی بگذار
بر این کاغذِ سپید
نشانه ای
حرفی
واژه ای .
اگر باور داری که هستی
و هست این کاغذِ سپید .
از شعرِ سکوت
بیزارم
خطی بگذار .

نویسنده : جلیل زعیمیان ( صبا بافقی )

۳ نظر

  1. ناشناس می‌گه:

    سلام جناب زعیمیان
    چرا اشعار شما بدون وزن و آهنگ است .
    در ضمن طول آن ها نیز بسیار کوتاه است .
    این گونه نوشتن را همه بلدند
    به هیچ وجه قصد توهین ندارم
    مثلا من خودم همین الان چنین می سرایم :
    ماه تنها
    در قعر چاه
    ستاره ها بی اختیار
    شب را سیاه تر می کنند
    این است
    سرانجامِ بالانشینی
    ای کاش اگر قرار است شعر نو بگویید مانند نیما و سهراب یا فروغ می سرودید

  2. 00 می‌گه:

    دست استاد زعیمیان درد نکنه
    واقعا متن های زیبا و دلچسبی بود…..
    موفق باشید

  3. سید امین رضوی می‌گه:

    جناب زعیمیان درستت درد نکند و جناب ناشناس، احسنت و مرحبا به شما… گفتن این نوع نوشته، به دلیل اینکه شما خود اهل ذوقید احساس می کنید از دست همه بر می اید. اما چنین نیست. این جمله ی شما که نوشته اید: ستاره ها بی اختیار، شب را سیاه تر می کنند… این است سرانجام بالانشینی(ها) … به نظر بنده جمله ی بسیار نغزی است. “بی اختیار” در این جمله، بسیار مهم و مفهومی است. باید دانست که وزن و اهنگ را رها کردن نوعی رهایی از زندان است برای شاعر…. بنابراین شما نیز به نوشتن ادامه دهید که دست مریزاد دارید.