جمعه ۱۱ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۱:۲۵:۰۸ قبل از ظهر

این ره که تو میروی به ترکستان است

کد خبر: 32807
تعداد بازدیدکننده: 154
تاریخ: ۰۴ دی ۱۳۹۲

dada

در یکی از روزهای گرم تابستانی به روستای خوش آب و هوای  خوسف رفتم خوشحال بودم  که چند ساعتی فارغ ا ز گرمای کویر و زنگ خردجالی به نام موبایل در کوچه های روستا قدمی میزنم وساعتی با خاطرات دوران کودکی زندگی بکنم در کوچه ای به مشرف به خرابه ای بود فردی را دیدم  که  چهل و پنج بهار از عمرش را نداشت  وقتی نزدیکش رسید م در برخورد اول او را نشناختم وقتی بلند شد و دست داد و حال و احوالی کرد متوجه شدم دوست همبازی من است همون کسی که حداقل سی گل ریزون ، سی عرقچکون  ، سی برگ ریزون و سی برف ریزون را با هم گذرانده بودیم باور نمی شد و الانم باورم نمیشه همون جوان رعنای دهه شصت که  برگ های پهن درختان چنارروستا به زلفانش غبطه می خوردند و درختان صنوبر بر  قد سرو ش حسادت می کردند و آن روزهایی رویایی برای خودش برو و بیایی داشت و هر دختری در خیال خود آرزو داشت با او زندگی کند و او مرد رویاهایش باشد  امروز مانند پیر مردی گوژپشت  راه میرود و صدای کِش کِش کفش هایش چند متر جلو تر از خودش به گوش میرسد  در کمال ناباوری و تاثر  از چیزهایی که دیدم به چهره اش نگاهی انداختم از آن دندانهای زیبا فقط دو دندان جلویی دهانش بود اونهم به رنگ قهوای ، چشمانی که در کاسه سر فرو رفته بودند و خوب که دقت می کردند می دیدی که مرگ در این چشمان بی سو مهمان شده بود و انتظار می کشید آنقدر خسته از گذاشت ایام بود به محضی که گفتم چه حبربغش ترکید  آنچه در زیر می خوانید خلاصه ای از قریب به دوساعت رنج نامه ای بود که بود که برایم گفت گریه کرد و گفت فلانی باورم نمی شد اولین پکی که بیست سال پیش در زیر درخت چنارروستای خوسف با تعارف واحترام فراوان کشیدم مرا به این روز بکشاند همسرم طلاق بگیرد و من  خودم منتظر مرگ باشم گفت کاشکی جوانان بودند من بهوشون می گفتم اولین پک را جدی بگیرید به من می گفت ولی روی سخنش به همه جوانان در طول تاریخ بود   ، به تویی که هنوز درابتدای راه اعتیاد هستی ، به تو که تعداد دفعات مصرف مواد مخدرت به تعداد انگشتان یک دست نمی رسد ، و خودراتافته جدابافته می دانی و احساس می کنی هیچگاه معتاد نخواهی شد و فاصله ها می بینی بین خودت و آن جوان درب وداغونی که در اوج ذلت و تنهایی کوچه های خیس وسردراپرسه می زند و چشمانش را  به  دستان رهگذران بی تفاوت دوخته است . به تو که به تعارف فلان به ظاهردوستت که می گفت : یک بار که که هزاربار نمی شود ، جواب مثبت دادی ! بگذار به تو تلنگری بخورد من فکر می کنم لااقل  اینطور احساس می کنم این چند خط به ظاهر تلخ بردل مهربانت می نشیند ..دوست من اگر خواستی بدانی اعتیاد چیست . اگر خواستی بدانی گام برداشتن به سوی این سراب فریب آلود   بکجا ختم می شود وسرانجامش کجاست . همراه من شو تا او را  بخوانیم و او  که خلاصه هرچه بی سرانجامی بود و انتهای تلخ ترین ناامیدیها ! جوانان عزیز گلهای  زندگی دوست من می گفت ودر لابلای گفته هایش یاد خاطرات جوانی اش می افتاد می خواست گریه کند اما توان گریه کردن هم نداشت او می گفت کاش جوانها می دانستند من راهها یی را رفته ام . من دردها یی راکشیده ام . من کوچه های سرد زمستانی را کشان کشان پیموده ام . من خرابه های تاریک را زندگی کرده ام وبا سرنگها ی خونین برزمین افتاده اش سخنها گفته ام و درددلها کرده ام . من گذشته های ازدست رفته را غبطه ها خورده ام .و برای تمام آرزوهایم مجلس ختم گرفته ام .من  همه  تحقیر ها را تازیانه خورده ام وبا تهمتها تیرباران شده ام و بااکراه لحظه به لحظه عزیزتترین عزیزانم ، به دوردست ترین جزیره های تنهایی وانزوا تبعید شده ام .و شبهای بس دردناکی رادر سلول انفرادی به دست خود ساخته  در خانه ی خودم به صبح رسانیده ام . من سلام ها ی بی پاسخ بسیاری را تحمل کرده ام .من هنوز سنگینی مهر طلاق را بر پیکره بند بند وجودم احساس می کنم ودر سوگ آن دوستان  دوران بچگی ام که در  شب سرد زمستان و زیر آفتا ب سوزان تابستان بازندگی وداع کرد ، گریسته ام ، او در حسرت نبود همسرش می گفت  که  با دیدن آن زن ومرد جوانی که زیر یک چتر مشترک در باران زمستانی قدم می زنند ، افسوس می خورم و با خیره شدن به بازیهای کودکان ، بغض می کنم   و یاد بچه های می افتم که نه کودکی داشتند و نه جوانی دارند بچه هایی که به خاطر نبود مادر در کودکی پیر شدند ناگهان سکوت کرد شاید با خود می اندیشدچه بسا اگر تمام آرزوها وآمالش به واسطه هجوم بی امان اهریمن اعتیاد به ناکامی نمی انجامید اینک او  نیز …سری داشت و سودایی،ناگهان بغش ترکید و گفت من  همه ی درد ها   را چشیده  و چون زهری تلخ نوشیده ام  پرسیدم چقدر زمان برد تا معتاد شود گفت دوست من فاصله آن مصرفهای اولیه مواد مخدر تا رسیدن به تباهیها و فنا ، فاصله ای است بس کوتاه که  در ذهن هیچکس خطور نمی کند  ، فاصله ای که به اندازه یک چشم به هم زدن  است .  فاصله ای کوچک برای شکستنی بزرگ ، بزرگتر از آن چه تصورش را کنی   گفت قصد نصیحت ندارم فقط بدان وآگاه باش  و به بچه ها ی خوسف و همه ی بچه هایی که از سیگار شروع کردند بگو  ( این ره که  تو می روی به ترکستان است )این را گفت و خدا حافظی کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت  خدا کند که نگاه آخرش نباشد و خدا کند که به زندگی برگردد آری این است سزانجام محفل نشینی ها و تعارفهای به ظاهر دوستانه بود ،جوان عزیز بیا باهم یاد بگیریم هر وقت گرگهایی در لباس میش  سیبگار و مواد مخدر والکل تعارفمان کردند بدون ترس ( نه ) بگویم که نه گفتن هنر و بزرگترین هنر است

      قصه گوی غصه های شما

       عباس ابراهیمی خوسفی

۵ نظر

  1. محمد می‌گه:

    تکراری بود .مطلب کم آوردی عباس آقا

  2. سهیل می‌گه:

    موفق باشی خان

  3. ع.ا.حسين اياد می‌گه:

    سلام استاد.همیشه تو سایت اول دنبال مطالب شما میگردم تا بخونم.عین همیشه زیبا و دلنشین نوشتید. موفق باشید.

  4. مجتبي حيدري پور می‌گه:

    خوب نبود،عالی بود.واقعا ممنون.نگارش و محتوا فوق العاده بود

  5. بهابادی می‌گه:

    دست مریزاد عباس آقا چه عجب دنبال بحث روستاها نیستید حتما خسته شدید یا تهدید بوده ؟ در هر صورت بابت ای مطلب ممنون